به شرر مانم چون در شکنم خندانم
کار خامان بود از فتح وظفر خندیدن

«می ناب» روی سروده های حافظ، «حالا چرا» روی سروده های شهریار...)، آهنگ های بدون کلام (
«رنگارنگ» ، اتودهای ویلن، رنگ و پیش درآمد...) و سرودها (مانند سرود
«ای ایران» با شعر حسین گل گلاب) رده بندی کرد. ابوالحسن صبا نوازنده و آهنگساز موسیقی ایرانی بود.
او از برجستهترین چهرههای موسیقی ایران در هفتاد سال گذشته است.
صبا فرزند کمالالسلطنه به سال ۱۲۸۱خورشیدی در خانوادهای آشنا به موسیقی و اهل ادب دیده به جهان گشود.
نخستین پویههای موسیقی را از پدرش فرا گرفت. او نزد میرزا عبدالله فراهانی و درویش خان تار، نزد حسین اسماعیلزاده کمانچه، نزد حسین هنگآفرین ویولن، نزد علی اکبر شاهی سنتور و نزد جمالی خان ضرب را آموخت.
صبا به نواختن همه سازهای موسیقی ردیف چیرگی پیدا کرد و تمام سازهای ایرانی را در حد استادی مینواخت و ویولن و سهتار را به عنوان سازهای تخصصی خود برگزید.
سپس در مدرسه عالی موسیقی به شاگردی علینقی وزیری درآمد و تکنواز ارکستر او شد.
ابوالحسن صبا چهل سال تمام ساز نواخت و تعلیم داد و در ارکسترها شرکت کرد و کتاب نوشت و درتمام جریانهای موسیقی ایران تاثیر مستقیم و مثبت داشت. وی در تمام رشتههای موسیقی ایران و حتی سایر هنرها همچون ساختن ساز و نقاشی و ادبیات مهارت داشت و دانشنامهای جامع از علم و عمل موسیقی ایران بود.
مکتب نوین موسیقی ایران که از درویش خان آغاز شده بود با صبا به اوج رسید وشاگردان صبا نیز پیرو راه او شدند.
لطفالله مفخم پایان، مهدی خالدی، مهدی مفتاح، محمدعلی بهارلو، حبیبالله بدیعی، علی تجویدی، امیرهمایون خرم، حسین تهرانی، حسن کسایی، داریوش صفوت، فرامرز پایور، غلامحسین بنان، ابراهیم قنبری مهر، رحمتالله بدیعی و ساسان سپنتا از شاگردان صبا بودند.
از صبا صفحات بسیاری حاوی تکنوازیها و همنوازیهای او منتشر شده است که مهارت فوقالعاده او را در نواختن ویولن نشان میدهد. همچینین نوارهای خصوصی بسیاری پرکرده که مرجع هنرجویان و گویای تسلط فوقالعاده او در نواختن سهتار است.
ازاستاد صبا سه دوره آموزش ویولن، چهاردوره تعلیم سنتور، یک دوره تعلیم تار و سهتار منتشرشده و باقی آثار او هنوز منتشر نشده است.
شعر سرود که با آهنگسازی حسین ملک است نیز از اوست. صبا نخستین موسیقیدان ایرانی است که موزهای ویژه ازاو (منزل شخصی صبا) تاسیس شده وبه نام خود او در تهران خیابان ظهیرالسلام واقع است.
صبا پس از سالها کوشش و پرورش شاگردان فراوان در 29 آذر سال ۱۳۳۶ دیده از جهان فروبست.
|
تاريخ تولد: يكهزار و دويست و هشتاد و يك |
| پيام هاي ديگران ( بايگاني شده ) |

|
گنبد مينا - استاد شجريان |
|
<><><><><><><><><><><><> |
![]() | ||||||||||||||||
| |
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1385
سه شنبه، 19 ارديبهشت 1385
چهار شنبه، 6 ارديبهشت 1385
چهار شنبه، 30 فروردين 1385
شنبه، 26 فروردين 1385
| |||||||||||||||
سنگ كوهت دُر و گوهر است
خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كی برون كنم
برگو بی مهر تو چون كنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست، اندیشه ام
در راه تو، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ايران ما
ایران، ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاك و مهر تو سرشته شد گلم
مهرت گر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه ام
دور از تو نیست، انديشه ام
در راه تو، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ایران ما
ما دست پر مهرتان را میفشاریم واز همه دوستان دعوت
میکنیم با ما تماس داشته باشید
|
از کتاب از اين اوستا
كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت : بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان ! او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
روي جاده ي نمناك
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ، يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك
قصه شهر سنگستان
دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
- « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
مي داريم ،
نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
- « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شباني گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
سپرده با خيالي دل ،
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پيغام است .
درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
رهايي را اگر راهي ست ،
جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
نشانيها که دراو ... »
- « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گيو بن گودرز ،
و با وي توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
و آن ديگر
و آن ديگر .
انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
پريشان شهر ويران را دگر سازند .
درفش کاويان را فره درسايه ش ،
غبار ساليان از چهره بزدايند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
« نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
- « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
و از بسيارها تايي .
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
که گويد داستان از سوختنهايي .
يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزيره ها و درياها ،
نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
- « به جاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
,, دليران من ! اي شيران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
گرديدند ،
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
که رسته درکنار کوه بي حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
و صيادان دريا بارهاي دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتيها و کشتيها و کشتيها
و گزمه ها و گشتيها ... »
- « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
شنيدم قصه اين پير مسکين را
بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
- « تواند بود .
پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
درآن نزديکها چاهي ست ،
کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را ،
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب ،
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل .
تواند بود و بايد بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
غم دل با تو گويم غار!
کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
من آن کالام را دريا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
است آيا ؟ ... »
سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
غمان قرنها را زار مي ناليد .
حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
- « .... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آري نيست ! »
از کتاب زمستان
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
آواز كرك
بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
كرك جان ! بنده ي دم باش
بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
دروغين است هر سوگند و هر لبخند
و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
من اين غمگين سرودت را
هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
پرنده اي در دوزخ
نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
از کتاب آخر شاهنامه
كاوه يا اسكندر ؟
موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد به گوش
دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
آبها از آسيا افتاد هاست
دارها برچيده خونها شسته اند
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبنهاي پليدي رسته اند
مشتهاي آسمانكوب قوي
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
يا نهان سيلي زنان يا آشكار
كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
شعر منتشر نشدهاي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين ميآيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتشفام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلانداميست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوهاي بيدار از زيبايي خفتهست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد ميلرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اينها نيست، اينها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش ميبرد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديکترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آبها؟
و اما آب...
کوچههاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گلميخها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرنها تاريخ
و رديف تيغهها، آرايش درها
در کنار گنبد گلميخها، گويي
در حصار و برجها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزههاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاقها و شانهي رفها
و هزاره و هرههايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...
شمس آقاجاني: بخشي از وحشت در شعر امروز، ادا درآوردن است
ایسنا
استفاده از فضاي وحشت در شعر امروز، يا ناشي از ادا درآوردن شاعران است، يا اينكه عدهاي بهدنبال ايجاد نوعي نگاه متفاوت هستند. شمس آقاجاني با بيان اين مطلب در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: در هنر و شعر، گاهي حركتها و جنبشهايي غلبه مييابند و وقتي ريشهيابي كنيم، دو دليل عمده دارند؛ يكي ادا درآوردن است كه پسزمينه واقعي، پشت آنها نيست. بعضيها هم صرفا دنبال ايجاد نوعي نگاه متفاوت هستند و بهدليل اينكه تحت تاثير بحران هويتي و شخصيتي هستند، به اين سمت و سوها گرايش مييابند كه بررسي آن به حوزههاي روانشناسي و جامعهشناسي بازميگردد. وي درباره بخش مهمتري از ادبيات كه اصالت دارد و به اين فضاها ميپردازد، متذكر شد: گاهي احساس هنري، غريزه شاعران را به سمت استفاده از فضاي وحشت سوق ميدهد كه در اينباره معتقدم، بر روي بخشي كه اصالت دارد و مجبور ميشود به اين سمت و سو حركت كند، نام فضاي وحشت را نميتوان گذاشت. اين شاعر ادامه داد: استفاه از فضاي وحشت در ادبيات، به آن معناي واقعي وحشتانگيز نيست؛ چون ذهن ما به يكسري از فضاها عادت كرده است و مثلا به اين عادت كردهايم كه شاعر از گل و طبيعت صحبت كند و اگر كسي از فضاهاي ديگر، كه به ظاهر شاعرانه نيست، صحبت كند، نامانوس جلوه كرده و ايجاد وحشت ميكند. وي با اعتقاد بر اينكه در برابر چيزي كه نميشناسيم، وحشت احساس ميكنيم، افزود: وحشت ما گاه به صورت ذوقزدگي و گاه به صورت ترس جلوهگر ميشود. درواقع اگر وحشتي هم به وجود آيد، به چيزهاي غير قابل انتظار برخورد كردهايم. آقاجاني همچنين يادآور شد: شايد يكي ديگر از دلايل استفاده از اين فضا را رشد تفكر انتقادي و گذشتن از نوعي تلقي مدرن بتوان محسوب كرد كه طبيعتا ما هم تحت تاثير اين تئوريها بهصورت مستقيم يا باواسطه قرار ميگيريم كه فضاي سنتي ما را تحت تاثير قرار داده است، و چون تاثير ناگهاني است و در زمان بسيار كمي رخ مي دهد، شايد آن فضا، نامانوس و وحشتافزا جلوهگر ميشود. وي درباره استفاده از فضاي وحشت در شعر پستمدرن افزود: تفكر پستمدرن يا هنر پستمدرنيزم، گست زيادي با روال حركتي قبل از خود - بويژه با مدرنيزم - دارد كه در نوع تصويرسازي و تخيل تاثير گذاشته است. يكي از اصول انساني اين تفكر، اين است كه ما هرچيزي را بايد دوباره تعريف كنيم. تصوير به جاي اينكه تصوير چيزي باشد، بايد تصويريت خود را نشان دهد. اين شاعر گفت: زيبايي در يك عنصر قشنگ نيست؛ تصادفي و ناگهاني زيبا بودن و خشن بودن زيبايي و تعريف يا نگاه جديد زيباييشناسانه، نحله هنري است. مجموعه اينها در ادبيات و مثلا در شعر يا اينكه از زيبايي يك اسب تعريف و توصيفش كنيم، يكي است. بهطور ناگهاني در يك سطر ميآيد، آنگاه اسب، سطر، و سطر هم، اسب است. اين رويكردها ممكن است آن ضرابت وحشتناك را ايجاد كند. وي با بيان اين مطلب كه گاهي، واقعيتها خيلي وحشتناكاند، ادامه داد: آنها كه خيلي با آن برخورد ميكنند، درحقيقت واقعيتها را ناديده گرفته يا خود را از شر مواجهه با آن خلاص ميكنند. گاهي غيرطبيعي بودن، اتفاقا طبيعيترين چيز است و واقعيت موجود ما را بهتر بيان ميكند. او همچنين متذكر شد: گاهي فضاهاي تازه بهتر روال طبيعي موجود ما را منعكس ميكند، تا تلقي نرمال موجود. شمس آقاجاني، در پايان اين گفتوگو، دربارهي استفادهي برخي از مجلههاي ادبي از مقالههاي پيشتر منتشرشدهاش بدون اطلاع او، گله كرد.
براي اولين بار يك شاعر زن ايراني در فستيوال شعر بارسلونا شعر خواني مي كند
تهران- خبرگزاري كار ايران
"ناهيد كبيري" در فستيوال شعر بارسلونا شعرخواني مي كند .
"ناهيد كبيري" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, گفت: براي اولين بار يك شاعر زن ايراني در فستيوال شعر بارسلونا شعر خواني مي كند . او در اين فستيوال در دو شب پياپي شعرخواني ميكند.
وي تصريح كرد : اين فستيوال، 24 ارديبهشت ماه به مدت يك هفته در بارسلونا برگزار مي شود. مدعوين اين فستيوال، دو هزار نفر هستند، اين فستيوال از سوي شهرداري اسپانيا برگزار مي شود .
نويسنده رمان "مرا به بغداد نبريد" خاطر نشان كرد : در اين فستيوال، شاعراني از چين , روسيه , آمريكاي شمالي و اروپا حضور دارند. شعرهاي شاعران شركت كننده در اين فستيوال در كتابي منتشر و همزمان با برگزاري مراسم به مدعوين اهدا ميشود .
شوراي علمي دومين جشنواره سراسري شعر " ايران ما "
تهران- خبرگزاري كار ايران
" دكتر ميرجلالالدين كزازي"،" دكتر مظاهر مصفا", "مشفق كاشاني" , "دكتر مرتضي كاخي"، "سهيل محمودي" و "عبدالجبار كاكايي" به عنوان اعضاي شوراي عالي دومين جشنواره سراسري شعر " ايران ما " شناخته شدند .
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا ،شوراي عالي، چهرههاي در خور تجليل شعر معاصر كه آثار ارزشمندي را با موضوع ايران خلق كردهاند و همچنين شاعران برگزيده فراخوان جشنواره " ايران ما " را انتخاب ميكنند .
مراسم اختتاميه جشنواره " ايران ما " در تاريخ 3/3/85 در سالن اجتماعات فرهنگسراي ارسباران برگزار ميشود و 25 ارديبهشت ماه آخرين مهلت گردآوري آثار است .
دومين جشنواره سراسري شعر " ايران ما" به همت خانه شعر بنياد نويسندگان و هنرمندان واقع در خيابان اقدسيه , خيابان گلستان جنوبي , شماره 22 برگزار ميشود.
/ مجموعه شعر " هوشنگ چالنگي " پس از سال ها منتشر مي شود /
هوشنگ چالنگي: ما ايراني ها هميشه به دنبال شعر و شاعري بوده ايم
تهران- خبرگزاري كار ايران
ما ايراني ها هميشه به دنبال شعر و شاعري بودهايم و براي حقانيت شعر كارهاي زيادي كردهايم .
"هوشنگ چالنگي" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, گفت: ما ايرانيها هميشه به دنبال شعر و شاعري بودهايم، از اين رو هرگز با شعر قهر نكردهايم و براي حقانيت شعر كارهاي بسياري كردهايم .
اين شاعر گروه ديگر افزود : بي شك در هر دههاي، ما شاعران خوبي داشتهايم و همواره منتقدان به اين حرف صحه گذاشتهاند. دهه 80 نيز شاعران خوبي دارد كه انديشه و شعر آنها قابل تامل است .
چالنگي در پايان گفت: پس از سال ها قصد دارم كه مجموعه شعري كه شامل شعرهاي سال هاي 1351 به اين سو است را منتشر كنم. اين مجموعه را به نشر "سالي" سپردهام، اما هنوز نامي براي اين مجموعه ننهادهام .
نمايشگاه كتاب/ يك مترجم: نوآوري سبب رونق بازار كتابهاي شعر ميشود
تهران ، خبرگزاري جمهوري اسلامي
داخلي. فرهنگي. نمايشگاه مطبوعات
"عليرضا بهنام" شاعر و مترجم ، تنوع و نوآوري در چاپ كتابهاي شعر را عامل اصلي در رونق بازار اين گونه كتابها دانست.
وي روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار فرهنگي ايرنا در حاشيه نمايشگاه كتاب، با اعلام اين مطلب، گفت: ناشران نبايد به بهانه فروش اندك كتابهاي شعر، كه به صورت سنتي چاپ و به بازار عرضه ميشود، از نشر اين گونه آثار طفره روند.
اين شاعر با بيان اينكه تجربه نشان ميدهد جامعه هنوز به شعر علاقهمند است، افزود: با نوآوري و تنوع در آثار شعرا در عرصه نشر، كتابهاي شعر نيز مخاطبان وسيع خود را پيدا خواهند كرد.
از اين شاعر و مترجم تا كنون كتابهاي شعر بسياري همچون "عقربهها دور گردباد" و "نيمه من است كه ميسوزد" چاپ و روانه بازار نشر شده است.
يكي از آخرين فعاليتهاي او در زمينه ترجمه شعر، چاپ كتاب " كلاه كافكا" است كه به ترجمه اشعار "ريچارد براتيگان" اختصاص دارد.
اين مترجم در پايان تصريح كرد: چاپ كتابهاي شعر با طرحهاي گرافيكي تازه و هنرمندانه در قطع جيبي، با استقبال زياد مخاطبان ايراني روبرو شده است و نمونههاي موفق اين گونه كتابها ميتواند براي ساير ناشران، الگوي مناسبي باشد.
نوزدهمين نمايشگاه بينالمللي كتاب از ۱۳تا ۲۳ارديبهشت ماه در محل دائمي نمايشگاههاي تهران برپا است.
در اين دوره از نمايشگاه دو هزار و ۷۵۴ناشر از ايران و ساير كشورهاي جهان، بيش از ۲۸۳هزار عنوان از جديدترين كتابهاي خود در حوزههاي دين، فلسفه، ادبيات، هنر، تاريخ، جغرافيا، علوم عملي و علوم خالص را به نمايش ميگذارند.
/ نوزدهمين نمايشگاه بين المللي کتاب /
نشست " بررسي موضوع پيامبر در شعر و داستان كودك و نوجوان " برگزار شد
تهران- خبرگزاري كار ايران
نشست "بررسي موضوع پيامبر اعظم(ص) در شعر و داستان كودك و نوجوان" با حضور "ابراهيم حسنبيگي" و "حميد هنرجو" صبح روز شنبه 16 ارديبهشت ماه در سراي اهل قلم نوزدهمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران برگزار شد.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا به نقل از ستاد خبري نمايشگاه كتاب، در ابتداي اين نشست، "ابراهيم حسنبيگي"، داستان نويس با اشاره به اينكه نوشتن پيرامون مسائل ديني به انقلاب مربوط نميشود، اظهار داشت: در سالهاي پيش از انقلاب هم كتابهايي بودند كه دربارة موضوعات ديني نوشته ميشد. اما دغدغهها شخصي بود.
وي افزود: اكنون ارادة جمعي بر اين است كه دربارة موضوعات ديني و اسلامي به صورت گسترده فعاليت شود. بايد دين را به كودكانمان ياد دهيم. همان طور كه رياضيات، علوم تجربي و ديگر علوم را به كودكانمان آموزش ميدهيم بايد در برنامهريزي آموزشي براي كودكانمان، اين را نيز لحاظ كرد.
حسنبيگي ادامه داد: اكنون نظام جمهوري اسلامي ايران سعي دارد كه دين را در قالب ادبيات و هنر ارائه كند. البته بعد از انقلاب كارهاي زيادي در اين زمينه شده است. اما بايد ديد كه كيفيت اين آثار به چه صورتي است. براي اين بررسي نيازمند پژوهشهاي گسترده هستيم.
وي با اشاره به دلايل كيفيت پايين آثار ديني در حوزه كودكان و نوجوانان، خاطر نشان كرد: يكي از علل پايين بودن كيفيت كتابهاي حوزه دين اين است كه اين كتاب ها از درون نويسنده يا شاعر نميجوشد. اگر در قبل از انقلاب كتابي منتشر ميشد، ذوق و خلاقيت نويسنده در اثر كاملاً مشهود بود. اما در پس از انقلاب آثار سفارشي شدند و جوشش از ميان آنها رخت بربست. اين امر باعث شده است كه تأثيرگذاري اين دست كتابها در ميان كودكان بسيار كم شود. چند كودك يا نوجوان را ميتوان يافت كه اظهار كنند فلان مساله ديني را از فلان كتاب آموختهاند؟
حسنبيگي با ابراز نگراني از دادن شعارهاي سطحي در سالگردها و مناسبتها گفت: من نگرانم كه امسال هم كه به نام مبارك رسول اعظم(ص) نامگذاري شده است، مثل سال امام علي(ع) صرفاً با دادن شعارهاي سطحي بگذرانيم و در زمينه موضوع رسول اعظم(ص) در ادبيات كودك و نوجوان فعاليت خاص در خور توجهي نكنيم. ما بايد از تجربة سالهاي مشابه درس و نتيجه بگيريم.
اين نويسنده كودك و نوجوان در ادامه سخنان خود اظهار داشت: نميتوان عنصر تخيل را از يك اثر هنري گرفت. اساس هنر و ادبيات، تخيل است. در زمينه پيامبر اعظم(ص) هم اگر بخواهيم داستاني بنويسيم گريزي نداريم از اينكه تخيل را وارد اثرمان بكنيم. بخشي از مشكلات ما در زمينه ادبيات ديني اين است كه عدهاي گمان ميكنند كه نبايد تخيل را وارد اثرشان بكنند.اگر تخيل وارد اثر هنري و ادبي نشود، آن اثر صرفاً يك پژوهش تاريخي به شمار ميآيد.
وي افزود: طبيعي است كه شأن پيامبر اعظم(ص) در آثار داستاني نبايد پايين بيايد. اما اينكه فكر كنيم تخيل شأن پيامبر را پايين ميكشد، نادرست است. بلكه صرفاً براي فضاسازي است. نويسندگان نبايد به اين علت، به خودسانسوري روي بياورند.
حسنبيگي ادامه داد: البته چه خوب ميشود اگر مشاوراني در كنار نويسندگان ادبيات ديني به فعاليت بپردازند. زيرا اين باعث ميشود داستانهاي ما از بنية هنري برخوردار باشد.
وي گفت: آثار ديني در حوزه داستان كودك و نوجوان هنوز ميان تاريخ و داستان معلق هستند و هنوز عناصر داستاني به صورت كامل در اين كتاب ها رعايت نميشوند.
حميد هنرجو، شاعر نيز در اين نشست اظهار داشت: در گذشته تصوري وجود داشت كه وانمود ميكرد معارف ديني فقط براي بزرگسالان قابل لمس است. اما اين نگاه در چند سال اخير تغيير يافته و به اين نتيجه رسيدهايم كه مي توان مفاهيم ديني را نرم و آسان و قابل هضم در دسترس كودكان قرار داد.
وي افزود: من فكر ميكنم شعر كودك و نوجوان در حوزه دين در بعد از انقلاب رشد چشمگيري داشته است. اما بايد هنوز به پرورش نوقلمان در اين زمينه بپردازيم.
هنرجو ادامه داد: اميدوارم در سالي كه به نام نبياكرم(ص)نامگذاري شده است بتوان رويكردهاي جديدي را براي اين امر ايجاد كرد و زمينه رشد و توسعه ادبيات ديني كودكان و نوجوانان را فراهم كرد.
اين شاعر كودك به مساله سفارشي نويسي در حوزه ادبيات ديني به ويژه ادبيات ديني كودك اشاره كرد و گفت: سفارشي نويسي باعث ميشود كه اثر به تصنع نزديك ميشود. در صورتي كه ساحت ادبيات بسيار والاتر از اين امر است كه ما به سفارشينويسي روي بياوريم. همچنين ادبيات سفارشي در حوزه معارف و دين، كم فروغ و ناكارآمد است.
هنرجو به موضوع تأثيرگذاري آثار ديني كودكان اشاره كرد و افزود: برخي از شاعران و نويسندگان قبل از اينكه درد جامعه را بشناسند، دست به قلم ميشوند. شاعر خوب شاعري است كه مخاطب خود را بشناسد و در جهت رفع ضعف او قدم بردارد.
وي گفت: مساله ديگر در امر كتابهاي ديني براي كودكان اين است كه در دورة حاضر ناشران محور نشر كتاب هستند در صورتي كه در زمانهاي گذشته نويسندگان و شاعران ما تئوريپرداز حوزه كتاب به شمار مي آمدند. ما اگر بپذيريم كه شاعر يا نويسنده، پيامبر زمان خويش است، بايد براي او اهميت بيشتري قائل شويم.
اين شاعر به تعامل وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي و وزارت آموزش و پرورش در سال پيامبر اعظم(ص) در جهت گسترش كتاب هاي ديني در حوزه كودكان و نوجوانان، اشاره كرد و گفت: شاعران ازخلاء آموزشي در شعرشان رنج مي برند. در حوزه ادبيات ديني براي كودكان چارهاي نداريم كه نكات آموزشي را در اشعار كودكان بگنجانيم.
شاعرونويسنده معاصر: گراني كتاب عامل گلهمندي مردم از حوزه نشر است
تهران،ايرنا
فرهنگي. سينما. كتاب. نمايشگاه. معلم.
"علي معلم" از شاعران و نويسندگان معاصر كشور گفت: گراني كتاب عامل گله- مندي و استقبال اندك مردم از كتاب و كتابخواني است.
وي روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگي ايرنا در حاشيه نمايشگاه كتاب، افزود: مردم بيش از هر چيزي نسبت به قيمت كتابها اعتراض دارند.
اين شاعر ادامه داد: دولت بايد در بازار چاپ و نشر حضور داشته باشد و راهكارهاي مناسب در جهت كاهش قيمت كتاب را مبناي كار قرار دهد.
معلم، گسترش و تجهيز كتابخانهها و تشويق خريد كتاب در جامعه را از عوامل ارتقاي فرهنگ كتاب و كتابخواني عنوان كرد.
وي توضيح داد: افزايش سطح كمي و كيفي كتاب، سبب گرايش مردم به مطالعه و كتابخواني ميشود.
اين شاعر، وزارتخانههاي آموزش و پرورش و فرهنگ و ارشاد اسلامي را به عنوان متوليان حوزه كتاب دانست و گفت: براي رسيدن به يك جامعه كتابخوان، تمام دستگاهها بايد تلاش كنند، اما دو وزارتخانه ياد شده نقش اساسي و غيرقابل انكاري در مسير فرهنگسازي مطالعه دارند.
معلم ابزاراميدواري كرد كه با حمايت نهادهاي مسوول فرهنگ مطالعه در جامعه رواج يافته و كتابخانهها گسترش يابد.
نوزدهمين نمايشگاه بينالمللي كتاب از ۱۳تا ۲۳ارديبهشت ماه در محل دائمي نمايشگاههاي تهران برپا است.
در اين دوره از نمايشگاه دو هزار و ۷۵۴ناشر از ايران و ساير كشورهاي جهان، بيش از ۲۸۳هزار عنوان از جديدترين كتابهاي خود در حوزههاي ديني، فلسفه، ادبيات، هنر، تاريخ، جغرافيا، علوم عملي و علوم خالص را به نمايش ميگذارند.
/ بين الملل /
كمكي ديگر براي خريد پرتره شاعر انگليسي
تهران- خبرگزاري كار ايران
حركتي كه به منظور جذب بودجه براي خريد پرتره "جان دان"، شاعر قرن 16 انگليس آغاز شده، 750 هزار پوند ديگر نيز دريافت كرد.
به گزارش گروه هنر ايلنا، اين پرتره كه سال 1595 و توسط نقاشي ناشناس خلق شده از ژانويه امسال موضوع درخواست گالري پرتره ملي بوده است. بنياد ميراث ياد بود ملي مبلغ 750 هزار پوند به گالري مذكور اهدا كرد و كل مبلغ جمع شده گالري را به 1283943 پوند رساند.
اين گالري بايد بتواندتا ماه ژوئن مبلغ مذكور را به 4/1 ميليون پوند برساند.
اين نقاشي كه يكي از مهمترين نقاشيهاي "دان" به شمار مي رود به مدت 400 سال در اختيار يك كلكسيونر خصوصي بوده است. نقاش اين تابلو مشخص نيست، اما آن را به درخواست "دان" به يكي از اجداد مالك فعلي اهدا كرده است.
"جان دان" از سال 1572 تا 1631 زندگي كرده و اين تابلو او را در زماني نشان مي دهد كه يكي از بزرگترين اشعارش را سروده است، اين شعر "براي بانويش هنگامي كه به رختخواب مي رود" نام دارد.
اگر گالري پرتره بتواند 116057 پوند باقي مانده را هم جمع كند، اين تابلو به آن وارد شده و در معرض نمايش عموم قرار مي گيرد.
/ سيزدهمين نمايشگاه مطبوعات و خبرگزاري ها /
نخستين روز نشست شاعران ايران در نمايشگاه مطبوعات برگزار شد
تهران- خبرگزاري كار ايران
روز گذشته چادر 1 نمايشگاه مطبوعات ميزبان نخستين روز نشست شاعران ايران بود، اين نشست با استقبال بي نظير شاعران شهرستاني روبرو شد.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, "سعيده آبشناسان" در نشست مطبوعاتي فصلنامه شعر گوهران كه با موضوع جايزه ملي شعر ايران ( افسانه گوهران) در چادر شماره 1 مطبوعات برگزار شد، گفت: شعر متعهد و تعهد در شعر را گرامي مي داريم، اماهمه قامت شعر را از منظر شعري كه زندگي است، نمينگريم .
وي تصريح كرد : به گمان من, خون شعر معاصر فارسي ,امروز هم چنان در رگان" رودكي" ، "فردوسي" , "نظامي" ، "سنايي"، "عطار" ، "مولانا" و "بهار" در جريان است و قلب خفتهاش در خانهاي ابري به دستان پر توان جراحي لايق, از كوچه باغ هاي يوش , جوان شده و در سينه "فروغ" تپشي دگرگون را ساز كرده است .
آبشناسان در پايان سخنان خود گفت: اين قلب 8 دهه پس از افسانه نيما با زبان افسانه گوهران ميتپد تا زمين خاطره انسان را در باغ آيينهاش از ياد نبرده است، همچنان خواهد تپيد و پيشرفت تكنولوژي و دستاوري نانوتكنولوژي و بيوتكنولوژي , در عصر اطلاعات و ارتباطات، حتي اگر كره ما را تا اندازي دهكدهاي بكاهد، با حضور قاطع شعر به قدر تك ضربهاي و ضرباتي از تپش آن نخواهد كاست .
"علي شاه مولوي"، دبير همايش شاعران ايران گفت: ما شاعران در طول ساليان سال با هر شرايطي شعر را ترك نگفته و نخواهيم گفت. شعر در سختترين شرايط هر روز بالندهتر ميشود و ما بر آنيم با اهداي جايزه شعر ملي حركت جديدي در دورهاي كه با افول شديد فرهنگ روبرو هستيم، به وجود بياوريم .
وي تصريح كرد: جايزه ملي شعر به يك شعر قالب غزل ، شعر كودك ، بهترين شاعر اقوام و يك جايزه نيز به صداي زن ايراني خواهد داد. همچنين جايزه ويژه شعر ملي جايزه افسانه گوهران است و در مجموع جايزه ملي شعر، 15 جايزه ملي ميدهد و اميدواريم كه جايزه ملي شعر جايزهاي در خور و قابل تامل باشد و تا به امروز افراد و شركتهاي مختلفي پيشنهاد حمايت مالي از اين جايزه را داده اند كه ما به خاطر اينكه اين جايزه ملي است تنها حاضر به قبول حمايت هايي هستيم كه از داخل كشور باشد .
دبير همايش شاعران ايران در پايان سخنان خود گفت: كساني كه جايزه ملي شعر ايران را داوري مي كنند، شناخته شده اند و ما بر آنيم كه پس از اهداي اين جايزه هيچ حرف در مورد اهداي اين جايزه نباشد. همچنين از تمام كساني كه مي توانند در طراحي پوستر , الگو و تنديس اين جايزه ما را كمك كنند، دعوت به همكاري خواهيم كرد .
پس از آن "محمد علي سپانلو" گفت: همواره يكي از آرزوهايم اهداي جوايز ملي شعر بود كه گويي اين آرزوي ما دارد به تحقق ميرسد. البته سال ها پيش تدارك اهداي چنين جايزهاي را ديدهايم كه در داوري 8 شاعر كه خود نيز كتاب داشتند، مجبور شدند خود در اين جايزه شركت نكنند.
وي با اشاره به اينكه مردم پيش از هر نهادي در حفظ تاريخ و فرهنگ ما كوشش مي كنند، 5 شعر را قرائت كرد .
پس از آن، "مريم رئيس دانا" با اشاره به اينكه "ژاك پرور" هنوز يكي از برجستهترين شاعران جهان است، 2 شعر از اين شاعر فرانسوي را كه به فارسي برگردانده بود را براي حاضران خواند.
در ادامه، "سعيد آذين" با اشاره به اين نكته كه مترجمان بايد از زبان اصلي شعر را ترجمه كنند، گفت : حداقل اگر از زبان اصلي ترجمه نمي كنيد؛ متن تان را با زبان اصلي مقايسه كنيد. او پس از آن، 3 شعر از "اكتاويو پاز" را براي حاضران خواند .
در ادامه، "پويا عزيزي" با اشاره به ادبيات مهاجرت گفت : بايد به ادبيات مهاجرت از دو جنبه نگاه كرد؛ مهاجرت خود خواسته ،مهاجرتي كه به اجبار كساني كه به هر دليلي از سرزمين خود مهاجرت ميكنند,همواره با آثار و نوشتههاي خود فرهنگ زباني خود را گسترش ميدهند .
وي افزود: من در حال حاضر گزيدهاي از شعر شاعران مهاجرت را جمعآوري كردهام و مقدمهاي نيز بر اين شعرها نوشتهام كه به زودي اين مجموعه منتشر خواهد شد.
وي در دامه شعرهايي از "اسماعيل خويي" , "يدالله رويايي", "حسين رزم جو" و "مجيد نفيسي" را براي حاضران خواند.
در ادامه، "آزاده زارعيان"، شعري از شاعر مهاجر، "مانا آقايي", "مريم آموسا" شعري از "نسرين رنجبر ايراني", "حسن گوهرپور"شعري از "سهراب رحيمي" و "مظاهر شهامت" شعري از "بيژن فارسي" را براي حاضران خواند.
در بخش شاعران اقوام نيز "عباس محمودي"،شاعر كرد با اشاره به "شيركوه"، شاعر كرد كه ما را با دردها آشنا كرد و 20 سال از آيينه ها و پنجرههاي ما پاسداري كرد و "بختيار علي" غبار را از پنجره ها و آيين ها ربود. وي شعري از "بختيار علي" را براي حاضران خواند.
در ادامه، "يوسف بني طرف" 2 شعر به زبان آذري براي حاضران خواند و "ليلي گله داران" نيز كه به تازگي به ايران سفر كرده، شعري را براي حاضران خواند. آخرين شعرخوان اين مراسم، "وحيد ضيايي" بود. شعري از "ماري كالسنو" را براي حاضران خواند .
گفتني است، همايش شاعران ايران، پنج شب ديگر در چادر شماره 1 مطبوعات از ساعت 19-16 ميزبان شاعران ايران و اقوام مختلف است.
دومين نشست شاعران ايران برگزار شد
تهران- خبرگزاري كار ايران
دومين نشست شاعران مستقل ايران در چادر شماره 1 مطبوعات برگزار شد .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, عصر ديروز، دومين نشست شاعران ايران در چادر شماره يك مطبوعات با حضور جمعي از شاعران برگزار شد كه "علي شاه مولوي"، دبيري اين نشست را بر عهده داشت .
در ابتداي اين نشست، "دكتر عباسي"، شاعر ايراني عرب زبان با اشاره به بديعات، قصيدهاي را در مدح حضرت محمد خواند و پس از آن گفت: شعر عربي با شعر فارسي بسيار نزديك است و پس از آن يك شعر را كه به سبك آزاد سروده بود، براي حاضران قرائت كرد .
در ادامه مراسم، "زهرا زاهدي"، شاعر افغان، "آزاده زارعيان" شعرخواني كردند."زارعيان" شعري نيز از "شيدا محمدي"، يكي از شاعران مهاجر خواند.
علي عبداللهي با اشاره به اهميت ترجمه و نقش آن، ترجمه سه شعر آلماني كه براي كودكان سروده شده بود را خواند. "بكتاش آبتين" شعري را از "حسين منزوي" خواند و "علي قنبري" چند شعر از شاعران آمريكايي را خواند و سپس شعري به نام "تمهيدات" را براي حاضران خواند و در ادامه "رضا بختياري اصل"، شاعر اهوازي شعرخواني كرد .
در پايان اين مراسم، علي شاه مولوي گفت: همايش بزرگ شاعران ايران در روزهاي آتي نيز ادامه دارد.
/شهرستانها/
شب شعر "معلم" در شهرستان سراب برگزار شد
تبريز- خبرگزاري كار ايران
سرپرست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان سراب گفت: بايد براي نجات فرهنگ و جلوگيري از نفوذ فرهنگ بيگانه راه فعاليت فرهنگيان و علما گشودهتر شود.
به گزارش ايلنا،" شفيعي نژاد"در مراسم شب شعر معلم ،افزود: تحقق اهداف فرهنگي در جامعه بدون حضور و تعامل معلمان و فرهنگيان ميسر نخواهد شد.
وي از هنر به عنوان بهترين راه مقابله با تهاجم فرهنگي عنوان كرد و گفت: بايد با اقدام فراجناحي جهت جلوگيري از فرهنگ بيگانه و احياي فرهنگ ديني و ملي راه را بر فرهنگيان مومن و متعهد و علماي اسلام فراختر نماييم و در اين راستا ملاك ارشاد اسلامي نظرات رهبر معظم انقلاب ماست.
شفيعي نژاد تبعيت از فرامين رهبر انقلاب را تنها راه ايجاد و محيط فرهنگي پراميد و با نشاط براي هنرمندان ياد كرد.
همايش شب شعر معلم، به مناسبت گراميداشت ياد و خاطره شهيد مطهري و مقام معلم برپاشده بود و در آن، شاعراني از اردبيل، سراب، مهربان و شربيان در مقام و منزلت معلم شعرسرايي كرده و در پايان با اهداي هداياي فرهنگي از سوي سازمان تبليغات اسلامي و فرهنگ و ارشاد اسلامي سراب از شعرا و معلمان بازنشسته تجليل به عمل آمد.
/ نوزدهمين نمايشگاه بين المللي کتاب /
رويكرد جهاني شدن ادبيات دفاع مقدس در بازار جهاني بررسي شد
تهران- خبرگزاري كار ايران
نشست بررسي رويكرد جهاني شدن ادبيات دفاع مقدس در بازار جهاني برگزار شد.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا به نقل از ستاد خبري نوزدهمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران، نشست بررسي راهكارهاي جهاني شدن ادبيات دفاع مقدس در بازار جهاني برگزرا شد و "بايرامي" گفت: به نظر ميرسد براي ادبيات دفاع مقدس هنوز پارامتر مشخصي تعيين نشده است و هنوز در داخل تكليف ما روشن نشده است. هر گاه جنگ رخ ميدهد، نمودهاي آن در همه كشورها به هر گونهاي خود را نشان ميدهند. اما جزئيات هستند كه به يك جنگ مزيت ميدهند. براي جهاني شدن ادبيات بايد به سمت آنچه مردم خواستار آن هستند پيش برويم.
وي تصريح كرد: متاسفانه برخي از نويسندگان ما فكر ميكنند براي جهاني شدن بايد در آثار خود مليت و جغرافياي سرزميني را ناديده بگيريم. اما مشكل اصلي ما از همين جا آغاز ميشود و جهاني شدن ادبيات با آنچه اين نويسندگان فكر ميكنند بسيار متفاوت است.
احمدزاده در ادامه گفت: پس از گذشت 27 سال هنوز تعريف دقيقي از قهرمان داستان نداريم. يكي از اعتبارات جنگ اخلاقيات بود كه تاكنون در آثار ادبيات دفاع مقدس آن گونه كه بايد به اين مسائل پرداخته نشده است و بايد نويسندگان ما از سطحينگري به سمت جدي گرفتن مسائل و عميق شدن در آنها پيش بروند.
در ادامه رضا اميرخاني گفت: نويسندگان ما بايد شرايط جهاني شدن ادبيات را فراهم كنند و نويسندگان و شاعران بايد آثاري را خلق كنند كه در جهان حرفي براي گفتن داشته باشند و مسؤولان فرهنگي كشور نيز در اين كار سهيم مي توانند نقش مهمي را ايفاء كنند.
نوزدهمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران تا روز 23 ارديبهشت داير است.
/ نوزدهمين نمايشگاه بين المللي کتاب /
ادبيات افغانستان در بازار جهاني كتاب بررسي شد
تهران- خبرگزاري كار ايران
همزمان با هشتمين روز برگزاري بازار جهاني كتاب در نمايشگاه امسال ادبيات افغانستان بررسي شد.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا به نقل از ستاد خبري نوزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران، "سيد ضياء قاسمي"، يكي از شاعران افغانستان در نشست بررسي ادبيات افغانستان گفت: فجايع جنگي كه در قرن اخير در افغانستان رخ داد، موجب شد كه ادبيات افغانستان به ويژه داستان در وضعيت گذار از شكل سنتي به شكل مدرن دچار سرگرداني شود.از اين رو ادبيات افغانستان هموار در طول سال ها بنا به مشكلات موجود گاه دشوار ضعف و گاهي نيز با رشد روبرو بوده است.
وي تصريح كرد: در طول دو دهه اخير ادبيات مهاجرت به شكل جدي در افغانستان رشد پيدا كرده و استيلاء كمونيست ها در افغانستان در سال 1357 موجب شكلگيري ادبياتي به نام ادبيات زيرزميني و نوع ديگري از ادبيات با عنوان ادبيات مقاومت شد.
قاسمي با اشاره به ادبيات مهاجرت افغانستان كه اولين بار در پاكستان شكل گرفت، ادامه داد: شاخه ادبيات مهاجرتي كه در ايران شكل گرفت بسيار قويتر از ادبياتي بود كه در پاكستان شكل گرفت؛ چرا كه جامعه پاكستان بسيار ناهمگون و از نظر فرهنگي نيز قابل مقايسه با ايران نبود.
وي افزود: در شاخه ادبيات مهاجرت همواره شاعران از نويسندگان پيشروتر بودهاند و نويسندگان رفته رفته به داستاننويسي روي آورده اند.
"محمدعلي محمد پنجابي"، اولين داستان كوتاه افغانستان را نوشت كه اين داستان به صورت پاورقي نشر شد و هنوز هم به صورت كتاب منتشر نشده است.
وي تصريح كرد: ما ادبيات داستاني در افغانستان در دهه 40 به اوج خود رسيد و به يكباره متوقف شد. متأسفانه دولتهايي كه در افغانستان حاكم بودهاند از زبان فارسي حمايت نكرده اند. از اين رو چون فرهنگستاني در افغانستان شكل نگرفته است، واژهسازي در افغانستان به وجود نيامده و واژههايي كه در زبان فارسي ايران، فراموش شدهاند هنوز در افغانستان استفاده ميشوند.
پس از آن، "محمد حسنزاده"، شاعر افغاني گفت: صنعت نشر در افغانستان در دهه 40 به صورت ابتدايي شكل گرفته است و هنوز ناشري در افغانستان نداريم، بيشتر كتابهايي كه در افغانستان عرضه ميشود، در ايران منتشر ميشود و به افغانستان برده مي شود.
وي تصريح كرد: به تازگي اولين چاپخانه 8 رنگ در افغانستان شروع به كار كرده است واميدواريم كه حركت هاي جدي در اين راه صورت بگيرد.
در پايان اين مراسم، "سيد الياس علوي" و "مسعود حسنزاده" شعرخواني كردند.
نوزدهمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران تا روز 23 ارديبهشت داير است.
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي ، در يک شناسنامه ، مزين کردم
و هستيم به يک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
ديگر خيالم از همه سو راحتست
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه ي قانون ...
آه
.ديگر خيالم از همه سو راحتست
از فرط شادماني
رفتم کنار پنجره ، با اشتياق ، ششصد و هفتاد و هشت
بار هوا را که از غبار پهن
و بوي خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود
درون سينه فرو دادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي کار نوشتم
فروغ فرخزاد
در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتيست زيستن ، آنهم
وقتي که واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي
سال پذيرفته ميشود
جايي که من
با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ، ششصد و هفتاد و
هشت شاعر را مي بينم
که ، حقه بازها ، همه در هيئت غريب گدايان
در لاي خاکروبه ، به دنبال وزن و قافيه ميگردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يکباره ، از ميان لجن زارهاي تيره ، ششصد و هفتاد و
هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن
خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سياه
پير در آورده اند
با تنبلي به سوي حاشيه ي روز مي پرند
و اولين نفس زدن رسميم
آغشته ميشود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه
گل سرخ
محصول کارخانجات عظيم پلاسکو
موهبتيست زيستن ، آري
در زادگاه شيخ ابودلقک کمانچه کش فوري
و شيخ اي دل اي دل تنبک تبار تنبوري
شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و
پشت جلد و هنر
گهواره ي مولفان فلسفه ي " اي بابا به من چه ولش کن "
مهد مسابقات المپيک هوش- واي !
جايي که دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت
ميزني ، از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و برگزيدگان فکري ملت
وقتي که در کلاس اکابر حضور مييابند
هريک به روي سينه ، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز
برقي
و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف
کرده و ميدانند
که ناتواني از خواص تهي کيسه بودنست ، نه ناداني
فاتح شدم بله فاتح شدم
اکنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت شمع
نسيه مي افروزم
و ميپرم به روي طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامي
درباره ي فوايد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين کلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين کف زدني پرشور
بر فرق خويش بکوبم
من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که يکروز زنده بود
و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست بهره
خواهم برد
من ميتوانم از فردا
در کوچه هاي شهر ، که سرشار از مواهب ملي ست
و در ميان سايه هاي سبکبار تيرهاي تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به ديوار مستراح
هاي عمومي بنويسم
خط نوشتم که خر کند خنده
من ميتوا نم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي که اجتماع
هر چهارشنبه بعد از ظهر ، آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميکند
در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
که ميتوان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنکه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من ميتوانم از فردا
در پستوي مغازه ي خاچيک
بعد از فرو کشيدن چندين نفس چند گرم جنس
دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي کولاي ناخالص
و پخش چند ياحق و ياهو و وغ وغ و هوهو
رسما ً به مجمع فضلاي فکور و فضله هاي فاضل روشنفکر
و پيروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
که در حوالي سنه ي يکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسماً به زير دستگاه تهي دست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوي اصل ويژه بريزم
من ميتوانم از فردا
با اعتماد کامل
خود را براي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يک
دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان کنم
زيرا که من تمام مندرجات مجله ي هنر و دانش - و
تملق و کرنش را ميخوانم
و شيوه ي " درست نوشتن " را ميدانم
من در ميان توده ي سازنده اي قدم به عرصه ي هستي
نهاده ام
که گرچه نان ندارد ، اما بجاي آن
ميدان ديد باز و وسيعي دارد
که مرزهاي فعلي جغرافياييش
از جانب شمال ، به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب ، به ميدان باستاني اعدام
ودر مناطق پر ازدحام ، به ميدان توپخانه رسيده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيکل گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
- آنهم فرشته ي از خاک و گل سرشته -
به تبليغ طرحهاي سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفيعي رسيده است ، که در چارچوب
پنجره اي
در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين
قرار گرفته ست
و افتخار اين را دارد
که ميتواند از همان دريچه - نه از راه پلکان -
خود را
ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرين وصيتش اينست
که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت
استاد آبراهام صهبا
مرثيه اي به قافيه کشک در رثاي حياتش رقم زند
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
تولدي ديگر
همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ي يک عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند
آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را
دوست دارم "
دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده است
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد
و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .
من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
آن روزها
|
قسمت اول |
|
ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود. |
الهی چشمی که دشمن بین است فکار شود وچشمی
که دوست بین است یکی دوهزار شود
الهی مرا آن ده که مرا آن به
حقيقت برملا ميشود، شكسپير نمايشنامهنويس واقعی نبود
برندا جيمز و ويليام رابينستان نويسندگان كتاب "حقيقت برملا ميشود" ادعا كردهاند : خالق آثاری چون رومئو و ژوليت و هاملت و ... نه شكسپير كه سياستمدارانگليسی سر هنری نويلSir Henry Neville بودهاست.
رومئو و ژوليت، هاملت، ليرشاه، مكبث و ... تا به حال به عنوان آثار بیرقيب ويليام شكسپير ( 1564-1616) در جهان شناخته شده اند. دوازده تراژدی، ده كمدی، پنج رمان دراماتيك و هفت اثر تاريخی به عنوان او ثبت شده اند.
اما طبق نظر اين دو شخصيت دانشگاهی انگليسی، اين آثار متعلق به شكسپير نبوده، و از آن سر هنری نويل( 1562-1615) سياستمدار، زميندار، متمول و همعصر شكسپير است.
نويسندگان مي گويند:" نياكان نويل از جمله ادوارد سوم، پادشاه وقت انگلستان و جان گوانت با چنان دقتی در نمايشنامههای تاريخی شكسپير توصيف و تشريح شده اند، که نميتوان گفت توسط كسی كه فقط دارای دانش و آگاهی در اين باره بوده نوشته شده است.
"نويل به عنوان رييس كمپانی ويرجيينيای لندن به بيش از 20.000 سند دربارهی غرق شدن كشتیها در منطقه برمودا در سال 1906 دسترسی داشته است . چيزی كه به نظر می رسد اثر زيبای "طوفان"
دوسال بعد از آن ملهم شده است.
" نمايش نامههايی كه متعلق به شكسپير هستند مي تواند فقط توسط شخصی نوشته شده باشند که آشنايی عميقی با زندگي دربار، نجبا، سياستمداران و دولتمردان دوره اليزابت اول، و ايتاليا و فرانسه دارد.
و جيمز مي گويد: "چه گونه مردی كه در سن 13 سالگي ترك تحصيل كرده و ظاهرن هيچ گاه از انگلستان خارج نشده توانسته شعرهايی به آن پيچيدگی بنويسد؟"
اين دو محقق در كتابy كه پنجم ماه اكتبر 2005 منتشر شد از روی اين راز پرده برانداختند .
نشريات انگليسی خبراز دلايل و مدارك متعددی دادند كه اين دو پژوهشگر به منظور اثبات ادعای جنجال برانگيز خود اعلام كرده بودند .
بنا به نظر برندا جيمز و ويليام رابينستاین، سر هنری نويل بهFalstaff معروف بود . فالستاف ، يكی از شخصيتهای ثابت در آثار شكسپير است. او كسی است با تحصيلات و فرهنگ بالا و دارای نبوغ خاص، و بقولی يک نخاله فرهيخته و با احساس.
برندا جيمز، از محققين آثار شكسپير، و يكي از دانشياران سابق دانشگاه پرتسموت بوده ؛ ويليام رابينستاین، تاريخدان و استاد تاريخ دانشگاه ولز و برايستوت است .
خانم جيمز به راديو چهار گفته است: "هر قدمی از زندگی نويل منطبق با موضوعات و ترتيبات زمانی نمايشنامههاي شكسپير است."
نويل در مدت كوتاهی
(1599- 1600)، به عنوان سفير به فرانسه اعزام و به دربار هنری چهارم اعزام می شود ، يعنی همان سالی كه "هنری پنجم" نوشته میشود.
جيمز و رابينستاین عقيده دارند اين اثر در فرانسه و به زبان فرانسه نوشته شده، درحالی كه به قول محققين شكسپير اصلن فرانسه نمیدانسته. سال بعد - سال قيام عليه گروه اسكس Essex- نويل به زندان میافتد. توجه به اين نكته خالی از لطف نيست كه آثار اين دوره شكسپير تراژيك و غمزا هستند.
رابينستاین ميگويد: "نوشتن نكات حساس سياسی در متون و آثار نويل موجب تزلزل موقعيت ديپلماتيكش میشد. هرچند نويل سياستمدار قهار و مؤثری بوده، ولی نام او در تاريخ چندان نمانده و امروز خيلي كم به آن بها داده شده است..."
و ماريك ريلانس در مقدمه كتاب نوشته :
كتاب فوق بسيار پيشرو است. شما نيز مانند من تنها كسی نخواهيد بود كه با تاثر از صفحات اين كتاب تصورتان از اين نويسنده شهير تكان خواهد خورد.
جاناتان بيت، پروفسور ادبيات دوره رنسانس دانشگاه وارويك، مي گويد: "اين كه شكسپير واقعی پيدا شده فقط يك شايعه است و بايد اين حرفها را به آشغالدانی ريخت و اين ادعاها در حد حرف است، چيزهايی كه هرگز پايدار و ايستا نخواهند بود."
اين كتاب اولين تحقيق درمورد صحت اين موضوع نبوده است، اما به نوعی تحقيقات را در اين زمينه تكميل كرد ه است .
ولی آيا كشف جديد اين دو محقق باعث تغييراتی در اين عرصه خواهد شد؟
بايد شكيبا بود.
مسلم اين كه آستراتفورد-آن-آوون ( (Stratford-on-Avonزادگاه شكسپير، كماكان به عنوان يك مركز توريستی باقی خواهد ماند.
| |||||
![]() علامه علیاکبر دهخدا |
«گفتهاند که شکيباترين مؤلفين لغتنويسانند. اين درست است چه هر مؤلفي با مطلبي يا اقلاً جملهاي سروکار دارد، لغتنويس با حرف و حرکت هم کار دارد علاوه بر مطلب و جمله. ولي من ميگويم لغتنويس اگر فداکارترين مؤلفين نيست متهورترين و بيپرواترين آنان است چه هر مؤلف ميتواند انتخاب کند تأليف خود را از آنچه ميداند و پس از انتخاب هم هر جا معلومات او وافي نيست ميتواند آن قسمت را محذوف يا کوتاه کند، ليکن چون سروکار لغوي با همه چيز است و لغت همه چيز است و هيچ کس جز عالم الغيب همه چيز نتواند دانست، نهايت بيپروايي است که شخص بدان دست يابد. لغوي همه چيز را بايد در کتابي گرد کند و هيچ را نميتواند اسقاط کرد. وي حاضر شده است همهي نادانيهاي خود را تشهير و خود را لخت و عور به همه نشان دهد. بيپروايي طرف مهلکات و يکي از دو طرف مذموم شجاعت باشد».
آنچه گذشت به قلم علامهي فقيه، علي اکبر دهخدا، و به منظور درج در مقدمهي «لغتنامهي دهخدا» تحرير گرديده است. علامه دهخدا، چه در آن هنگام که به استخراج لغت از متون فارسي قديم و جديد ميپرداخته و چه آن هنگام که به تنظيم، تأليف و چاپ لغتنامه سرگرم بوده است، مطالبي را که براي انتشار در مقدمهي لغتنامه در نظرش ميآمده، روي فيشها و برگههاي لغت، اوراق دفتري يا برگههاي پراکندهاي مينوشته است. برخي از اين يادداشتها به صورت مدوّن بوده و در قالب يک مقاله در جزوهي مقدمهي لغتنامه منتشر شدهاند. در حالي که يادداشتهاي فراواني بعدها به صورت گسسته و غيرمسلسل از ميان اوراق بازماندهي مرحوم و يا در لابهلاي فيشهاي لغت يافت شدهاند. اين يادداشتها در «تکملهي مقدمهي لغتنامهي دهخدا»، به همراه مقدمهي اصلي لغتنامه، به مناسبت يکصدمين سالگرد تولد علامه دهخدا به طبع رسيدند.
![]() علامه علیاکبر دهخدا - جوانی |
در سال ۱۳۵۸ خورشيدي به منظور بزرگداشت يکصدمين سالگرد تولد دهخدا، قطعه تمبري به همراه عکس وي چاپ ميشود. همزمان تکملهي مقدمهي لغتنامه و ديگر آثار او در دسترس علاقمندان قرار ميگيرد. «خاطراتي از دهخدا و از زبان دهخدا»، «گزيدهي امثال و حکم»، «مجموعهي اشعار دهخدا» و «مقالات دهخدا» مشتمل بر «چرند و پرند»، «مجمع الامثال دخو»، «هزيانهاي من» و «يادداشتهاي پراکنده» به کوشش دکتر سيد محمد دبيرسياقي در اسفند ۱۳۵۸ به طبع رسيدند. همچنين «مقالات سياسي دهخدا» و «نامههاي سياسي دهخدا» به همت آقاي ايرج افشار به چاپ رسيدند. آن زمان يکصد سال از تولد دهخدا ميگذشت و از او و آثارش بسيار ياد شد. امروز نيز پنجاه سال از وفاتش ميگذرد و به همين مناسبت سرمقاله را مجالي ديديم براي يادکردن از آن بزرگوار. خواستيم به پاس تحمل تعب طويل اين شکيبا مرد لغوي و اين عدالتطلب جنبش مشروطه از او يادي کنيم. اما چگونه؟... چگونه از او ياد کنيم که درخور شخصيت و خدمات بيانتهايش باشد؟ از زندگيش چه بگوييم که در خيل کتب و مقالات و وبسايتهايي که دربارهاش نوشتهاند، به وفور ياد نشود؟ از فکر و انديشهاش چه بنويسيم که نگاه تيزبين و ژرفاي افکارش را تضييع نکرده باشيم؟ ... بهتر ديديم که به بازنشر قسمتهايي از يادداشتهاي پراکندهاش بپردازيم، چه زبان دهخدا بسا رساتر است و قلم او بسا شيواتر.
«وقتي ضعف و انکسار ملت خود را ديدم دانستم که ما ناگزير بايد با سلاح وقت مسلح شويم، و آن آموختن تمام علوم امروزي بود، و اگر نه ما را جزو ملل وحشي ميشمردند و بر ما آقايي روا ميبينند. و آموختن آن اگر به زبان خارجي بود البته ميسر نميشد، و اگر بر فرض محال ميسر ميگرديد، زبان ما اُسّ مميزات مليت است متزعزع ميگشت. پس بايستي آن علوم و فنون را ما ترجمه کنيم و در دسترس مکاتب بگذاريم و اين ميسر نميشد جز بدين که اول لغات خود را بدانيم، و اين کار نوشتن لغتنامهي شامل و کافل تمام لغات را لازم داشت. اين بود که من به فکر تدوين لغتنامه افتادم. »
![]() |
«نخست دانستههاي خويش را از لغت گرد کردم و شواهدي که از بر داشتم بدان ملحق ساختم و آن گاه که گمان بردم محفوظات من به پايان آمده است به خواندن کتب نظم و نثر فارسي و عربي از ادب و علم پرداختم و چون فراهم ساختن مجموع لغات متداول محاورتي و کتبي ميخواستم، چنان که نظم و نثر خواص نويسندگان و شعراي دسترس را خواندم، از منظوم و منثور عاميانه و مبتذل نيز چشم نپوشيدم يعني بدانسان که شاهنامهي فردوسي و ترجمهي طبري بلعمي و تاريخ بوالفضل بيهقي را مطالعه کردم شبيهنامهي تکيهها و چهل طوطي و حسين کرد را نيز ديدم و شواهد و امثال جملهي آنها بيرون کردم و اين کار فحص و قطعي، حتي نوروز و عيدين و عاشورا، بيرون از بيماري صعب چند روزه و دو روز هنگام رحلت مادرم رحمة الله عليها که اين شغل تعطيل شد، و دقايقي چند که براي ضروريات حيات در روز، و ميتوانم گفت که بسيار شبها نيز، در خواب و ميان نوم و يقظه در اين کار بودم، چه بارها در شب از بستر برميخاستم و پليته برميکردم و چيزي مينوشتم ....»
«مرا هيچ چيز از نام و نان به تحمل اين تعب طويل جز مظلوميت مشرق در مقابل ظالمين و ستمکاران غربي وانداشت چه براي نان همهي طرق به روي من باز بود و با ابديت زمان، نام را نيز چون جاوداني نميديدم پايبند آن نيز نبودم و ميديدم که مشرق بايد به هر نحو شده است با اسلحهي تمدن جديد مسلح گردد، نه اين که اين تمدن را خوب ميشمردم، چه تمدني که دنيا را هزاران سال اداره کرد مادي نبود.»
يادش گرامی و راهش پر رهرو…
![]() |
زندگی نامه
كمال الدين بافقي متخلص به وحشي از شعراي مشهور دوره صفويه است. وي درسال ۹۳۰ هجري قمري در بافق یزد بدنيا آمد و تحصيلات مقدماتي خود را در زادگاهش سپري نمود. وحشي در جواني به يزد رفت و از دانشمندان و سخنگويان آن شهر كسب فيض كرد و پس از چند سال به كاشان عزيمت نمود و شغل مكتب داري را برگزيد. وي پس از روزگاري اقامت در كاشان و سفر به بندر هرمز و هندوستان، در اواسط عمر به يزد بازگشت و تا پايان عمر در اين شهر زندگي كرد. وحشي بافقي در سال ۹۹۷ هجري قمريدر سن شصت و يك سالگي درگذشت . اين شاعر بزرگ روزگار خود را با اندوه و سختي و تنگدستي و تنهائي گذراند و دراشعار زيبا و دلكش او سوز و گداز اين سالهاي تنهايي كاملا مشخص است . وي غزل سراي بزرگي بود و در غزليات خود از عشقهاي نافرجام ،زندگي سخت و مصائب و مشكلات خود ياد كرده است. علاوه بر اين وحشي رباعيات ، ترجيع بند، تركيب بند و مثنويهاي زيبايي از خود به يادگار گذاشته كه تبحر و تسلط او را بر شعر و ادبيات فارسي نشان ميدهد. از شاهكارهاي هنري وحشي بافقي مي توان به مثنوي فرهاد و شيرين اشاره كرد كه ناتمام ماند و بعد ها وصال شيرازي از شعراي بزرگ قاجاريه آن را تكميل كرد. آثار باقي مانده از وحشي بافقي عبارتست از: -ديوان اشعار -مثنوي خلد برين -مثنوي ناظر و منظور -مثنوي فرهاد و شيرين. مشهورترین اثر او ترکیب بند شرح پریشانی است که بخش هایی از آن را در ادامه می خوانیم.
شرح پریشانیدوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم
بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیهی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
نیما اسطوره شعر امروز
|
![]() |
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست (رودکی)
این ضرب المثل که اجاره نشین خوش نشین است در مورد ادیبان جوان مصداق پيدا نکرد و ادیبان از پل امتحان حقیقت تایپ خود را از تنگنا رهانید هرچند به قول کمال خجندی:
ما خانه خراب کردگان را
در دل غم خانمان نگنجد
و یا به قول جامی
بس عمارت که بود خانه رنج
بس خرابی که بود خانه ی گنج
نمی توان گول ظاهر قضیه را خورد با این حال این وبلاگ زمینه ای را فراهم کرده است
تا با امکانات بیش تری در خدمت شما باشیم منتظر قدوم شما گرامیان به خانه ی جدید می مانیم
کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش افکند چون تو مهمانی (سعدی)
من درد ترا زدست آسان ندهم
دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
كه آن درد به صد هزار درمان ندهم
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و هردو جهانم بستان
از هرچه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
خوب بفرست خوشحال میشیم
دوستتون دارم
خوب من یه موضوع بدم؟
اگه دوست داشتید برام بفرستید اخه شما خیلی با ذوقی حتما چیزای خوبی برام میفرستی
موضوع: در وصف بهار
باشه؟
مرسی
حتما نمرت بیسته
ما ومجنون همسفر بودیم در وادی عشق
او به سر منزل رسید وما هنوز آواره ایم
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
|
|
سه شنبه، 26 اردىبهشت، 1385 ماجراهای من و آقای O - قسمت ششم
نوامبر ۲۰۰۴ آقای O به همراه دو تا از دوستانش چند روزی به يک شهر ساحلی سفر کرده بود. فردا صبح بايد سر کار باشد. می گويد اين همه راه را آمده تا مرا ببيند. باورم نمیشود. بهانه میگيرم. لج میکنم. چيزی میپرسم و طفره میرود. چشمهايش را میبندد. يک دقيقه فرصت میدهد تا معذرتخواهی کنم. چشماش را که باز کند من نيستم! آهسته از پشت ميز بلند میشوم. به پارکينگ هتل میروم. ماشينام را روشن میکنم و میروم. آقای O صورتحساب را پرداخت میکند و به گوشی همراهام زنگ میزند. - کجا رفتی مسخره؟ اين چه کاری بود؟ آبروی من را... - دست بردار! - کجايی الان؟ - دور خودم میچرخم... - همان جا بايست تا بيايم - لازم نيست!
ماشين آقای O خاموش میشود. سوار ماشينام میشود که دنبال تعميرکار برويم. میگويم: تو بران! عصبی است. صورت گردش سرخ شده. چند بار نزديک است تصادف کند. با يک ماشين آينه به آينه میشود. شر و شر عرق میريزد. میگويد: اگر ماشينام خراب نمیشد برای هميشه ترکات میکردم! برمیگرديم کافیشاپ. چيز ديگری سفارش میدهيم. O میگويد: وقتی چشمهایم را باز کردم و ديدم نيستی ترسيدم. حس کردم خيلی تنهايم. میگويد: میترسم يک روز چشمانم را باز کنم و رفته باشی. خودم هم میترسم. نمیتوانم ادامه دهم. نمیدانم اسمش دوست داشتن است يا وابستگی. مستاصلام! ادامه دارد...
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
دوشنبه، 25 اردىبهشت، 1385 ماجراهای من و آقای O - قسمت پنجم
نوامبر ۲۰۰۴ از دست O عصبانیام. سعی میکند از دلم در بياورد. در نمیآيد لعنتی! خيلی سعی میکنم خودم را کنترل کنم. میگويد: چشمهايت آشتی نکردهاند. چکار کنم آشتی بشوی؟ دارد رانندگی میکند. با خودم کلنجار میروم. صدايش میکنم. با لبخند سمت من برمیگردد. محکم زير گوشش میزنم. چشمهايش درشت میشود. شوکهشدهام. انتظار اين حرکت را از خودم ندارم. میترسم...
آقای O میگويد: آشتی؟ جواب نمیدهم. قرمز میشود. در سکوت میراند. با خودم میگويم آن سيلی حقات بود. دلم خنک شد! ادامه دارد...
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
يكشنبه، 24 اردىبهشت، 1385 ماجراهای من و آقای O - قسمت چهارم
نوامبر ۲۰۰۴ کمکم دارم به اين ديدارهای هفتگی عادت میکنم. حس می کنم زندگیام دارد ريتم ملايم تری به خودش میگيرد. آقای O میگويد: از حالا تا جمعه چقدر مانده؟ میگويم: تا چشم بهم بزنی تمام میشود. میگويد: يک سال!! میگويم: ۱۱ ماه! میخندد. پايين گونههايش چال میافتد. از اينکه با او زير يک سقف زندگی کنم تصوير روشنی ندارم. بيشتر دوست دارم همينطور ادامه بدهم. دور، با فاصله، محتاط... عادت کردهايم به نوشتن. به سه نقطههايی که فقط خودمان میدانيم با چه کلماتی پر میشوند... ادامه دارد...
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
جمعه، 22 اردىبهشت، 1385 ماجراهای من و آقای O - قسمت سوم
اکتبر ۲۰۰۴ آقای O میگويد: چهاردهمين گربهی روی شيروانی هستم. پای سينما قدس قرار داريم. روپوش سفيد و برمودای مشکی میپوشم. شال مشکیام را سرم میکنم، برای آخرين بار توی آينه نگاه میکنم و از خانه بيرون میزنم. SMS می زند: پس کجايی؟ میگويم: توی راهم. چند تا موش بگير تا برسم جواب میدهد: موش نمیخواهم. صبر میکنم تا يک هاپوی گنده شکار کنم! نرسيده به ميدان از ماشين پياده میشوم. کرايه را حساب میکنم و پياده راه میافتم. يک نفر دنبالم راه افتاده. نگران نيستم. چند دقيقهی ديگر وقتی سر قرار برسم گورش را گم میکند. آقای O را از دور میبينم. از دفعهی پيش جذابتر شده. باز هم خندهی بزرگ هميشگی اش را به صورتام میپاشد. سلام میکنم. براندازم میکند و بیهدف کنار هم راه میافتيم. گهگاه چيزی میپرسيم از هم. هر دو ساکتايم. دارم فکر میکنم: من، اينجا، به موازات شانههای اين مرد، چه میکنم؟! میگويم:من جلوتر نمیتوانم بيايم. اينجا نوشته از آوردن سگ به داخل پارک خودداری کنيد! آقای O میخندد: به خودت هم رحم نمیکنی؟! روی يکی از نيمکتها مینشينيم. مردی سر همسرش داد میزند و فحش میدهد. بچهها کمی آنطرفتر پارک را روی سرشان گذاشتهاند. آقای O میگويد: اينجا پر از نور و رنگ و سبزی و زندگی است. اما سفيدی روپوش شما با همهی رنگها تفاوت دارد! با خنده میپرسم: جيغ میزند. نه؟ آقای O میخندد و سرش را پايين میاندازد. پيشانیاش عرق کرده. از قضاوت عجولانهام شرمنده میشوم. اين مرد محجوب و آرام را دوست دارم. برای اولين بار در زندگیام حس میکنم دارم درگير يک ماجرای عاشقانه میشوم. عادت کردهام که دوستام بدارند. اينبار اما خودم اسير شدهام. به زنجير توی پايم خيره شده. پاهايم را زير نيمکت پنهان میکنم. ادامه دارد...
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
چهارشنبه، 20 اردىبهشت، 1385 ماجراهای من و آقای O - قسمت دوم
اکتبر ۲۰۰۴ از دور میبينماش. با همان لبخند بزرگ. دور میزنم و سپر به سپر پشت سرش پارک میکنم. نمیدانم چکار کنم. احتمالن او هم! بالاخره پياده میشود. شيشه را پايين میکشم. - سلام لبخند براقاش را روی صورتم میپاشد. - سلام نارنجی! بزرگ شدی! میخندم. او هم بزرگ شده. يعنی گردتر! میگويم ماشين را توی دانشکده پارک میکنم و برمیگردم. باورم نمیشود خودش باشد. چقدر با صدايش، با کلماتش تفاوت دارد. وقار نوشتههايش را ندارد. جورابم را بالاتر میکشم و بند بوتام را محکم میکنم. آقای O هيجانزده است. دستهای کوتاهش را روی فرمان گذاشته و شرشر عرق میريزد. زمان به سوال و جوابهای مسخره میگذرد. تمام اشتياق ديدنش تمام شده. دلم میخواهد فرار کنم. هم دوستش دارم و هم ندارم. حس میکنم گير افتادهام. شايد او هم مثل من فکر میکند. گردنم را کج میکنم و مستاصل نگاهش میکنم. حواسش به من نيست. از توی کيفاش سمفونی ۹ بتهوون را در میآورد و به من میدهد. آقای O میگويد تو خيلی خوبی. خيلی روشن! میگويد حتا از ايدهآلهای من هم ايدهآلتری... با خودم فکر میکنم اينجا، توی ماشين اين مرد چه میکنم؟! ادامه دارد...
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
دوشنبه، 18 اردىبهشت، 1385 ماجراهای من و آقای O - قسمت اول
دسامبر 2002 ساعت ۸ کلاس دارم. استاد قانون سه لنگری درس میدهد. شب گذشته خوب نخوابيدهام. دستم را زير گوشم گذاشتهام و به نوشتههای روی تخته نگاه میکنم. کيف از روی پايم تالاپ روی زمين میافتد. ريمل، ماتيک، آينه، کليد، پول خرد، خودکار، فندک... آقای کناری کمکام میکند وسايلام را جمع کنم. استاد حضور و غياب نمیکند. از کلاس بيرون میزنم. ساعت حدود ۹:۳۰ است. با آقای O ساعت ۱۰ قرار دارم. ديشب پيش از خواب email زدم و خواستم پای برد ستون آزاد منتظر باشد. خدا کند که زياد معطل نکند. بدجوری خوابم گرفته. میروم نمازخانه و کوله نارنجیام را زير سرم میگذارم و دکمههای کتم را باز میکنم. سعی میکنم در سکوت نمازخانه بخوابم. بگذار کمی منتظر بماند. خيالی نيست! ۱۱:۳۰ بيدار میشوم. نگاهی به آينه کوچکم میاندازم. صورتم از خستگی شکل ناله شده. از طبقه اول به لابی همکف نگاهی میاندازم. نيست. احتمالن رفته. از پلهها پايين میآيم. همينطور بیهدف سمت در میروم. يک مرد کوچک با يک لبخند بزرگ سمت من میآيد. - آقای O هستم - اُه از عکساش کمی خوشقيافهتر است. از قد کوتاهش جا میخورم. معذبام. دوست ندارم کسی مرا با او ببيند. میگويم برويم بيرون، دوست ندارم کميته انضباطی شوم! آرام و سربزير پشت سرم راه میافتد. توی دلم می گويم اين را ديگر کجای دلم بگذارم! میگويد برويم توی پارک بنشينيم. هرچه سعی میکنم فاميلیاش را به خاطر نمیآورم. مخام چِت کرده. هنوز بيدار نشدهام. روی اولين نيمکت مینشيند. منتظر است کنارش بنشينم. روبرويش میايستم. - نمینشينی؟ - نه! راحتام! - پس من هم میايستم میايستد. تقريبن هم قد هستيم. به سر بزرگش نگاه میکنم. چرا اينجا هستم؟! دلم میخواهد زودتر برود. به نيمکتهای وسط پارک اشاره میکنم. دو تا نيمکت نزديک هم. روی لبهی يکی از نيمکتها مینشينم و اشاره میکنم روی نيمکت ديگر بنشيند. توی دستش روزنامهی حيات نو (آن وقتها هنوز مرحوم نشده بود!) و يک بروشور دارد. بروشور را طوری گرفته که من ببينم. چيزی نمیپرسم. چندتايی سوال میپرسد. کلافهام. آفتاب مستقيم توی چشمام میزند. میگویم: ديرت نشود! به ناهار نمیرسی - نه! هنوز فرصت هست میپرسد شما مذهبی هستيد؟ دليل سوالاش احتمالن چادری است که سر کردهام. مدتهاست به چيزی معتقد نيستم اما نمیدانم چرا دلم نمیخواهد با او هم عقيده باشم. میگويم: بله! میگويد: من هم قبلن بودم. اما الان... اگر سير شما را نزولی و سير مرا صعودی در نظر بگيريم... حرفش را قطع میکنم: من فکر میکنم مهم اعتقاد داشتن به چيزی است. حالا هر چه که میخواهد باشد. حتا اگر يک تکه چوب... اعتقاد محکم داشتن به چيزی که... بين کلامم میپرد. ديگر گوش نمیکنم. حرفش که تمام میشود بحث را عوض میکنم. مدام به ساعتم نگاه میکنم. میگويم: ديرتان نشود! از وقت ناهارتان... بالاخره بلند میشود. میگويم از ديدنتان خوشحال شدم. چند تا تعارف تکه پاره میکنيم. آقای O میرود. از پشت سر نگاهش میکنم. میدانم بار آخری است که میبينماش!
ادامه دارد...
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
سه شنبه، 12 اردىبهشت، 1385 برکهی مهتاب
يک آسمان درد میشوم کهکشانی میزايم تا با نگاهت رصد کنی
نه! تنها ستارهای قطبی تقديم آسمانت میکنم که شبهای تيره راه خانهمان را گم نکنی
اين همه را برای تو میکشم برای توست که اين همه میکشم برای ماهتاب نگاهت که برکهی تاريکم را میروشنايی
اصلن نمی شود مادر يک کهکشان باشم و از ماهی چون تو بارور نشده باشم!
[][]
تصوير تو بر تنم نقش می بندد اين شبها در خودم نمی گنجم
آنقدر که پنجرههای خوابم را سمت لبخند تو باز کنم ، فرصت بده! تنها با ليوانی از اين برکه به عمق اش دست نخواهی يافت...
[][]
تنم را به قدم هايت می سپارم اين چهارراه از چهار طرف بن بست است صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من میرسی!
[][] بگذار آفتاب بر آيد خيالی نيست!
وقتی من و تو میدانيم پشت اين نور مکرر زيبايی يک شب پر ستاره خوابيده ديگر از اين مهربانی ناخوانده ابری نمیشويم ما به اين پردهی روشن برای خلوت پشت پنجرهمان محتاجيم بگذار... اسفند۸۱
يکتای من من را ببخش اگر چون پرندهی ترسخوردهای گهگاه به انگشتهای مهربانیات نوک میزنم. تنها تويی که میدانی لبخندهای ِ هرچند لاغر امروزم را از خالق ِ دستان ِ تو دارم. تو که شکستههای پراکندهام را ذره ذره بی آن که بدانی و بدانم به من پيوند زدی و قطعههای گمشدهام را با قطعههايی از خودت پر کردی. اين گنجشک ِ زير ِ باران مانده هنوز برای پريدن صبوری ِ نگاه ِ تو را میخواهد. آرام و خزنده پيش بيا! همچونان همهی اين همه وقت. بگذار آرام و ذره ذره در تو حل شوم... ای بینشان ِ محض، نشان از که جويمت گم گشت در تو هر دو جهان، از که جويمت تو گم نهای و گمشدهی تو من ام وليک نايافت يافت مینتوان، از که جويمت دل در فنای وحدت و جان در بقای صرف من گمشده در اين دو ميان، از که جويمت... عطار
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
جمعه، 8 اردىبهشت، 1385 آتش عشق تو در جان خوشتر است جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است هر که خورد از جام عشقت قطرهای تا قيامت مست و حيران خوشتر است تا تو پيدا آمدی پنهـــــــــــــــان شدم زانکه با معشوق پنهان خوشتر است عطار
من هنوز توی اينهمه خيابان دلم خواسته دست روی مشکی ِ موهای ِِ اينهمه آدم بکشم که برگردد خيال کنم تويی! خيس ِ خيال ِ اين بوق ِ لعنتی که تو در هوای ِ آن نفس میکشی... گردنم را از نفسات میدزدم تو مرا از توی اين شعر! شاعر ِ اين شعر لای ِ سپيد ِ پيراهنت مرده برای خالی ِ اين بوق ِ لعنتی که تو در هوای آن نفس می کشی!
اسفند ۷۹ تا اردیبهشت ۸۵
پ.ن: صبور باش عزيز من صبور باش تا من بتوانم کلمهای نو، جملهای نو، فقط برای تو بسازم و بنويسم. تا در برابر تو اينگونه تهیدست و خجلتزده نباشم... با وجود اين من و تو خوب میدانيم که عشق، در قفس ِ واژهها و جملهها نمیگنجد مگر آنکه رنج ِ اسارت و حقارت را احساس کند. عشق، برای آنکه در کتابهای عاشقانه جای بگيرد، بسيار کوچک و کمبُنيه میشود. عزيز من! عشق هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است. (نامه بيست و پنجم - نادر ابراهيمی)
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
يكشنبه، 3 اردىبهشت، 1385 گرچه انسانی را در خود کشتهام گرچه انسانی را در خود زادهام گرچه در سکوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زندهگی را شناختهام اما ميان ِ اين هر دو -شاخهی جدا ماندهی من!- ميان ِ اين هر دو من لنگر ِ پر رفت و آمد ِ درد ِ تلاش ِ بیتوقف ِ خويشام.
احمد شاملو
من پا به پا...، نه! شانه به شانه کنار ِ تو روحام مشوش است. پر از اضطرابم و... يک عمر در کنار تو از من گذشتهام هی نردبان شدم و تو از من زدی جلو سهم تو راه اصلی و من يک مسير تنگ تو خطکشی، چراغ، ولی من پيادهرو تا کی؟ بگو کنار تو تا کی بدون ِ تو؟ هی ایست! هی خطر! پری از خط و تابلو
- عمرم سلام! خوب و خوشی؟ آخ دلم برات... [آن سو سکوت] قطع شده؟ اَه الو الو...
هی گيج میخورم، پر ِ حرفم ولی سکوت... هی گيج میخورم... ته ِ خطم... تلو تلو↓ تا سطرهای آخر ِ اين قصه میکشم نعش ِ پر از لگد شدهام را... برو برو آنطور محو و خيره به من زل نزن نخند! روی خطوط ِ نازک ِ اعصاب ِ من نرو
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده )
يكشنبه، 27 فروردين، 1385 انگشتهايش را که توی تاريکی اتاق آرام لای موهای کوتاهم میکشد، خودم را جمع میکنم. - با رفتنت به هر کجا که بخواهی مخالفتی ندارم. انگيزهی رفتنت آزار دهنده است... (کمی مکث میکند) با فرار کردنت مخالفم... با پاک کردن صورت مساله... - اما من برای... (بغض میکنم) - کاش واقعن قصدت ادامه تحصيل... - اشتباه میکنی - تو را خودم بزرگ کردم. اشتباه میکنم؟ اشتباه میکنی. همينکه بالای سرم نشستهای و محاکمهام میکنی اشتباه میکنی. خودت هم اندازهی من مقصری. تو هم فريب خوردی مادر! تو هم بازی خوردنام را باور نداشتی. دليل مخالفت تو چيزهای ديگری بود. حتا تو هم با تجربهی ۴۰ سالگیات نتوانستی بوی تعفن ماجرا را بفهمی. همه فريب خورديم. قصه آن طوری نبود که تعريفمان کردند... - اگر مثل جمعه حالت بد شد، اگر مثل آن تابستان لعنتی بالای ابرويت شکافت... فاطمه هيچ میفهمی تنهايی يعنی چه؟ آن هم جايی که هيچ کس حتا زبانت را.... - تنها نيستم. برای بار ِ هزارم... - برای خاطر تنهايی خودم نيست که جوش میزنم. دير يا زود بايد به نبودنت عادت کنم. برای تنهايی خودم بزرگت نکردم فاطمه... هرچه دارم و ندارم برای توست. (صدايش به صلابت هميشه نيست) هر طور که دوست داری عمل کن. سد راهت نمیشوم که بگويی... مثل هميشه... لجباز، سرکش... هيچوقت به ميل مادرت... خواستم بگويم مگر تو به ميل ِ مادرت... حرفم را قورت دادم. توی دلم خيلی حرفهاست که نمیزنم مادر. حالا هم که توی تاريکی دستهايت را روی ستون فقراتم میکشی و من تير می کشم... هی مادر، تنم درد میکند! - دست نزن! - هاه؟ - به من دست نزن دستت را پس میکشی و من بيشتر جمع میشوم. هرچه جمع میشوم پراکندگیام جمع نمیشود. امروز توی جاده وقتی ماشين دو سه دور دور ِ خودش چرخيد فهميدم چيزی ديگر به هيچ چيز وصلم نمیکند. وقتی منفعل و بیتفاوت، من و ماشين و جاده دور خودمان میچرخيديم و حتا جيغهای کنار گوشم به خودم نمیآورد... نگاههای دريدهی آن دو مرد بود شايد، که از شنزار حاشيه بيرونم کشيد.
ای لوليان... ای لوليان... يک لولیای ديوانه شد... ديوانه شد... ديوانه شد... دیـــــــــــ.... دريا وقتی عکس ماه روی صورتش نيفتاده باشد دريا نيست. امروز که زير آفتاب پاهايم را توی آب گذاشته بودم و سرد نمیشدم، يک چيزی مثل تب، کمی تندتر از وقتهايی که تب میکنم، توی تنم بود. سرد نمیشدم. زل زدهبودم به او که آمدهبود از زيبايیهای چمخاله عکس بگيرد، از شيخ زاهد عکس بگيرد، از شيطانکوه عکس بگيرد، از من عکس بگيرد... به همراه خاموشم که با دور ايستادن و سکوتاش، با تنها گذاشتنام بيش از همه درکم میکند اينروزها. اين روزهايی که روی سطح آب شناورم. های مادر! هرچه باد به صورتم خورد و آب روی انگشتهای بیجورابم ريخت سردم نشد. دستت را از کبودی روی ساقام بردار و بگو چرا سرد نمیشوم؟ - آب شدی... هيچ میبينی چه به روزمان آوردهای؟ به روزمان خيلی چيزها آوردهاند. نگاه کن! تو تحليل رفتن تنم را میبينی و من دارم از درون تمام میشوم. خالی میشوم. پوک میشوم. بی خيال میشوم. از صرافت میافتم. از صرافت همهچيز! فرو ريختهام مادر... مادر... مادر... میخواهم فرار کنم. حتا از دستهای بخشنده و نوازشگرت. ديگر هيچ چيز آرامم نمیکند. تنها در خودم غرق میشوم و میپوسم. زير اينهمه لجن میپوسم. دست روی تنم نکش و حرفی نزن. بگذار بروم. حرف از خيابان پلازا نيست. من از خودم فرار میکنم. از برابر چشمهای مضطرب تو. دارم تو را میکشم. دارم خودم را میکشم. رنج میکشم از رنج کشيدنات مادر...
اگر خدا بداند در دلهای شما خير و هدايتی وجود دارد، در مقابل آنچه از شما گرفته شده بهتر از آن را عطا میکند و خداوند آمرزندهی گناه و مهربان است... (سوره انفال - آيه ۷۰)
|
|