X
تبلیغات
ادبيات فارسي و فرهنگ ايران وملل جهان

به شرر مانم چون در شکنم خندانم

کار خامان بود از فتح وظفر خندیدن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا 

روح الله خالقی به همراه دخترش گلنوش
روح الله خالقی ودخترش
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا 

چهل وسومین سالروز درگذشت روح الله خالقی
بیست و یکم آبان ماه امسال، چهلمین سالروز درگذشت روح الله خالقی، آهنگساز و پژوهشگر نامدار ایرانی است. هنرمندی متعهد که با ساخت آثاری چون سرود «ای ایران»، ترانه های «حالا چرا»، «می ناب» و نگارش کتاب هایی چون «سرگذشت موسیقی ایران» و «نظری به موسیقی» تاثیری عمیق و انکارناپذیر بر موسیقی ایران گذاشت. 
روح الله خالقی در سال 1285 خورشیدی در کرمان تولد یافت. موسیقی را با تار آغاز کرد و سپس نزد میرزا رحیم کمانچه کش به فراگیری ویلن پرداخت. مدتی نیز نزد رضا محجوبی تعلیم دید و در سال 1302 وارد مدرسه موسیقی وزیری شد. خالقی در این مدرسهء نوبنیاد، نزد علینقی وزیری که به تازگی از اروپا بازگشته بود به آموختن شیوه صحیح ویلن نوازی و تئوری موسیقی مشغول شد. کمی بعد به عنوان نوازنده ویلن به ارکستر مدرسه پیوست و به پیشنهاد وزیری، علاوه بر مطالعه کتاب های هارمونی ربر و دبوا، از راه نامه نگاری با دانشگاهی در پاریس، آموختن رشته های هارمونی و سازشناسی را فراگرفت. کوشش های پی گیر خالقی برای رفتن به اروپا و آمریکا برای فراگیری جدی این رشته ها به جایی نرسید. 

خالقی از نوزده سالگی به تدریس ویلن و تئوری موسیقی در مدرسه موسیقی پرداخت و به موازات آن، در دانشسرای عالی تحصیلات خود را تا دریافت لیسانس در رشته ادبیات و پارسی ادامه داد. وی در 1323 با همکاری شماری از دیگر هنرمندان، «انجمن دوستداران موسیقی ملی» را تشکیل داد. این انجمن کنسرت هایی را ترتیب داد که مورد توجه دوستداران موسیقی ایرانی قرار گرفت. خالقی در نهایت در 1328 در زمانی که تدریس موسیقی ایرانی از برنامه کار هنرستان موسیقی حذف شده بود هنرستان موسیقی ملی را بنیان نهاد. 

«او به مدد یک برنامه ریزی صحیح و منطقی و با تمام نیرو و توانی که داشت کمر به تربیت موسیقی دانان جوان بست و در زمانی نه چندان طولانی موفق شد چهره والایی از موسیقی ملی و تحصیل کرده های آن معرفی کند. گروه کثیری از هنرمندان معاصر موسیقی ایران دانش آموخته همین هنرستان هستند و برای موفقیت بنیانگذار آن، شاهدی زنده اند.»1 

«روح الله خالقی تا سال 1338 ریاست هنرستان موسیقی ملی را به عهده داشت و پس از کناره گیری از این سمت، در رادیو به فعالیت های خود ادامه داد. رهبری ارکستر گلها، تهیه و اجرای دو برنامه "یادی از هنرمندان" و "ساز و سخن"، تنظیم آثار نغمه پردازان پیشین مانند: عارف قزوینی، علی اکبر شیدا و ... (به صورت چند صدایی برای ارکستر)، از جمله فعالیت های گسترده خالقی در سازمان رادیو بود. »2 وی مدیریت مجله های چنگ و پیام نوین را نیز به عهده داشت. 

«فعالیت اصلی خالقی در موسیقی، آهنگسازی بود. او در آهنگسازی از سبک استادش علینقی وزیری پیروی می کرد و آهنگ های خود را با هماهنگی{هارمونی} برای ارکستر می نوشت. خالقی معتقد بود وزن در موسیقی ایرانی باعث تحرک است و از سوی دیگر اگر قطعه موسیقی به صورت چندصدایی نوشته شود حزن و اندوه و یکنواختی آن کاهش می یابد. خود او با مطالعه در آثار وزیری (پیشگام چندصدایی در موسیقی ایرانی) و تجربیات شخصی روشهایی را برای هماهنگ کردن موسیقی ایرانی یافته بود و به کار می بست. نخستین کتاب اصول هارمونی نیز به کوشش او به زبان پارسی برگردان و منتشر شد.»3 

 
Rooholah Khaleghi 
روح الله خالقی در حال رهبری ارکستر 
خواننده بنان، مایستر ابولحسن صبا
خالقی اظهار می داشت: «فن هماهنگی در موسیقی ما سابقه نداشته و این علم را اروپاییان پس از تجربیات بسیار از روی موازین علمی از طبیعت استخراج کرده و بر لطف و ملاحت موسیقی بسی افزوده اند و به طوری که تجربه شده است با توجه به ویژگی های موسیقی ما که اهل فن از آن بهره دارند کاملا برای موسیقی ایرانی هم مناسب و مفید است. کار ما به مراتب مشکل تر از کسانی است که در کشورهای دیگر این فن را اعمال می کنند زیرا موسیقی هماهنگ در مغرب زمین صدها سال سابقه دارد ولی در کشور ما دوران آن بسیار کوتاه است و هنوز توده ملت که سهل است اشخاص تحصیل کرده نیز متوجه لطف این نکات نیستند. ما باید به تدریج از آنچه مطلوب تر و مطبوع تر است شروع کنیم و در بادی امر خود را تابع موسیقی دانان معاصر اروپا قرار ندهیم بلکه بیشتر باید از موسیقی دانان کلاسیک پیروی کنیم و در اثر گذشت زمان ذوق ها را راهنمایی و مردم را متوجه درک لذت نغمه های هماهنگ نماییم.»4 

آثار موسیقایی خالقی را شاید بتوان در سه گروه کارهای باکلام (همچون audio file «می ناب» روی سروده های حافظ، «حالا چرا» روی سروده های شهریار...)، آهنگ های بدون کلام ( audio file «رنگارنگ» ، اتودهای ویلن، رنگ و پیش درآمد...) و سرودها (مانند سرود audio file «ای ایران» با شعر حسین گل گلاب) رده بندی کرد. 

آثار پژوهشی وی علاوه بر تعداد زیادی مقاله، سه کتاب به نام های «سرگذشت موسیقی ایران» (منبع کلیه تحقیقات تاریخ موسیقی ایران در دوره معاصر)، «نظری به موسیقی»، «موسیقی ایران» و «آموزش ویلن» است. 

روح الله خالقی در 21 آبان 1344 بر اثر بیماری زخم معده در یکی از بیمارستان های شهر سالزبورگ در اتریش درگذشت. از وی سه فرزند به نام های گلنوش، فرهاد و فرخ به یادگار مانده است. گلنوش خالقی دانش آموخته هنرستان موسیقی ملی و هنرستان عالی موسیقی در رشته پیانو، کالج اوبرلین و دانشگاه ویسکانسین در رشته رهبری کُر است. وی در واپسین سال های پیش از انقلاب رهبری گروه کُر رادیو و تلویزیون ملی ایران (گروه هم آوازان) را در دست داشت و چندین سال پس از مهاجرت به آمریکا در سال 1364 ارکستر روح الله خالقی را در واشینگتن پایه گذاری کرد که متاسفانه پس از چندین سال به علت مشکلات مالی منحل شد. گلنوش در سال 1369 در بیست و پنجمین سالروز درگذشت پدر به ایران سفر کرد و دو کاست با عنوان «می ناب» منتشر ساخت. در این آلبوم تعدادی از مشهورترین آثار خالقی با تنظیمی تازه برای ارکستر، آواز گروهی و آواز (کاوه دیلمی) ارائه شده است. وی به تازگی یک پایگاه اینترنتی به آدرس www.rkac.com پدید آورده که هدف از تشکیل آن حفظ و اشاعه آثار روح الله خالقی است. به تازگی چهار سی دی نیز به کوشش گلنوش خالقی از اجرای اصلی آثار خالقی به بازار عرضه شده است. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا 

ابوالحسن صبا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

(تغییر مسیر از ابولحسن صبا)

ابوالحسن صبا
بزرگ شود
ابوالحسن صبا

ابوالحسن صبا نوازنده و آهنگ‌ساز موسیقی ایرانی بود.

او از برجسته‌ترین چهره‌های موسیقی ایران در هفتاد سال گذشته است.

صبا فرزند کمال‌السلطنه به سال ۱۲۸۱خورشیدی در خانواده‌ای آشنا به موسیقی و اهل ادب دیده به جهان گشود.

نخستین پویه‌های موسیقی را از پدرش فرا گرفت. او نزد میرزا عبدالله فراهانی و درویش خان تار، نزد حسین اسماعیل‌زاده کمانچه، نزد حسین هنگ‌آفرین ویولن، نزد علی اکبر شاهی سنتور و نزد جمالی خان ضرب را آموخت.

صبا به نواختن همه سازهای موسیقی ردیف چیرگی پیدا کرد و تمام سازهای ایرانی را در حد استادی می‌‌نواخت و ویولن و سه‌تار را به عنوان سازهای تخصصی خود برگزید.

سپس در مدرسه عالی موسیقی به شاگردی علی‌نقی وزیری درآمد و تکنواز ارکستر او شد.

ابوالحسن صبا چهل سال تمام ساز نواخت و تعلیم داد و در ارکسترها شرکت کرد و کتاب نوشت و درتمام جریانهای موسیقی ایران تاثیر مستقیم و مثبت داشت. وی در تمام رشته‌های موسیقی ایران و حتی سایر هنرها همچون ساختن ساز و نقاشی و ادبیات مهارت داشت و دانشنامه‌ای جامع از علم و عمل موسیقی ایران بود.

مکتب نوین موسیقی ایران که از درویش خان آغاز شده بود با صبا به اوج رسید وشاگردان صبا نیز پیرو راه او شدند.

شاگردان صبا

لطف‌الله مفخم پایان، مهدی خالدی، مهدی مفتاح، محمدعلی بهارلو، حبیب‌الله بدیعی، علی تجویدی، امیرهمایون خرم، حسین تهرانی، حسن کسایی، داریوش صفوت، فرامرز پایور، غلامحسین بنان، ابراهیم قنبری مهر، رحمت‌الله بدیعی و ساسان سپنتا از شاگردان صبا بودند.

آثار

از صبا صفحات بسیاری حاوی تکنوازی‌ها و همنوازیهای او منتشر شده است که مهارت فوق‌العاده او را در نواختن ویولن نشان می‌دهد. همچینین نوارهای خصوصی بسیاری پرکرده که مرجع هنرجویان و گویای تسلط فوق‌العاده او در نواختن سه‌تار است.

ازاستاد صبا سه دوره آموزش ویولن، چهاردوره تعلیم سنتور، یک دوره تعلیم تار و سه‌تار منتشرشده و باقی آثار او هنوز منتشر نشده است.

شعر سرود که با آهنگسازی حسین ملک است نیز از اوست. صبا نخستین موسیقیدان ایرانی است که موزه‌ای ویژه ازاو (منزل شخصی صبا) تاسیس شده وبه نام خود او در تهران خیابان ظهیرالسلام واقع است.

صبا پس از سال‌ها کوشش و پرورش شاگردان فراوان در 29 آذر سال ۱۳۳۶ دیده از جهان فروبست.

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا 

تاريخ تولد: يكهزار و دويست و هشتاد و يك

تاريخ وفات: يكهزار و سيصد و سي و شش

موسيقي دان و موسيقي شناس در ابعاد مختلف موسيقي سنتي قديم و موسيقي معاصر ايران. نوازندة سه تار و ويولون, محقق و مؤلف.

شاگرد ميرزا عبدالله, حاج خان ضرب گير, علي اكبر شاهي, درويش خان, حسين خان هنگ آفرين, اكبرخان فلوتي, استاد عباس (سازگر) و . . . علينقي وزيري.

مدرس موسيقي سنتي قديم, هنرآموز در هنرستان موسيقي ملي, تكنواز ويولون در اركسترهاي مختلف (اركستر انجمن موسيقي ملي, مدرسه عالي موسيقي, ”گل ها“ي راديو و . . .). پژوهشگر در رديف, تصانيف قديمي, آهنگهاي محلي, سازهاي ملي و فن شناسي اجراي موسيقي.

آثار مكتوب: رديف مجلسي براي ويولون, براي سنتور, براي تار و سه تار, نوشته هاي پراكنده و نت هاي چاپ نشده.

آثار مصوت:سلسله صفحات گرامافون, با هنرمندان مختلف, نوارهاي برنامه ”گل ها“ ي راديو.

آثار انتخابي: تكنوازي ويولون در صفحات مدرسه عالي موسيقي, زنگ شتر, ابوعطا و حجاز. تكنوازي هاي خصوصي: نوا ـ دشتي. همنوازي: سه گاه (با رضاقلي ميرزا ظلي), ساقي نامه اصفهان (با ملكه برومند).

شاگردان برگزيده: علي تجويدي, جبيب الله بديعي, مهدي خالدي و همايون خرم (ويولون), فرامرز پايور (سنتور), حسين تهراني (تمبك), ابراهيم قنبري (سازگري), ملكه برومند (آواز).

  پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

پر کن پياله را

کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
            * * *
من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
            * * *
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
            * * *
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر کن پياله را ...

<><><><><><><><><><><><>
<>  خواننده : استاد شجريان          <>
<>   آهنگساز : فرهاد فخرالديني     <>
<>  شعر : فريدون مشيري              <>
<>  دستگاه : ماهور                      <>
<>  گلهاي تازه 77                         <>
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

گنبد مينا - استاد شجريان



(7:50)

<><><><><><><><><><><><>
<>  نام اثر : گنبد مینا                    <>
<>  خواننده : استاد شجریان          <>
<>  شاعر : حافظ                         <>
<>   آهنگساز : پرویز مشکاتیان      <>
<>   آهنگ در مایه : دشتی           <>
<>  آلبوم : گنبد مینا                     <>
<><><><><><><><><><><><>

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
واندرين كار دل خويش بدريا فكنم
*  *  *
از دل تنگ گنه كار برآرم آهي
كاتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
*  *  *
مايه خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست
ميكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
*  *  *
بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم
*  *  *
خورده ام تير فلك باده بده تا سرمست
عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم
*  *  *
جرعه جام برين تخت روان افشانم
غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم
*  *  *
حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز بفردا فكنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 


آشنايي با سازهاي زهي
شیوه های نوین کوک سه تار (قسمت دوم)
كنسرت همايون - عليزاده و خلج
موسيقي براي پيانو - عليرضا مشايخي
اولين سرود ملي ايرانيان
آلبوم شوريده - پريسا و گروه دستان
جدول نوازندگان تار
بيژن و منيژه - استاد حسين دهلوي
دستگاه ماهور - گوشه عراق
آلبوم نسيم بهاري - شهرداد روحاني
آواز ابوعطا
فرق دستگاه و آواز چيست؟
سخنراني پريسا در سمينار تار و سه تار (هلند)
آشنايي با دستگاه ماهور
گوشه هاي زنگوله و چهار پاره
پاييز طلايي 2 - فريبرز لاچيني
كوكهاي مختلف براي يك قطعه
چگونه گوشه ها را بشناسيم ؟
قطعه ای طلایی در پازل موسیقی پاپ ایران
استاد مرتضي حنانه
ني نوا و آواي مهر - استاد عليزاده
انوشيروان روحاني از «راک*» تا «Rock»
اي ايران با صداي بنان
آلبوم در فكر تو بودم - مرضيه
استاد احمد عبادي
استاد حسين عليزاده
حال در موسيقي ايراني - آواز افشاري
با عاشقان - استاد اردشير روحاني
اشك مهتاب - عبدالحسين مختاباد
فريد زولاند
چكاوك - داريوش اقبالي
اوقات شيدايي در موسيقي ايراني
بن بست 1 - بابك بيات
استاد علي اصغر كردستاني
ليلي منال - ويگن
در اين سراي بي كسي - استاد شجريان
حال در موسيقي ايراني (آواز دشتي)
گل باغ آشنايي - استاد شجريان
مقدمه اي بر زيباشناختي موسيقي ايراني
آواز شور - استاد بنان
حال در موسيقي ايراني (1)
فلك - حسين عليزاده
آتش كاروان - بانو دلكش
بوسه باران - استاد شجريان
آواز دشتي - محمودي خوانساري
آواز بيات اصفهان - استاد بنان و مرضيه
برف - فرهاد
پرند شوشتري - استاد شجريان
اي يوسف خوشنام ما - پريسا
نتيجه يكسو نگري به موسيقي
پشيمانم - حميرا
مرغ سحر - هنگامه اخوان
ناشكيبا - همايون شجريان
بهار من - ستار
گنبد مينا - استاد شجريان
سپيد و سياه - محمد اصفهاني
ميناي دل - استاد روحاني
لطفآ عضو شويد !..
ای ايران شصت ساله شد
شقايق - داريوش اقبالي
مخترع گيتار کيست؟
پر کن پياله را - استاد شجريان
بابک بيات
ما سرخوشان مست - استاد شجريان
شبانه - فرهاد مهراد
من از روز ازل - استاد بنان
خدايا - عماد رام
کعبه دلها - الهه
تنها تو بمان - پريسا
جانا هزاران آفرين - قمر
ساز شکسته - دلکش
توشه عمر - استاد بنان
داروگ - استاد شجريان
معرفي گروه راک اُرُد
والا پيامدار - فرهاد
عشق از کجا - همايون شجريان
نماز - رامش
استاد مهدی خالدی
کوچه شهر del م
بهار دلکش با تنظيم پايور
درآمد ماهور
رديف دانان معاصر
نگرشي تاريخي به دستگاهها
عاشقی محنت ... - هنگامه
و چشمها - شهرام ملك زاده
چند آهنگ از ميترا رهبر
آثار استاد علي تجويدي
بانو قمرالملوك وزيري
گلنار - داريوش رفيعی
ديگه عاشق شدن فايده نداره
زرد مليجه - پايور و تهراني
به ياد سلطان جاز ايران
پرنده - سيمين غانم
هوای گريه - همايون شجريان
ديگه ديره - تورج شعبانخانی
دستگاههای موسيقی ايرانی
می زده شب - مرضيه
زندون دل - فريدون فروغی
به زماني كه ... - مرضيه
بهار آرزو - استاد بنان
يار وفادار کجاست - ايرج
شور عشق - عليرضا افتخاری
قوزک پا - فريدون فروغی
دود عود - استاد شجريان
به جهان خـرّم از آنم
گل سنگم - هايده
تاب بنفشه - پريسا
تنگ غروبه - عارف و داريوش
به سکوت سرد زمان - استاد شجريان
امشب شب مهتابه - سيما مافيها
آرزوی دل - استاد بنان
غوغای ستارگان - بانو پروين
بیا بیا دلدار من - بیژن بیژنی
درويش - اکبر گلپايگاني
ساقی - الهه
بارون - استاد شجريان
فرنگيس - عماد رام
اشک مهتاب - استاد شجريان
جان جهان - استاد شجريان
جان مريم - محمد نوری
شيدايی - استاد شجريان
علامت سوال - شادمهر
گل گلدون من - سيمين غانم
کيش مهر - شهرام ناظري
بيداد زمان - مرضيه
مرغ سحر- استاد شجريان
کاروان - استاد بنان
هزار و يک شب - ابي
تو ای پری کجايی - استاد قوامی
الا اي پير فرزانه- پريسا
چشم نرگس A
قاصدک - شجريان
درس سحر- شهرام ناظری
تاريخچه پيانو در ايران
بت چين - مرضيه
بهار دلكش - شجريان و لطفي
شجريان،استاد دلها
دل بردی ... - استاد شجريان
زرد مليجه - اجراي استاد لطفي
سيب - سيمين غانم
گنجيشکک اشی مشی
ياد يار مهربان - مرضيه و بنان
عاشق بی قرار - دلکش - بابک امينی
سنگ خارا - مرضيه
کوچه - فريدون مشيری
سپيد موی فرزانه شهر خاطره ها
سنتور معاصر - اردوان كامكار
حريم خلوت خود - پريسا
اسير دام تو - بانو دلكش
فرهاد نيز ما را تنها گذاشت....
زندگي نامه فاطمه واعظی (پريسا)
استاد ابوالحسن صبا
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1385
آشنايي با سازهاي زهي

سازهاي زهي

اعضاي اصلي خانواده زهي ها، از راست به چپ: 1- ويولون 2- ويولا(آلتو) 3- ويولونسل 4- کُنترباس

ويولون، ويولا (آلتو)، ويلونسل و کُنترباس (که گاه به اختصار باس نيز ناميده مي شود) گروه سازهاي زهي ارکستر سنفونيک را تشکيل مي دهند. رنگ صوتيِ اين سازها مانند اندازه و وسعت صوتيِ آنها با يکديگر تفاوت دارد؛ ويولون، کوچکترين ساز اين گروه و داري زيرترين گستره صوتي در اين خانواده است؛ کُنترباس بزرگ ترين ساز اين گروه است و بم ترين گستره صوتي را دارد. در موسيقي سنفونيک، زهي ها به طور معمول با آرشه، چوبي اندک خميده که رشته هاي موي اسب در طول آن محکم کشيده شده، نواخته مي شوند. زهي هاي ارکستر سنفونيک با زخمه زدن بر سيم ها نيز نوخته مي شوند.

زهي ها در ميان تمام گروهاي سازي، داراي بيشترين تنوع صوتي و پهناورترين گسترۀ بياني هستند. رنگهاي صوتيِ آنها گوناگون، وسعت هاي صوتي شان بزرگ و توانايي هاي ديناميکي آن ها بسيار فراوان است. نوازندگان زهي مي توانند صداهائي درخشان و چالاک يا کندآهنگ و لرزان ايجاد کنند؛ آن ها قادرند به ظرافت و لطافت يک آوازخوان، صداها را مهار کنند. نقش سازهاي زهي در آثار ارکستري بيش از هر گروه ديگري از سازهاست. نواي سازهاي چهارگانه زهي، حتي با وجود رنگهاي صوتي متفاوت، به زيبايي در هم مي آميزد. در اين مرحله، مطالعه ساختمان زهي ها و شيوه ايجاد صدا در آنها سودمند است؛ ويولون مي تواند معرف تمام خانواده زهي ها باشد. بدنه چوبي و توخالي ويولون، چهار رشته از جنس زه يا سيم را برخود نگه مي دارد. سيمها که در طول ساز کشيده و محکم شده اند در يک انتها به دنباله سيم گير وصل شده، سپس از روي يک پل (خرک) چوبي گذشته و در انتهاي ديگر محکم به دور گوشي هاي قابل تنظيم از جنس چوب پيچيده شده اند. پل، سيمها را به فاصله اي اندک از دسته ساز چنان نگه مي دارد که بتوانند آزادانه نوسان کنند و نيز نوسالن سيمها  را به بدنه، جايي که نوسانها در آن تقويت مي شوند و رنگ مي يابند، منقل مي کند. هر سيم با سفت يا شل کردن يک گوشي با صدائي متفاوت از ديگري کوک مي شود. (هر چه سيم کشيده تر باشد، صدا زير تر است.) نوازنده، آرشه را با دست راست بر سيم ها مي کشد و آن ها را به نوسان در مي آورد. سرعت کشيدن آرشه و ميزان فشار آن بر سيم، شدت صدا (ديناميک) و رنگ آن را اتعيين مي کند. زير و بم صدا ها توسط دست چپ تعيين مي شود؛ نوازنده با فشردن نقاط مختلف سيم بر دسته ساز، طول قسمت نوسان کنندۀ سيم را تغيير داده و به اين ترتيب زير و بم صداي حاصل را دگرگون مي کند. اين کار را انگشت گذاري مي نامند و به اين ترتيب، قسمتي از سيم که ميان انگشت و گوشي ها قرار گرفته از نوسان باز مي ماند. با اين شيوه مي توان يا هرکدام از چهار سيم ويولون گستره اي معين از صداهاي زير و بم را پديد آورد.

ويولا، ويولونسل و کُنترباس ساختماني مشابه ويولون دارند و مانند ويولون نيز نواخته مي شوند. چگونه نواختن سازهاي زهي -تکنيکهاي گوناگون نواختن اين سازها- سبب جلوه هاي صوتي متنوعي است که آنها مي توانند پديد آورند. متداول ترين تکنيکها در نواختن زهي ها عبارتند از :

پيتسيکاتو (Pizzicato) يا زخمه زدن بر سيم: نوازنده در اين شيوه اغلب با يکي از انگشتهاي دست راست بر سيم ها زخمه مي زنند. در موسيقي جاز، کنترباس بيشتر به صورت پيتسيکاتو بکار گرفته مي شود.

دوبل نت (Stop): نوازنده با کشيدن آرشه بر دو سيم مي تواند دو نت را همزمان به صدا در آورد. با چرخش سريع آرشه بر سه يا چها سيم نيز مي توان سه يا چهار نت کم و بيش -و نه بطور دقيق- همزمان را نواخت.

ويبراتو (Vibrato): نوازنده با لمس و نگه داشتن سيم و لرزاندن محل لمس با دست چپ، صدايي لرزان و بيانگر ايجاد مي کند. که اين سبب تغيير هاي جرئي در زير و بم صدا مي شود و آن را گرم تر و غني تر مي کند.

سوردين (Mute): با قرار دادن سوردين (شبيه گيره اي کوچک) روي پل مي توان صدايي ضعيف تر يا گرفته ايجاد کرد.

ترمولو (Teremolo): در اين تکنيک نوازنده با حرکتهاي ريز و تند آرشه بر سيم، صدايي را به سرعت تکرار مي کند. اين تکنيک در ديناميک قوي سبب حس تنش و اضطراب مي شود و در ديناميک ملايم، صدايي سو سو زن و لرزان ايجاد مي کند.

هارمونيکها (Harmonics): با لمس ملايم نقطه هاي معيني از سيم و کشيدن آرشه، صدايي بسيار زير و سوت مانند ايجاد مي شود.

گرچه ويولون، ويولا، ويولونسل و کُنترباس مشابه يکديگرند، اما مانند اعضاي يک خانوانده تفاوتهايي نيز دارند. برخي از سازهاي زهي بدون آرشه و زخمه زدن بر سيم ها نواخته مي شوند. اين سازها هارپ و گيتار هستند. هارپ، تنها ساز زخمه اي است که کاربردي گسترده در ارکستر سنفونيک يافته است.

قسمتهاي مختلف يک ويولون عبارتند از:

1- خرک (bridge)
2-  (sound hole)
3- جعبه ساز (soundboard)
4- دسته ساز (fingerboard)
5- گوشي ها (pegs)
6- (scroll)
7- دنباله سيم گير (tailpiece)
g- سيم سل (G-string)

d-
سيم ر (D-string)
a-
 سيم لا (A-string)
e-
 سيم مي (E-string)
 

 

 

بشنويد:

نمونه هاي صوتي از کاست «آشنايي با سازهاي ارکستر سمفونيک» (يهودي منوهين)

 ويولن Violin
 
download - 3,40 KB
سوئيت شماره 3 باخ
ويولون : سيمهاي دست باز
         : گامها
         : کِرشندو Cerscendo باخ
         : پرشي Sautille (کورا ازهابانِرا : سارازات)
         : Martelle (چکشي، بوره ازپارتي تا، در سُل مينور، باخ)
         : ترمولو Teremolo (آواز قايقرانان ولگا)
         : کُل يي نو
Collegno
         : دو سيمه Doubles Cord (فولکور)
         : با سوردين (آداجيو از کنسرتو در سُل (K216)از موتسارت )
         : هارمونيک ها
         : پيتسيکاتو Pizzicato (پاگانيني)
         : فاينال سمفوني شماره 1 از برامس

 آلتو Alto
 
download - 900 KB
         : سيمهاي دست باز و گام
         : آندانته از سمفوني کنسرتانت K364 از موتسارت
         : فاينال کنسرتِ براندن برژوا شماره 6 ار باخ

ويلونسل
 
download  - 1,399 KB
         : آلتو: سيمهاي دست باز
         : ويولونسل: سيمهاي دست باز و گامهاي ملودي در اکتاو بم (موومان اول سمفوني ناتمام از شوبرت)
         : ملودي از اکتاو زير (دعوت به والتس از وبر)
         : با سوردين (دعوت به والتس از وبر)
         : هارمونيک ها
         : آندانته کنسرتو شماره 2، برامس
         : موومان اول از سمفوني ناتمام از شوبرت

کُنترباس
  download -
1,051 KB
         : سيمهاي دست باز، هارمونيکها
         : پيتسيکاتو، فرانک کورُل، موسيقي جاز
         : اسکرتزو سنفوني 5 بتهون


قطعه پرواز زنبور عسل از ريمسکي کرساکوف ( ويولنسل و پيانو)
 
download - 833 KB

قطعه مومنت موزيکال از شوبرت (اجرا با ارکستر زهي)
 
download -798 KB

قطعه Sarasate Zapateado op. 23 اجرا توسط سارا چانگ (ويولن و پيانو)
 
download - 1,562 KB

خيلي دوست داشتم چند تا اجرا از «آن سوفي ماتر» و «ايزاک پرلمن» و «يهودي منوهين» را هم داشته باشيم. اگر به دستم رسيد حتماً اضافه مي کنم.

 

نحوه دست گرفتن کُنترباس و هارپ
 

مراجع:
1- يهودي منوهين - کاست آشنايي با سازهاي ارکستر سمفونيک - ترجمه و گفتار حسن عليزاده
2- راجر کي ميين - درک و دريافت موسيقي
3- فرهنگ لغت مريام وبستر
4- اينترنت

  پيام هاي ديگران ( 1 نظر )


سه شنبه، 19 ارديبهشت 1385
شیوه های نوین کوک سه تار (قسمت دوم)

در مقاله پیش به علت های کوک های متنوع سه تار حتی در یک دستگاه با ذکر مثال ( مرغ سحر) اشاره کردیم .
بعضی خوانندگان درخواست داشتند که کوک های سه تار را برای دستگاه های گوناگون معرفی کنیم ، از آنجه که می توان در هر دستگاه کوک های متنوعی داشت بر آن شدم که به تدریج کوک های معروف هر دستگاه را معرفی کنم .
در ابتدا متذکر می شوم استاد احمد عبادی در طی دو نوار با عنوان " شیوه های نوین کوک سه تار" کوک های مختلفی را معرفی کرده اند که دراینجا مرجع ما بیشتر آنها می باشند :

یکم ) کوک های سه گاه :
لطفا پیش از معرفی کوک ها این نکته ها را برای همه کوک ها در نظر بگیرید البته برای نمونه کوک اول بیشتر توضیح داده شده است :
- شاهد درجه سوم هر گام می باشد .
- شاهد گوشه زابل نت پنجم هر گام می باشد .
- شاهد مویه درجه ششم هر گام می باشد .
- شاهد سه گاه درجه هشتم هر گام می باشد و در ضمن نت قبل از شاهد یعنی درجه هفتم همیشه ربع پرده بالاتر می رود .

1- دو – سل – دو – دو :
این کوک ، کوک ماهور می باشد که می توان همه دستگاهها را در آن نواخت و به نوعی کوک بین المللی سه تار می باشد ( مثلا در ویلن کلاسیک همیشه سیم های ویلن " می لا ر سل " کوک می شوند که ویلن ایرانی هم همه دستگاهها را می توان در این کوک نواخت ولی به علت هایی که در ادامه برایتان بهتر روشن می شود به علت این همه کوک های متنوع بیشتر پی خواهید برد ) .
که پرده های ساز به ترتیب می شوند :
دو – ر – می کرن ( شاهد) – فا – سل ( زابل) – لا کرن ( مویه ) – سی بمل ( کرن در مخالف ) – دو ( مخالف)

2- چپ کوک ( صدای زن ) : دو – سل – دو – می کرن
که پرده های ساز عینا به ترتیب شماره 1 می باشند و علت اینکه کوک سیم بم را می کرن کوک می کنیم این است که شاهد سه گاه در این کوک نیز می کرن است که بنابراین در اجرای چهار مضرابها نت شاهد ( که معمولا زیاد تکرار می شود و حالت دستگاه را معرفی می کند) مدام با ضربه زدن به این سیم شنیده می شود و حالت بسیار خوشایندی به گوش شنونده می رساند و می توان نتیجه گرفت تکامل یافته کوک شماره 1 است .

3- دو – فا – دو – دو ( صدای مرد) :
این نیز یکی از کوک های بین المللی ( یا بهتر بگویم بین الدستگاهی ) سه تار است که همه دستگاهها را می توان در آن نواخت .
که پرده های ساز به ترتیب می شوند :
فا – سل – لا کرن (شاهد) – سی بمل – دو – ر کرن – می بمل ( می کرن در مخالف) – فا ( مخالف)

4- راست کوک : دو – فا – لا کرن – دو
این کوک نیز کوک فرعی است که از کوک شماره 3 منشعب می شود و پرده های ساز دقیقا مانند فوق می باشند .

5- دو – سل – لا کرن – فا ( کتاب هنرستان استاد خالقی )
این کوک نیز کوک فرعی است که از کوک شماره 3 منشعب می شود و پرده های ساز دقیقا مانند فوق می باشند . البته دقت کنید که هر چند در این کوک سیم زرد سل و بم فا کوک می شود نت شاهد همچنان در سیم مشتاق ( سوم ) حفظ می شود.

6- دو – سل – ر – ر ( راست کوک )
این نیز یکی از کوک های بین المللی سه تار است که همه دستگاهها را می توان در آن نواخت .
که پرده های ساز به ترتیب می شوند :
سل – لا – سی کرن – دو – ر – می کرن – فا ( در مخالف فا سری می شود) – سل ( مخالف)

7- دو – سل – سی کرن – ر
که کوک فرعی شماره 6 است و پرده های ساز مانند گذشته می باشد ولی چون نت شاهد را روی سیم سوم کوک می کنیم بسیار زیبا می شود .

* کوک های زیر نیز توسط استاد عبادی معرفی شده اند که لطفا خودتان بررسی کنید :
8- دو – سل – فا – می کرن
9- دو – سل – لا کرن – می کرن
10- دو– فا – می بمل – ر کرن
11- دو – فا – سل – می کرن
12- دو – سل – ر کرن – می کرن
13- دو – فا – می کرن – ر کرن
14- دو – سل – لا – فا دیز
15- دو – فا – ر کرن – ر کرن

دوم : دستگاه چهارگاه
در چهارگاه نت اول گام شاهد نت سوم زابل و نت ششم مخالف است و در گوشه حصار درجه چهارم گام نیم پرده پایین می آید.
1- دو – سل – دو– دو :
که پرده های ساز عبارتند از :
دو ( شاهد) – ر کرن – می ( زابل) – فا ( فا دیز در حصار) – سل – لا کرن (مخالف) – سی – دو

2- دو – سل – ر – ر :
که پرده های ساز عبارتند از :
سل ( شاهد)– لا کرن – سی – دو – ر – می کرن (مخالف) – فا دیز – سل

3- دو – فا – دو – دو :
که پرده های ساز عبارتند از :
فا – سل کرن ( این پرده بر روی سه تار معمول نمی باشد ولی جای آن روی نت فا دیز قرار می گیرد) – لا – سی بمل – دو – ر کرن ( مخالف) – می – فا

* کوک های زیر نیز توسط استاد عبادی معرفی شده اند که خودتان بررسی فرمایید :
4- دو – سل – دو – می کرن ( فا دیز – ر کرن – لا کرن )
5- ر – سل – سل – ر ( فا دیز – می کرن – لا کرن )

در پایان خوشحال می شوم نظرات و پیشنهادات و راهنمایی های شما را در قسمت " نظر بدهید " بخوانم .
سعید انصاری - کرج - 12 اردیبهشت 85

  پيام هاي ديگران ( 10 نظر )


چهار شنبه، 6 ارديبهشت 1385
كنسرت همايون - عليزاده و خلج



 توجه : پسورد فايلهاي زيپ، www.persiandel.com مي باشد.

زمان

حجم فايل
(KB)

دانلود

1 درآمد 3:01 1,431

2

ضربي، چهار مضراب 5:35 2,635

3

زنگ شتر 1:39 788

4

ليلي و مجنون 1:08 545

5

بيداد 2:10 1,032

6

چهار مضراب بيداد 3:37 1,708

7

نينوا 1:52 892

8

ضربي بيداد 4:58 2,347

9

اوج 3:46 1,785

10

ضربي اوج 5:05 2,403

11 فرود 1:52 891
12 سوز و گداز 4:36 2,147
13 بختياري، فرود 3:52 1,830
14 رِنگ بحر طويل 6:23 3,002

  پيام هاي ديگران ( 9 نظر )


چهار شنبه، 30 فروردين 1385
موسيقي براي پيانو - عليرضا مشايخي

موسيقي براي پيانو طي سالهاي 1334 تا 1369، عليرضا مشايخي، تجربه ده شيوه ي متفاوت در برخورد با موسيقي ايراني را در کارنامه هنري خويش ثبت کرده است. وي آگاهانه تصنيف موسيقي ايراني در محدوده گام کروماتيک را ساليان دراز، به تعويق انداخته بود. سال هاي دهه هفتاد خورشيدي، آغاز توجه جدي و پرداختن به مرحله اي جديد از آهنگسازي او بود. نحستين پرسشي که ذهن وي را به خود مشغول داشت، اين بود که اگر آهنگسازان ايران در آغاز سده بيستم همگام با بسياري از آهنگسازان سرزمين هايي که خارج از مرزهاي جغرافيايي اروپاي مرکزي به موسيقي چند صدايي توجه داشتند، به آن مي پرداختند، چه راهي را مي پيمودند. چنين پرسشي دو پاسخ اساسي را در پي داشت: نخست چگونگي چند صدايي در موسيقي ايراني و دوم چگونگي گسترش و انبساط اين چند صدايي. در برخورد با اين نگاه، تئوري چند صدايي او بر اساس «بخش اصلي» پي ريزي شد، به اين معنا که يکي از بخشهاي موسيقي، مرکز اصلي بافت موسيقايي قرار گيرد.
در اين شيوه، چند صدايي از ملودي استخراج مي شود؛ چنين فرايندي متفاوت از محاسبه چند صدايي بر اساس «باس»  در موسيقي اروپاست. يکي از مشخصه هاي مهم چند صدايي ملهم از بخش اصلي، امکان شکستن شالوده ملودي تا مهو مرکزيت «تنال» و «مدال» در موسيقي است. مثال خوبي از چنين گسترشي را مي توان در قطعه «آن سوي ابرها» (از مجموعه شهرزاد - اپوس 115 - موومان ششم) بشنويد.
مجموعه «قطعات پنج گانه پيانو» نتيحه چنين بسط و گسترشي ملهم از موسيقي مقامي ايران است. قطعات پنج گانه با يک ترانه ساده کردي در قسمت «داستان هاي کوتاه» آغاز و به مرز موسيقي آتونال، به لحظاتي فراتر از موسيقي مقامي در شهرزاد مي انجامد.
مجموعه «قظعات پنج گانه پيانو» عبارتند از:

1- داستان هاي کوتاه                                    اپوس 106، شماره 1، در چهار قسمت
2- نامه ها                                                   اپوس 110، در سه قسمت
3- در جستجوي زمان از دست رفته                  اپوس 111، شماره 1، در سه قسمت
4- کريستال هاي 1 و 2                                  اپوس 113
5- شهرزاد                                                  اپوس 115، در نه قسمت

افزون بر چندصدايي، ديگر مسأله مهمي که در اين قطعات به آن پرداخته شد، «فرم شناسي» موسيقي ايران بود که مهمترين  نتيجه گيري از آن، در فرم ابداعي «بداهه» برگرفته از «موسيقي آوازي ايران» در آثاري چون فرار (شهرزاد، اپوس 115، قسمت هفتم) و واريانت ها (اپوس 151 و 139) مورد استفاده قرار گرفت که نمونه و راهنماي ارزشمند و مهمي براي آهنگسازي هنري در وراي  شالوده هاي غربي است.
قطعات اين مجموعه را با اجراي درخشان فريماه قوام صدري خواهيد شنيد. آثار اين آلبوم در کتاب «موسيقي براي پيانو»، توسط انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسيده است.

داستانهاي کوتاه (اپوس 106، شماره ي 1)
«داستانهاي کوتاه» نخستين اثر از مجموعه «قطعات پنج گانه براي پيانو» در چهار قسمت تصنيف شده است. بخش اول بر اساس يک ترانه کردي (دمکل) بنا شده است. قسمت دوم، ملهم از آواز شاه توت فروشان جنوب تهران و قسمت سوم، الهامي از حالت ها و ويژگي هاي موسيقي آوازي و بومي ايران است و سرانجام چهارمين بخش اثر نيز از ترنه اي بومي ايراني برگرفته شده، ويژگي خاص اين اين اثر و ديگر آثار مشايخي از اين دست، نه در يک تنطيم ساده موسيقي ايراني براي پيانو، بلکه در استفاده از عناصر ويژگي هاي شخصيتي موسيقي ايراني در خدمت آهنگسازي هنري است.

نامه ها (اپوس 110)
دومين اثر از مجموعه پنج گانه، در سه فسمت تصنيف شده است. بخش اول و دوم بر فضاي الهام گرفته از موسيقي آوازي ايراني استوار است و تأکيد خاصي بر چهارگاه دارد. قسمت سوم نيز الهامي از ترانه کردي «آي ليلي ليلي» است. بخش هايي از قسمت سوم اين اثر در قطعه ي جشن براي تکنوازي پيانو و سازهاي کوبه اي، اپوس 133، شماره2، مورد استفاده قرار گرفته است.

در جستجوي زمان از دست رفته (اپوس 111، شماره ي 1)
اکنون با سومين اثر از مجموعه ي پنج گانه در ميانه سفري هستيم که با داستانهاي کوتاه شروع شد و با «شهرزاد» پايان مي پذيرد. در اين اثر سه قسمتي، آکورد شناسي قطعه به تدريج و بدون تحت تاثير قرار دادن بيان کلي اثر، پيچيده تر مي شود. بخش دوم الهام از فضاي دشتي است و سومين قسمت که ترانه محلي «دختر بوير احمدي» اساس شکل گيري آن بوده است، نمونه خوبي از فرم ابداعي «بداهه»ي مشايخي است، مثالي تازه و بديع از برخورد يک بخشي با موسيقي ايراني را مي توان در «مونولوگ»ي که در قسمت سوم آمده، جستجو کرد.

کريستال (اپوس 113، شماره ي 1و2)
هر چند کريستالهاي 1 و 2 هر کدام به عنوان قطعاتي مستقل تصنيف شدند، اما چهارمين قطعه از مجموعه قطعات پنج گانه را تشکيل مي دهند. کريستال شماره 1 با عبارتي آغاز مي شود که پايان بخش کريستال شماره 2 است. تمي الهام گرفته شده از موسيقي تعزيه، اساس بخشي از کريستال شماره 1 است که در کوداي سمفوني پنجم (سمفوني ايراني) اپوس 112 نيز نقش اصلي را بر عهده دارد.
ترانه محلي «مستم مستم» در کريستال شماره 2، موضوع اصلي اثر است. در سير تکامل آگاهانه اي که در جريان تصنيف قطعات پنج گانه مورد توجه آهنگساز بوده، تجربه ي استفاده از فواصل منفصل در ابعاد وسيع تر از سويي و حجم کلي آکوردها از سويي ديگر در کريستال هاي شماره 1و2 قابل توجه و بررسي است.

مرواريد ها (اپوس 118، شماره ي 1، 2 و 3)
مرواريدها که در سه قسمت تصنيف شده است، چون ديگر قطعات اين مجموعه بر اساس آکورد شناسي الهام گرفته از «بخش اصلي» بنا شده است؛ هر چند که به گونه اي گرايش هاي تناليته را نيز در پوشش بيان مي کند. اين برخورد آگاهانه در مقابل هم قرار دادن آکورد شناسي ويژه مشايخي در برابر تناليته از نوع غربي آن، به هدف برخور مستقيم ملهم از موسيقي ايران و موسيقي مغرب زمين براي خلق بستر و فضايي بديع و نو بوده است. چنين فرايندي در آثار ديگري چون اتودهاي اپوس 117 براي دست راست و واريانت اپوس 151، شماره 2 نيز مورد توجه بوده است. مرواريدها به عنوان افتاحيه برنامه گروه موسيقي تهران با اجراي کم نظير فريماه قوام صدري، همواره يادآور کنسرت هاي اين گروه است.

واريانت (اپوس 151، شماره ي 2)
به دنبال تصنيف واريانت شماره 1 براي تکنوازي با سازهاي زهي، اپوس 139، واريانت شماره 2 براي پيانو، به پيشنهاد فريماه قوام صدري به نگارش در آمد؛ فرم خاص اين اثر الهام گرفته ار بداهه نوازي در موسيقي ايراني است. شيوه خاص آکوردشناسي مشايخي در اين اثر، در لحظاتي هر چند کوتاه در ترکيب با تناليته ظاهر مي شود و فضاي جديد را به شنونده معرفي مي کند. حضور واريا سيوني با الهام از آثار فردريک شوپن، نشانگر احترام و علاقه آهنگساز به استاد برجسته لهستاني است.


 توجه : پسورد فايلهاي زيپ، www.persiandel.com مي باشد.

زمان

حجم فايل
(KB)

دانلود

داستانهای کوتاه، اپوس 106، شماره ی 1
1 قسمت اول 2:09 1,019

2

قسمت دوم 2:03 967

3

قسمت سوم 3:22 1,592

4

قسمت چهارم 1:26 682

نامه ها، اپوس 110

5

قسمت اول 2:16 1,081

6

قسمت دوم 2:56 1,388

7

قسمت سوم 3:05 1,454

در جستجوی زمان از دست رفته، اپوس 111، شماره ی 1

8

قسمت اول 4:11 2,018

9

قسمت دوم 3:43 1,747

10

قسمت سوم 4:24 2,077

11 کریستال، اپوس 113، شماره ی 1 4:34 2,147
12 کریستال، اپوس 113، شماره ی 2 5:56 2,792
مرواریدها، اپوس 118، شماره های 1، 2 و 3
13 قسمت اول 2:14 1,059
14 قسمت دوم 2:34 1,293
15 قسمت سوم 1:55 897
16 واریانت، اپوس 151 14:10 6,717

عليرضا مشايخي (تهران، 1318)

نخستين آهنگسازي است که به گونه ي گسترده اي، پيام آور نوگرايي و مدرنيسم در موسيقي ايران است. آثار وي بيش از چهل سال است که در داخل و خارج از ايران اجرا مي شود. نخستين استادان او در ايران دکتر لطف الله مفخم پايان (موسيقي ايراني)، حسين ناصحي (آهنگسازي) و افليا کمباجيان (پيانو) بوه اند. استادان آهنگسازي مشايخي در سالهاي اقامت او در وين، هانس يلينک برجسته ترين نظريه پرداز مکتب وين (شاگرد شونبرگ و کارل شيسکه) بودند. آشنايي مشايخي با هانس يلينک سبب شد که او پژوهش هاي وسيعي در زمينه مسائل و گستره هاي گونه گون موسيقي معاصر داشته باشد. شناخت او از گستره هاي گونا گون موسيقي معاصر از سويي و علاقه ي عميق او به موسيقي ايراني از سوي ديگر، قوي ترين تاثيرات را در تکامل هنري او داشته اند. مشايخي، پس از به پايان رسانيدن دوره ي آهنگسازي در آکادمي موسيقي وين، براي ادامه تحصيل و پژوهش در زمينه موسيقي الکترونيک به اوترخت (هلند) رفت و در کلاسهاي گوتفريد ميشائيل کونيک که پايه گذار انستيتو زونوگولي هلند بود شرکت جست. اقامت او در هلند به فعاليتهاي گسترده ي آهنگسازي و پژوهشي انجاميد که پانرده سال ادامه يافت. در هلند بو د که مشايخي اساس موسيقي تلفيقي را (يکي از شيوه هاي نگرش او به موسيقي ايراني) پي ريزي کرد. در اين سبک، الکترونيک، کامپيوتر و موسيقي ايراني در خدمت يک زبان مشترک به هم مي آميزند. مشايخي باور دارد که آهنگسازان زمان ما بايد بتوانند سبک هاي گوناگون بيافرينند، و خود او، افزون بر آنکه در دو گرايش اصلي (موسيقي نوين بين المللي و موسيقي نو متأثر از موسيقي ايران) به نگارش موسيقي پرداخته؛ در هر دو گرايش شيوه هاي گوناگوني آفريده است.
در زمينه موسيقي الهام گرفته از موسيقي ايراني، آثار او را مي توان به دو دسته تقسيم کرد:
1- قطعاتي که با حفظ کوک سنتي و استفاده از ابزار الکترونيک آفريده شده اند؛ مانند «از شرق تا غرب»، اپوس 45 و «چهارگاه» شماره 1، اپوس 75.
2- قطعاتي که در مرزهاي گام تعديل شده تصنيف شده اند و از ابزار الکترونيک در آنها استفاده اي نشده است؛ سمفوني شماره پنج (ايراني)، اپوس 112 و مجموعه هاي پنج گانه پيانو.
مشايخي در زمينه ي موسيقي نوين جهاني نيز داراي دو سبک بنيادين است:

1. تمرکز گسترده، که در آن توجه به تمرکز بيان، موضوع اصلي آهنگسازي را تشکيل مي دهد؛ در اين شيوه، تمايل به ايجاز باعث مي شود که عناصر تشکيل دهنده ي موسيقي به صورت ترکيب هاي فشرده، روند موسيقي را به فرآيندي گسترده بکشانند. آثاري چون «چهار قطعه براي ارکستر زهي»، اپوس 8 (ارکستر مجلسي انگلستان به رهبري لوريس چنکاوريان)، «دائمي»، اپوس 33 (ارکستر مجلسي ناپل ايتاليا، به رهبري فرهاد مشکات) و «المنتارس»، اپوس 42 (ارکستر يو.سي.اف امريکا، به رهبري جان مايزل) در اين شيوه تصنيف شده اند.

2- موسيقي نسبي، که در آن عناصر و لايه هاي گوناگون آوايي به تناوب، اولويت را دربيان موسيقي بر عهده دارند. آثاري مانند «ما باغهاي نيشابور را هرگز نخواهيم ديد» و «سمفوني تهران»، از نخستين قطعاتي اند که به اين شيوه تصنيف شده اند. سمفوني شماره 6، اپوس 125، که از مهمترين آثار وي در اين سبک است، توسط ارکستر سمفونيک پلوديف (بلغارستان) به رهبري منوچهر صهبايي اجرا شده است.
سبک هاي گوناگون موسيقي ايراني و غير ايراني مشايخي را مي توان زير چتر گسترده تري گرد آورد که ريشه هايش را بايد در آثار دهه ي شصت وي، در قطعاتي چون «از شرق تا غرب» جسنجو کرد. در اين آثار، آهنگساز در حقيقت به دنبال منطق برتري است که بتواند به کمک آن فرهنگ هاي گوناگون را در يک وحدت، در هم آميزد. اين گونه «ناهمگوني ها» به عناصر تشکيل دهنده ي نوعي يگانگي تبديل مي شود. وي به گونه اي نمادين به جاي ايکس (X) که مجهول تک فرهنگي است، در پي ايکس هايي است که فرهنگ هاي گوناگون را در مقابل هم قرار داده اند. او اين منطق برتر را را فرا- ايکس (meta-X) مي نامد. نتيجه ي اين گونه انديشه، موسيقي چند فرهنگي به معناي دقيق آن است که نه تنها فرهنگ ها بلکه شيوه هاي فني و سبک شناسي گوناگوني چون تنال و آتنال، تماتيک و آتماتيک و ... نه به صورت کولاژ، بلکه چون اجزاي يک وحدت به کار گرفته مي شود. آثاري چون «سمپوزيوم»، اپوس 146، «جشن»، اپوس 133 و «سمفوني هشتم»، اپوس 147؛ ترجمان اين سبک جديد اند.

فريماه قوام صدري (تهران، 1329)

از کودکي فراگيري پيانو را آغاز کرد. پس از ورود به هنرستان عالي موسيقي تهران، دانشنامه ي کارشناسي خود را با درجه عالي در کلاس افليا کمباجيان در يافت نمود. در سال 1352 با دريافت بورس آموزشي وارد مدرسه عالي موسيقي پاريس (اکول نرمال دو موزيک دو پاري) شد و در رشته هاي تخصصي آموزش پيانو و موسيقي مجلسي از آنجا فارغ التحصيل شد. پس از بازگشت به ايران در سال 1356 همزمان با آموزش پيانو در مدرسه ي عالي موسيقي تهران (کنسرواتور تهران) به عضويت گروه داوران کنسرواتور تهران نيز در آمد و فعاليتهاي اجرايي خود را به عنوان تکنواز و همنواز در رايو تلويزيون ملي ايران، دانشگاه تهران، انجمن فيلارمونيک تهران و کنسرواتور تهران آغاز کرد. وي در دوره هاي تخصصي گوناگوني چون دوره ي ويژه ي موسيقي مجلسي در آکادمي موسيقي کيجانا در سيه نا (ايتاليا)، موسقي مجلسي در دانشگاه تمپل فيلادلفيا (ايالات متحده) و تکنوازي پيانو در دانشگاه مک گيل (کانادا) شرکت داشته است و سالهاست که به عنوان تکنواز و همنواز در کشورهاي ايران، فرانسه، اتريش، ايتاليا و امريکا به اجراي برنامه مي پردازد و پس از پايه گذاري گروه موسيقي تهران در سال 1372 به همراه عليرضا مشايخي، تا به امروز به عنوان مدير هنري، تکنواز و همنواز ارکستر موسيقي نو مشغول فعاليت است و کنسرتها و برنامه هاي پژوهشي و آموزشي گوناگوني را برگزار کرده است. وي از آغاز همکاري خود با مشايخي، ويرايش بسياري از آثار پيانويي وي را بر عهده داشته است. از او مي توان به عنوان کارشناس آثار پيانويي مشايخي نام برد. «همراهي و توان فني فريماه قوام صدري چه در مقام نوازنده و چه آموزگار تا به امروز مهمترين و تاثير گذارترين پشتوانه گروه موسيقي تهران بوده و هست» . بخش بزرگي از آثار پيانوي مشايخي نيز همراه يا بدون ارکستر، توسط وي اجرا و ضبط شده است. قوام صدري در پاييز 1372، آثار مشايخي را به کنسرواتور ملي کشان فرانسه معرفي کرد. فريماه قوام صدري از پرکارترين نوازندگان ايران در زمينه اجرا و ضبط موسيقي معاصر ايران است و تا به امروز، هنرآموزان و دانشجويان بسياري تربيت کرده است.

  پيام هاي ديگران ( 13 نظر )


شنبه، 26 فروردين 1385
اولين سرود ملي ايرانيان


 این آهنگ که گفته مي شود اولين سرود ملي ما ايرانيان است، در دوره قاجار توسط موسیو لومر فرانسوی ( موسیقی دان نظامی اعزامی به ایران) برای پیانو ساخته شده است و یک بار به هنگام ورود مظفرالدین شاه قاجار و در حضور وی در پاریس اجرا گردیده است. بعد از مدتها این آهنگ توسط ارکستر ملل ایران در مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گردیده است. نکته مهم درباره این اجرا اینست که به درخواست رهبر ارکستر ملل (پیمان سلطانی)، ترانه ای برای آن توسط بیژن ترقی (ترانه سرای مشهور معاصر که اکنون 70 سال سن دارد) سروده شده و این سرود با صدای زیبای سالار عقیلی به یک آهنگ میهن پرستانه خیره کننده تبدیل شده است،  هر چند که با توجه به نوع شعر آن و طولانی بودن آن امکان استفاده به عنوان سرود ملی را ندارد.  گویا این سرود هیچوقت همه گیر نشده و کمتر مورد استفاده قرارگرفته است. دانشنامه آزاد ویکی پدیا نيز درباره نخستین سرود رسمی ایران چیز دیگری میگوید.

متاسفانه کیفیت ضبط این قطعه پایین است و به گفته سایت رسمی ارکستر ملل با یک MP3 Player ضبط شده است! ( بالاخره سیستم ایرانی باید خودش را جایی نشان دهد)  با تمام این اوصاف توصیه میکنم گوش دادن آنرا از دست ندهید.

نشانی سرود روی سایت ارکستر ملل ایران:

  

نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من
شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

بیژن ترقی

خیلی خیلی کار به یاد ماندنی و ماندگاری بود. من هم دلم می خواست در این کار وطنی سهمی داشته باشم. نه تنها من بلکه همه مردم آن شب استقبال باور نکردنی از کار کردند. این ارکستر با تمرین و پشتکاری که می دانم تا کنون هم داشته است، امیدوارم که شاخص ترین ارکستر ایران بشود. من تمام عمرم را البته حدود 60 سال در حوزه شعر و ترانه فعالیت کردم و وقتی  نمونه ای از کار ارکستر ملل را کمی قبل از کنسرت شنیدم، با اینکه به لحاظ جسمی در شرایط بد و بیماری حادی قرار داشتم، آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که تصمیم گرفتم ترانه این سرود را بگویم. البته این سرود برای من تنها جنبه وطنی، ملی و میهنی داشت، بنا براین نه سیاسی بود نه چیز دیگری، برای همین با یک سوز خاص و با یک امید به آینده این سرزمین که امیدوارم جوانها آن را آباد کنند این ترانه را سرودم و اسمش را هم گذاشتم "ایران جوان" به این خاطر که هم ارکستر جوان بود، هم رهبر آن و هم همه آن نوازندگان جوان و آن نشاط جوانی که در صدای ارکستر نهفته بود.

خیلی کار زیبا و بی نظیری بود، البته انتظارش را هم داشتم به این دلیل که همه چیز در این ارکستر از روی صداقت بیان می شد و هیچ رنگی از رنگ های سیاسی در آن نبود. تنها خواهش من این است که آقای سلطانی و تمام همکارانشان، با اینکه میدانم خودشان هم متوجه هستند، در کنار آثار سایر کشورهای جهان، عظمت موسیقی ایران را فراموش نکنند. البته انتخاب برنامه های این اجرا توسط پیمان سلطانی کمی سوال برانگیز بود ولی باید بگویم اصولا راه جدید رفتن راحت نیست اگرچه ممکن است در ابتدا مردم تشخیص ندهند، مخالفت و مبارزه کنند، همچون شعر نو، اما باید تلاش و استمرار را از یاد نبرد. ارکستر ملل ایران هم طبعا ممکن است با حرفها و کنایه هایی توأم باشد اما آینده از اینچنین کارهایی بیشتر استقبال خواهد کرد.
 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

ای ایران
ای ایران، ای مرز پر گهر
ای خاكت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاك پاك میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاك ایران ما

سنگ كوهت دُر و گوهر است
خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كی برون كنم
برگو بی مهر تو چون كنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست، اندیشه ام
در راه تو، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ايران ما

ایران، ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاك و مهر تو سرشته شد گلم
مهرت گر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه ام
دور از تو نیست، انديشه ام
در راه تو، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ایران ما

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

ما دست پر مهرتان را میفشاریم واز همه دوستان دعوت

میکنیم با ما تماس داشته باشید  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

 



داستان رستم و سهراب و مرگ رستم

از منظر عرفان

يدالله قائم‌پناه


مقدمه
شايد در ميان ايرانياني كه سر و سوداي مطالعه دارند و علي‌الخصوص در وادي ادبيات فارسي قدم‌زنان تفرجي كرده و مي‌كنند كمتر كسي را بتوان يافت كه بي‌خبر باشد از اظهارنظر حكيم طوس، فردوسي نسبت به سرودة ارزشمند خويش (شاهنامه) كه فرمود:
پي افكندم از نظم كاخي بلند
  كه از باد و باران نيابد گزند
به راستي شاهنامه كاخي بس بلند و بزرگ است كه در طول تاريخ هستي خويش، نظر بزرگان و معماران عرصة علم و خرد را همواره به خود معطوف داشته است اما هنوز هم كسي نتوانسته است همه زواياي آن را يك‌جا در حلقة عدسي دوربين ديدگان خويش به مشاهده بنشيند و به بيان ديگر كسي موفق نشده تمام زواياي آن را زير سيطرة ديد خويش درآورد، به تعبير نگارنده، شاهنامه چون عروس حماسي است كه تاكنون به حجلة زفاف هيچ دامادي درنيامده است. اما از آنجا كه پري‌روي تاب مستوري ندارد، او نيز هرازگاهي از لابه‌لاي حجاب محمل خويش سرك كشيده و گوشة چشمي به خواستگاران و طالبانش نشان داده است، لذا هر خواستگار و طالبي نيز فقط توانسته است از منظر و مقامي كه خود بر آن واقف بوده شاهد كمان ابروي وي يا تير مژگانش باشد و آن را تماشا و توصيف كند. بر اين اساس تلاش نگارندة اين سطور نيز بر آن است تا از منظر و خاستگاه عارفان نگاهي به داستان رستم و سهراب، همچنين مرگ رستم بيندازد. اميدا كه به حول و قوة الهي از عهدة كار (حداقل در حد توان خويش) برآيد.
ابتدا لازم مي‌دانم اين مهم را با طرح چند پرسش آغاز كنم:
اولا‌ً اينكه چطور مي‌شود قبول كرد مردي كه آزار موري را برنمي‌تابد، چنان‌كه در مقام انذار فرياد مي‌زند:
ميازار موري كه دانه‌كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
راضي مي‌شود كه پدر را به مرگ فرزند خويش آن هم به صورتي كه خود قاتل فرزند باشد بيازارد؟ آيا عذاب روحي اين موضوع براي پدر چندين برابر‌ِ آزار مور نيست؟
و آيا عذاب وجداني، كه از خواندن چنين صحنه‌اي به خواننده دست مي‌دهد بيش از عذاب وجداني كه از آزار موري به انسان دست مي‌دهد نيست؟ يا آيا درد و رنجي كه از مرگ برادر به دست برادر در دل و جان انسان مي‌پيچد بسي سنگين‌تر و شديد‌تر از درد و رنجي كه از آزار و مرگ يك مور به انساني دست مي‌دهد نيست؟
راستي چه شده است شاعري كه انسان را از آزار مور برحذر مي‌دارد و پرهيز مي‌دهد، پدري را كه قاتل فرزندش شده لعن و نفرين نمي‌كند و به دشنام برادري كه برادرش را در چاهي پر از تيغ و سنان مي‌اندازد نمي‌آغازد!؟ عجبا! تيغ نقد و انتقاد شاعر چرا كند شده است!؟ آيا علت، اين بوده كه شاعر داستان‌ِ رستم و سهراب و مرگ وي را صرفا‌ً داستان و افسانه تلقي مي‌كرده؟ يا اينكه اين داستان لباس رمزي است بر قامت‌ِ حقيقتي كه شاعر لطفي در عرياني آن نمي‌ديده و يا بيان صريح آن را صلاح نمي‌دانسته، به علت اينكه معتقد بوده كه در عصر وي:
هنر خوار شد، جادويي ارجمند
نهان راستي، آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز
ز نيكي نرفتي سخن جز به راز
به نظر نگارنده در اين نكته جاي بسي تأمل است. و از طرف ديگر چگونه مي‌شود باور كرد كه فرد جوانمرد و مؤمني چون رستم كه در هيچ كاري بدون ذكر نام خدا مشغول و فارغ نمي‌شود ناجوانمردانه قاتل فرزندش شود؟ و يا چطور مي‌توان باور كرد رستمي كه در هر امري ابتدا ستايش حق مي‌‌گويد و بر او سجده مي‌كند (كه سجده خود نماد نماز در پيشگاه حق است.) با شكستن پيمان و به كار بستن خدعه، رقيبش را از ميان بردارد؟ آيا در ستايش و نمازش اخلاصي نبوده است؟ آيا نماز او از آن نمازهايي نبوده كه رسول حق فرمودند: «الصلوه معراج المؤمن» نماز نردبان عروج مؤمن است. و يا بالاتر كه حضرت حق فرمودند: «إن‌َّ الصلوه تنهي عن الفحشاء و المنكر»٭ نماز بازدارندة از زشتيها و ناپسنديهاست. و يا اينكه رستم از آنهايي نبود كه به قول شيخ محمود شبستري خودساخته و خودباخته باشد تا نمازش سرشار از عطر و بوي حضور شود چنان‌كه فرمود:
تو تا خود را به كل‍ّي در نبازي
نمازت كي شود هرگز نمازي
البته بايد اقرار نمود كه رستم مثل كساني نبوده كه نماز را براي شانه خالي كردن از زير بار تكليف و مسئوليت بهانه ساخته و كارش را ترك كند، نه، رستم نيز چون سعدي شيرازي طاعت را به جز خدمت به خلق نمي‌دانست. همين نكته‌هاي ظريف و همين پرسشهاي دقيق است كه انسان را بر آن مي‌دارد تا بپذيرد كه قسمتهايي از شاهنامه نيز به سبك و سياق گفته‌ها و باورهاي عارفان بر سبيل رمز و كنايه سروده شده است و لذا بايد گفت: اينكه جناب آقاي دكتر محمودي بختياري شاهنامه را آبشخور عارفان خوانده و بر اين اساس كتابي تأليف نموده‌اند، سخني به گزاف وناحق نگفته و به همين دليل بنده معتقدم كه اگر از منظر عرفان به داستان رستم نظر افكنيم، نتيجه مي‌گيريم كه با توجه به مطالب فوق‌الذكر مي‌توان ادعا كرد كه در داستان رستم و سهراب نيز سهراب، نماد نفس رستم است نه فرزند حقيقي وي و از آنجا كه خداوند متعال فرموده‌اند: «ا‌ِن‌َّ النفس لا‌َم‍ّاره‌ٌ بالسوء»1 نفس اماره [هر لحظه] انسان را به كارهاي زشت و ناروا وامي‌دارد. و از باب اينكه صادق اهل بيت(ع) فرمودند: «طوبي ل‍ِعبد‌ٍ جاهد لله نفسه‌ُ و هواه‌ُ و م‍َن هزم ج‍ُند نفسه‌ِ و هواه‌ُ ظ‍َف‍ِر‌َ برضا الله»2 يعني خوشا به حال عبدي كه براي خدا و تقر‌ّب به حضرتش هميشه در مقام جهاد و ستيز با نفس باشد و هرگز از او غافل نشود و عنان و سلسلة اختيار خويش را از كف نداده و نگذارد كه نفس و خواسته‌هايش بر او چيره شوند. بلكه او غالب و نفس مغلوب او باشد و آنكه توفيق جهاد با نفس يا‌فت و سپاه نفس اماره را مغلوب خود ساخت رضاي الهي را كسب كرده است چنان‌كه پيامبر اكرم(ص) نيز فرمودند: «طوبي لم‍َن كان عقل‍ُه‌ُ اميرا‌ً و نفسه‌ُ اسيرا‌ً»3 يعني خوشا به حال آن كه عقلش در مملكت جانش امير است و نفسش اسير.» گفتني است با توجه به همين آيات و روايات موجود كه نمونه‌هايي از آنها ذكر شد، عارفان علاوه بر اينكه سالكان و رهروان طريق حق را همواره به مبارزة با نفس فرا خوانده و تحريك كرده‌اند، در خارج از وجود خويش نيز براي نفس نمادهايي را بيان كرده‌اند كه تعداد قابل توجهي از آنها را محقق بزرگ آلماني خانم آن ماري شيمل در كتاب خود «ابعاد عرفاني اسلام» فراهم آورده كه مي‌توان به طور خلاصه از جملة آنها اين موارد را برشمرد. 1ـ سگ سياه 2ـ‌ روباه جوان 3‌ـ موش 4‌ـ زن نافرمان وگول‌زن 5‌ـ اسب يا استر چموش 6‌ـ شتر سركش و نافرمان 7‌ـ خوك 8‌ ‌‌ـ فرعون 9‌ـ ابرهه 10‌ـ مار 11‌‌ـ شيطان 12‌ـ اژدها، حال چه مي‌شود اگر سيزدهمين آنها را هم سهراب بناميم و بدانيم.
رستم نماد سالك است و سهراب نماد نفس
حالا كه سخن بدين‌جا رسيد بايد گفت مگر جز اين است كه رسول خدا(ص)  دربارة نفس فرموده: «اعدا عد‌ُو‌‍ِّ‌ك‌َ نفسك‌َ التي بين جنبيك‌َ» يعني دشمن‌ترين دشمنانت نفسي است كه بين دو پهلويت قرار دارد و مگر غير از اين است كه آنچه در بين دو پهلوي انسان است از تمامي نزديكان به انسان نزديك‌تر است و آيا جز اين است كه سهراب هم به حسب اينكه از صلب رستم است و پارة جگر اوست، نزديك‌ترين كس به رستم محسوب مي‌شود. پس چه اشكالي دارد كه همين شباهت قريب را كافي بدانيم تا سهراب را نفس رستم به حساب آوريم و بگوييم چنان‌كه مولانا جلال‌الدين گفت:
نفس اژ‌درهاست او كي مرده است
از غم بي‌آلتي افسرده است
مات كن او را و ايمن شو ز مات
رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
مي كش او را در جهاد و در قتال
مردوار الله يجز‌يك الوصال
بنابراين رستم با كشتن سهراب در حقيقت نفس را تربيت و تأديب كرده و بي‌آلت ساخته تا افسرده شود و خود نيز از مات شدن، به دست وي ايمن شده است چرا كه مرگ انسان در حقيقت امر، از كار افتادن جسم است جسمي كه قالب و آلت روح انسان است. لذا وقتي كه جسم از كار مي‌افتد روح انسان در عين اينكه بقا دارد و جاودانه است بي‌آلت و وسيله گشته است و روح بي‌آلت و سلاح، مطمئنا‌ً بي‌خطر است.
از طرف ديگر رستم كه پهلواني بي‌نظير است بايد نفس او هم پهلواني قدرتمند و بي‌نظير باشد تا بتواند پنجه در پنجة يل سيستاني اندازد. و بر همين اساس است كه سهراب هم كه نماد نفس رستم است پهلواني زورمند و جواني است كه از نظر قدرت همسنگ، و حتي قوي‌تر از رستم است.
راستي آيا اينكه رستم او‌ّل بار مغلوب سهراب مي‌شود اشاره‌اي بر جايزالخطا بودن رستم كه نماد انسان سالك است نيست؟ آيا اين امر رمزي بر غير معصوم بودن رستم نمي‌تواند باشد؟ از منظر عرفان يقينا‌ً مي‌‌توان گفت چرا، اين موضوع هم مي‌تواند نمادي بر گناهي باشد كه آدم ابوالبشر (انسان نخستين) به موجب آن هبوط كرده چنان‌كه به خاك افتادن رستم هم نشان هبوط رستم بر اثر اشتباه خويش است، و اشتباه وي عبارت است از عدم شناخت سهراب كه در حقيقت عدم شناخت نفس خود است و نيز رمزي‌ست بر وسوسه‌پذيري انسان، در ضمن دوباره برخاستن رستم مي‌تواند نشانه و رمز توبه و بازگشت انسان باشد. چنان‌كه حضرت آدم(ع) نيز بعد از اينكه مرتكب اشتباه شد با توبه و انابه اشتباه خويش را جبران فرمود. همچنين نماد و نشان پذيرش توبة رستم (كه نماد انسان سالك است) از جانب خداوند است.
سلاح نماد دعا
همچنان‌كه در منابع اسلامي از امام صادق(ع) نقل شده كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «الد‌ُّعا‌ء‌ُ سلاح‌ُ المؤمن» و علي(ع) فرمودند: «الد‌ُّعا‌ء‌ُ مفاتيح الن‍َّجاح‌ِ و مقاليد‌ُ الفلاح» و نيز حضرتش (امام صادق(ع)) فرمودند: «الد‌‍ُّ‌عا‌ء‌ُ و أنفذ‌ُ م‍ِن الس‍َّنان‌ِ الحديد»4 يعني پيامبر اسلام فرموده‌اند: دعا اسلحة مؤمن است و علي(ع) فرموده‌اند: دعا‌[ها] كليدهاي نجات و گنجينه‌هاي رستگاري‌اند و حضرت صادق(ع) فرمودند: دعا از نيزة تيز آهني بران‌تر و نافذتر است.
از نظر عارفان نيز چون يكي از صفات حق تعالي جواد بوده و اين صفت مستلزم وجود سائل است، شايد هم يكي از دلايل اين امر قول خداوند باشد كه فرمود: «ادعوني استجب لكم»5 بخوانيدم و بخواهيد از من تا اجابت كنم شما را همچنان كه عارف رومي نيز گفته است:
بانگ مي‌آيد كه اي طالب بيا
 جود محتاج گدايان چون گدا
عارف براي دست يازيدن به غايت كمال نه بر اساس خواهش دل خويش بلكه م‍ِن باب امتثال امرالله همواره و در حالات مختلف از جمله در وقت خواب دل و دست خويش به دعا گشوده دارند تا هم از اين طريق محض عبوديت خويش را اثبات كنند و هم از فيض بخشش ربوبيت خداوند محروم نمانند. رستم نيز كه نماد انسان سالك است براي ستيز با نفس خويش و پيروزي بر آن كه يكي از مراحل مهم تكامل است خود را محتاج آن مي‌بيند كه از باب امتثال امر رب هم كه شده از خداوند متعال طلب استمداد كند. ليكن طلب استمداد مناسب جنگ تحقيقا‌ً و يقينا‌ً عبارت است از سلاح، اعم از پوشيدني و غير آن و به تعبيري اعم از دفاعي و هجومي. بنابراين آنچه را كه رستم به‌عنوان سپر و گرز و تيغ و سنان و يا زره و كلا‌هخود با خود حمل كرده و به ميدان رزم مي‌برد نماد دعاي اوست. همچنان‌كه در روايات اسلامي نيز از دعا گاهي به‌عنوان سپر بلا و يا سپر مؤمن ياد شده و گاهي مطلق سلاح عنوان گرديده است كه نمونه‌هايي از آنها در مطلع همين بحث از سمع و نظر شما گذشت.
بر همين اساس است كه با جرئت مي‌توان گفت از منظر عرفان، مطلق سلاح رستم تجسم عيني دعاي وي در عالم خارج و ماده است.


گريه نماد تولد و تنبه و بيداري است
همچنان‌كه وقتي كودكي پا به عرصه حيات مي‌گذارد و با تولد خويش آگاه مي‌شود كه از عالم پيشين خود يعني شكم مادر خارج شده است گريه مي‌آغازد، در حقيقت گرية او علامت تنبه و بيداري اوست و نيز چنان كه سلطان‌العارفين علي‌(ع) در دعاي روحبخش و پرفيض كميل در مراحل پاياني دعا يعني بعد از اعتراف به عجز و گناه و عبوديت انسان و اقرار به توحيد و ربوبيت و ديگر صفات الهي است كه از گريه ياد مي‌كند. چنان‌كه مي‌فرمايند: «يا م‍َن‌اسمه دوا و ذكره شفا و طاعته غني ارحم م‍َن راس ماله الرجا و سلاحه الب‍ُكا» يعني، اي كسي كه نامش دوا و يادش شفاست، و طاعتش توانگري‌ست بر آن كس كه سرمايه او اميد و اسلحة او گريه است رحم كن. با كمي دقت در دعاي فوق‌الذكر درمي‌يابيم كه بنده بعد از اينكه مراحلي از دعا را طي مي‌كند و با قرائت دعا از خدا و خويشتن خويش به آگاهي كاملي دست مي‌يابد و بيدار مي‌گردد از اسلحه گريه ياد و استفاده مي‌كند، او در حقيقت علامت بيداري خود را كه گريه مي‌باشد عيان مي‌سازد و عينيت مي‌بخشد.
در عرصه عرفان نيز سالكان راه الهي در مراحل مختلفي كه به آگاهي يا شناخت تازه‌اي دست يافته و بيدار گشته‌اند، به فراخور حال خويش گريه و زاري كرده‌اند، براي مثال مي‌توان از مرحله فراق ياد كرد. سالك وقتي كه فهميد از اصل خود دور شده و به درد فراق مبتلا گشته شكوه و زاري مي‌كند، ني‌نامة مولانا هم ناظر بر همين مرحلة از شناخت است كه مي‌گويد:
بشنو از ني چون حكايت مي‌كند
از جداييها شكايت مي‌كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
نيز حاكي از اين مرحله است، شخصي كه انس با حق را سرمه چشم دارد و نور ايمان به قلب او تابيده، حلاوت و همنشيني محضر حضرت دوست را چشيده و حال از درد مفارقت و فراق، دل خود را رنجور و جانش را مهجور مي‌بيند و به زبان حال مي‌گويد:
آن دل كه تو ديده‌‌اي فگاست هنوز
وز عشق تو با ناله و زار است هنوز
و آن آتش دل بر سر كار است هنوز
و آن آب دو ديده برقرار است هنوز
همچنين است رستم (نماد انسان سالك) هنگامي كه سهراب (نماد نفس خويش) را مي‌كشد، كنايه از اينكه وي بر هواي نفس خويش غالب گشته و نفس خود را تربيت كرده است. و در حقيقت مرحله‌اي از مراحل سلوك را طي نموده و به مرحلة جديدي قدم نهاده است. يعني او به آگاهي و فهم تازه‌تري دست يافته چرا كه او در اين مرحله طبق بيان شاهنامه پي برده است كه سهراب فرزند وي است به علت اينكه سهراب به او مي‌گويد: ... از اين نامداران و گردنكشان
كسي هم برد نزد رستم نشان
كه سهراب كشته‌ست و افكنده خوار
 همي خواست كردن ترا خواستار
و لذا:
چو رستم شنيد اين سخن خيره گشت
 جهان پيش چشم ‌اندرش تيره گشت
بيفتاد از پاي و بيهوش گشت
 همي بي تن و تاب و بي‌توش گشت
بپرسيد از آن پس كه آمد به هوش
 بدو گفت با ناله و با خروش
بگو تا چه داري ز رستم نشان؟
كه گم باد نامش ز گردنكشان
كه رستم منم كم مما‌ناد نام
 نشيناد بر ماتمم پور سام
تا اينكه:
همي گفت كاي كشته بر دست من
دلير و ستوده به هر انجمن
بنابراين
همي ريخت خون و همي كند موي
 سرش پر ز خاك و پر از آب، روي
در اينجاست كه چون نفس، تربيت شده و تأديب گرديده است و به اختيار رستم درآمده، رستم را اندرز مي‌دهد چنان كه فردوسي بيان مي‌كند.
بدو گفت سهراب كاين بد‌تري‌ست
 به آب دو ديده نبايد گريست
از اين خويشتن كشتن اكنون چه سود؟
 چنين رفت و اين بودني كار بود
و اين موضوع حكايت از آن دارد كه رستم گام در وادي شناخت نفس خويش نهاده است، اين وادي همان وادي «م‍َن عرف نفسه فقد عرف ربه» مي‌باشد، آري او به شناخت خويش كه همان شناخت رب است توفيق مي‌يابد و اين شناخت و تنبه است كه او را به اشك و به آه و به افغان و زاري وامي‌دارد، و در اين مقام است كه ابوبكر شبلي مي‌گويد: «وقت عارف چون روزگار بهار است، رعد مي‌غرد و ابر مي‌بارد و برق مي‌سوزد و باد مي‌وزد و شكوفه مي‌شكفد و مرغان بانگ مي‌كنند. حال عارف همچنين است. به چشم مي‌گريد و به دل مي‌سوزد و به سر مي‌بازد و نام دوست مي‌گويد و بر در او مي‌گردد.»6
نوشدارو نماد فيض الهي و شراب روحاني
به فرمودة شيخ محمود شبستري
مسافر آن بود كو بگذرد زود
 ز خود صافي شود چون آتش از دود
رستم نيز كه سالك طريق الي ا... است در مسير سلوك خود منازل شهوات و علايق نفساني و لذات جسماني را پشت سر نهاده، حجاب ظلمت را دريده، لباس جهل و ناداني را از تن به در كرده و به مقام «من عرف نفسه فقد عرف ربه» نائل گشته است.
اكنون كه وي به مشكاه خودشناسي دست يافته مي‌داند كه براي رسيدن به فناء في‌ا... لازم است كه يك گام ديگر برداشته شود و آن گام جز اين نيست كه بايد «از ظلمت تعي‍ّن خودي كه حجاب نور اصل و حقيقت اوست، صافي گردد و پردة پندار خودي از روي حقيقت براندازد»7 چرا كه به قول شارح گلشن راز «حجاب ميان سالك و حق، هستي موهوم سالك است»8
همچنين وي (رستم) ناظر به آفتاب تابناك خداشناسي است و به تجربه دريافته كه بايد خودي خود را بشكند و از جان بگذرد تا به وصال الهي برسد لذا درصدد آن است كه در پيش رخ حضرت دوست جان‌افشاني كند
اما گذر از جان كار ساده‌اي نيست. چرا كه خرمن جان خرمني انبوه است و:
كار هر بز نيست خرمن كوفتن
گاو نر مي‌خواهد و مرد كهن
اينجاست كه رستم از در عجز درآمده و درخواست نوشدارو مي‌كند. (به م‍َثل گويي مرد كهن دنبال گاو نر است) نوشدارو در حقيقت براي سهراب نيست براي رفع هيجانات روحي رستم است او طالب فيض رحماني و شراب روحاني است تا در ساية آن دمي بياسايد و بتواند اضطراب هستي خود را برطرف سازد. اما انتظاري كه رستم براي رسيدن نوشدارو مي‌كشد، در حقيقت صبر بر طاعت است كه خود موجب دريافت پاداش الهي است زيرا كه خداوند فرموده  است «ان‍ّما يوفي‌‌ّ الص‍ّابرون  اجرهم بغير حساب‌ٍ»9 شكيبايان را مزدي‌ست بي‌حساب. آري رستم سينة بي‌كبر و كينه را آيينه ساخته و هر لحظه در او مي‌بيند كالصبر مفتاح الفرج است.10 نهايتا‌ً نوشدارو كه نماد و رمزي از فيض الهي است مي‌رسد و دل رستم را ز تنهايي نجات مي‌بخشد. آري اين فيض همدم تنهايي دل عارفان است چنان كه حافظ نيز او را از خدايش مي‌طلبيد و مي‌گفت:
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
به بيان ديگر نوشدارو همان شراب روحاني است كه عارف بزرگ عالم عشق، شيخ بهايي چون هزاران عارف ديگر طالب آن بود و مي‌گفت:
ساقيا بده جامي، زان شراب روحاني
 تا دمي برآسايم، زين حجاب جسماني
كاووس نماد پير باده‌فروش
پير كلمه‌اي است كه در ادبيات عرفاني مكررا‌ً به‌‌كار رفته و معاني مختلفي از آن اخذ شده است.
اين واژه ‌گاه به معني قطب و رهبر و گاهي به معناي رند خراباتي و عقل به‌كار رفته است.
البته به لحاظ اينكه عقل در طول عمر انسان، نقش رهبري را ايفا مي‌كند مي‌توان گفت واژه قطب و رهبر نيز توسعا‌ً شامل عقل هم مي‌شود، به هر حال «پير در اصطلاح صوفيان و عارفان، به معني پيشوا و رهبري است كه سالك بي‌مدد و ياري آن به حق واصل نمي‌شود»11  چرا كه «پير در تصوف، قطب دايرة امكان و متصدي تربيت و تهذيب سالك و ايصال او به حق است. از اين رو، دستور او، بي چون و چرا در هر باب مطاع و متبع است»12
از نظر احمد جام معروف به ژنده پيل، پير بايد راهدان باشد و راه‌رفته، عالم باشد و ناصح، نيكخواه باشد و سيرت پيغمبران داشته باشد، كما قال النبي عليه‌السلام: الشيخ في قومه‌ِ كالنبي‌ِّ في ام‍َّته13 همچنين نقل شده كه «پير چنان بايد كه بازطبع باشد نه كركس‌طبع. هر پيري كه كركس‌طبع باشد، گرد وي نبايد گرديد كه راه دين بر تو تباه كند و تو را در دين و شريعت چنان سرگردان كند كه نداني كجايي»14 كاووس هم كه پادشاه و رهبر ايران، سرزمين و وطن رستم ا‌ست به گفتة فردوسي وقتي كه گودرز فرستاده رستم پيش او مي‌آيد و مي‌گويد كه وي (رستم) گفته: به دشنه جگر‌گاه پور دلير
 دريدم كه رستم مماناد دير
گرت هيچ ياد است كردار من
 يكي رنجه كن دل به تيمار من
از آن نوشدارو كه در گنج تست
 كجا خستگان را كند تندرست
به نزديك من با يكي جام مي
 سزد گر فرستي هم‌اكنون ز پي
مگر كاو به بخت تو بهتر شود
 چون من پيش تخت تو كهتر شود
اما كاووس در جواب گودرز مي‌گويد: اگرچه رستم را در نزد ما قدر و مرتبة والايي است وليكن:
نخواهم كه هرگز بد آيد بروي
 كه هستش بسي نزد من آبروي
وليكن اگر داروي نوش، من
 دهم زنده ماند يل پيلتن
شود پشت رستم بنير‌و‌ت‍َرا
 هلاك آورد بي‌گمان مر مرا
هر خواننده‌اي مي‌فهمد كه امتناع ورزيدن كاووس از تسليم نوشدارو، در ظاهر قضيه كاملا‌ً به زيان رستم است. بر اين اساس انتظار مي‌رود، رستم كه پهلوان بي‌رقيب خطة ايران زمين ا‌ست به محض دست‌يازي به كاووس قصد هلاكت وي كند، و در صورت دست‌يابي اگر وي را از پاي درمي‌آورد سزاوار ملامت نبود، چرا كه رفع نياز رستم با توجه به مقام و موقعيت كاووس كمترين خواسته‌اي بود كه از سوي رستم انتظار مي‌رفت،
اما بر عكس، طبق گفتة شاهنامه مي‌بينيم كه:
ز سهراب چون شد خبر نزد شاه
 بيامد به نزديك گو با سپاه
و آن‌گاه:
به رستم چنين گفت كاووس كي
 كه از كوه البرز تا آب ني
همي برد خواهد بگردش سپهر
 نبايد فكندن بدين خاك مهر
يكي زود ميرد يكي ديرتر
 سرنجام بر مرگ باشد گذر
دل و جان از اين رفته خرسند كن
 همان گوش سوي خردمند كن
در اينجا اولين چيزي كه به ذهن، مي‌رسد اين است كه رستم در‌حالي‌كه بر ستيغ كوه خشم و هيجان روحي قائم است، جاي دارد كه چون شير ژيان بر كاووس بر آشوبد و قصد هلاكش نمايد وليكن نه تنها معترض وي نمي‌شود بلكه بر احساسات دردمندانة خود غلبه مي‌كند و پند و اندرز كاووس را به گوش جان مي‌نيوشد.
راستي چه شده است؟ آيا رستم از كاووس و سپاه وي مي‌ترسد؟
هيهات از چنين انديشه‌اي چرا كه رستم بارها بر سپاهيان گران خروشيده و پشت يلان زيادي را به خاك ماليده است.
اينجاست كه بايد باور كرد كاووس همان پير و قطب رستم است، همان پيري كه لسان‌الغيب شيرازي او را پي مي‌فروش مي‌خواند  و همچنان‌كه در مبحث «نوشدارو، نماد شراب روحاني» گفته شد، نوشدارو پند و اندرز كاووس است كه به رستم مي‌رسد و آلام و اندوهش را فرو نشانده و آرامشش مي‌بخشد، همين‌جاست كه خوانندة شاهنامه بايد از خود بپرسد كه چرا نوشدارو در وقت مناسب به سهراب نمي‌رسد؟ آيا فردوسي ناخواسته و بر اثر تصادف داستان را به صورتي كه در شاهنامه آمده سروده است؟ يا اينكه او فهميده بود كه اگر داستان برخلاف آنچه كه در كتابش آورده سروده شود رمز داستان دچار مشكل گشته و از ارزش فعلي آن نيز كاسته خواهد شد. به علت اينكه نوشدارو خاصيت درمان و حياه‌بخشي دارد و اگر در وقت مناسب به سهراب كه نماد نفس رستم است مي‌رسيد سهراب زنده مي‌ماند و همچنان رقيب سرسخت رستم به حساب مي‌آمد و شايد هم رستم را از پاي درمي‌آورد و اين مسئله جنبه رمزي و عرفاني داستان را دچار مشكل مي‌ساخت.
البته شايد كسي بر اين سخن ايراد بگيرد و بگويد: اين حرف وقتي قابل پذيرش بود، كه رستم و سهراب كماكان نسبت به پدر و فرزند بودن خود غافل بودند در صورتي كه قبل از اينكه رستم گودرز را براي نوشدارو بفرستد آن دو از موضوع مطلع شده بودند. و لذا براي جنگيدن مجدد آن دو با هم هيچ دليلي وجود ندارد.!
پاسخ ما اين است كه اولاً هيچ تضميني براي نجنگيدن مجدد آنها نيز وجود ندارد. ثانيا‌ً ايراد پيش‌بيني شده ناظر بر ظاهر داستان مي‌باشد و فارغ از جنبه رمزي مطرح‌شده براي داستان مذكور طرح گرديده است، درحالي‌كه سخن نگارنده ناظر بر جنبه رمزي داستان مي‌باشد.
نتيجه اينكه بر اساس مطلب فوق شايسته‌ترين وجه اين است كه بگوييم كاووس نماد پير مي‌فروش است و مي و نوشدارو هم پند و اندرز اوست كه چون ترياق زهر است و حياتبخش، كه كاووس در وقت مناسب آن را تقديم رستم مي‌كند و وي را از چنگ ديو غم و اندوه رهايي و از ظلمت جسماني نجات مي‌بخشد.
شغاد نماد سروش، دام نماد پيغام اوست.
چنان‌كه در بحث پيشين گفته شد نوشدارو در هيئت پند و دلداري به رستم مي‌رسد و ماية آرامش خاطر پريشان او مي‌گردد و حال نفس رستم چون نفس مطمئني شده است كه پيغام الهي را مي‌شنود كه خطاب به او مي‌گويد: «يا ايتها‌ الن‍َّفس‌ المطمئنه ارجعي الي ربك‌ِ راضيه‌ً مرضيه‌ً فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»15
و همچنان‌كه حافظ مي‌گفت:
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
 گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
رستم كه بالاخره بعد از سالها رياضت، سير و سلوك و خود‌سازي، و كشتن ديو بيرون و نفس اماره حال موفق شده است تا مراحل زيادي از جمله مرحلة «م‍َن عرف‌ نفسه فقد عرف ربه» را كه مرحلة شناخت و معرفت است طي كند و محرم اسرار و اهل راز گردد،  اكنون سروش را ملاقات كرده و پيغام او را مي‌شنود.
سروش در شاهنامه به‌صورت شغاد متجسم مي‌شود و عينيت مي‌يابد و پيغام او به صورت دامي است كه رستم در آن مي‌افتد و به فناء في‌الله مي‌رسد.
جالب اينكه دام هم‌ رنگ الهي دارد و رستم را با رخشش كه نماد عشق و پير باطن اوست در كام خود مي‌كشد و از جام بلاي دوست‌ مستشان مي‌كند، زيرا آنان از مقربان حضرتش گشته و به قول ني‍ّر تبريزي:
هر كه در اين بزم مقر‌‌ّب‌تر است
جام بلا بيشترش مي‌دهند
رخش نماد عشق و پير باطن
به قول سيف‌الدين باخرزي «دفترها در شرح عشق چون زلف معشوق و گليم عاشقان سيه كردند، هنوز اين نعره به گوش هوش مي‌رسد كه:
مشكل عشق  تو را تفسير چيست
 خواب سوداي مرا تعبير چيست»16
از نظر عارفان دل وقتي كه صيقل يافت و آيينه شد، و از حجاب غبار انانيت و شرك پاك گشت، نور محبت و عشق خداوند به آن مي‌تابد و كشش او سبب مي‌شود كه قلب عاشق بي‌تب و تاب گشته و عاشق را بي‌قرار كند.
چنان‌كه عاشق از شدت بي‌قراري بي‌خود از خود شده و كوس اناالحق بزند. و آن‌گاه تن در يم بلا بسپارد زيرا كه دل‌ِ عاشق بر اين صفت باشد، چنان‌كه شاعر گفته:
با دل گفتم كه راز با يار مگو
 زين بيش حديث عشق، زنهار مگو
دل گفت مرا كه اين دگر بار مگو
 تن را به بلا سپار و بسيار مگو
و زماني كه تن به بلا سپرده شد عاشق، چون احمد غزالي بين خود و معشوق فرقي نمي‌بيند و مي‌گويد: «ندانم تا عاشق كدام است و معشوق كدام و اين سر‌ّي بزرگ است، زيرا كه ممكن بود كه او‌ّل كشش او بود، آن‌گاه انجاميدن اين. و اينجا حقايق به عكس بگردد، «و ما تشاؤن إل‍ّا أن يشاءا...»
بايزيد گفت رضي‌ا... عنه چندين گاه پنداشتم كه من او را مي‌خواهم، خود او‌ّل او مرا خواسته بود. يحبهم پيش از يحبونه بود»17
راستي كه «عشق راز آفرينش و چاشني حيات و خميرماية تصوف و سرمنشأ كارهاي خطير در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهايت حال عارف است. و محبت چون به كمال رسد عشق نام مي‌گيرد، و عشق كه به كمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي مي‌شود، و اگر آن عشق باشد كه از مواهب حق است هم به حق مي‌كشاند و مي‌رساند.»18
رخش رستم نيز از اين سنخ عشق است كه همواره رستم را به‌سوي منازل و مراحل مي‌كشد و پيش مي‌برد چنان‌كه احمد غزالي نيز در سوانح خود اشاره‌اي بدين مطلب داشته و گفته است «سر‌‌ّ اينكه عشق هرگز روي تمام به كس ننمايد آن‌ست كه او مرغ ازل است، گاه‌گاه و‌ا ازل پرد و نقاب جلال و تعز‌ّز خود شود، رستم را هم رخش (عشق) رستم كشد كه ايشان هر دو آنجايي‌اند [يعني ازلي و ملكوتي‌اند] نه اينجايي [و ناسوتي]»20
پير باطن يا عقل نيز از حيث اينكه انسان را به سوي خوبيها سوق مي‌دهد و وسيله درك و دريافت جمال و جلال رخ و قامت يار و عشوه و ناز معشوق است و در حقيقت سبب عشق‌ورزي عاشق به معشوق مي‌باشد بي‌گمان چون عشق باشد خلاصه اينكه از عشق هر چه سخن گفته شود باز هيچ نگفته‌ايم چرا كه به قول مولانا جلال‌الدين بلخي:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
 چون به عشق آيم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت
 چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چاه نماد پيغام سروش، رنگ ذات، محل فنا و فرجام سير و سلوك است
چنان‌كه گفته شد چاهي كه شغاد (نماد سروش) رستم را در آن مي‌افكند نماد پيغام سروش است در عين حال تاريكي چاه نماد رنگ ذات است، شايد به همين سبب عرفا مي‌گويند:
«بالاتر از سياهي رنگي نيست»
اما رنگ ذات بودن آن به موجب آن است كه هيچ رنگي قدرت غلبه بر رنگ سياه را ندارد به تعبير ديگر رنگ سياه همه رنگها را در خود جذب كرده و نمود و ظهور آنها را مي‌گيرد و به رنگ خود متجلي مي‌كند.
بنابراين به گفته شيخ عارف محمود شبستري
سياهي گر بداني نور ذات است
 به تاريكي درون آب حيات است
در شرح و تفسير اين بيت شمس‌الدين محمد لاهيجي مي‌گويد: «سياهي و تاريكي به يك معني است، يعني سياهي كه در مراتب مشاهدات ارباب كشف و شهود در ديدة بصيرت سالك مي‌آيد، نور ذات مطلق است كه از غايت نزديكي، تاريكي در بصر بصيرت او پيدا آمده و در درون آن تاريكي نور ذات كه مقضي فناست، آب حيات بقاء با... كه موجب حيات سرمدي است پنهان است، [لذا]
هر كو نه بدين مقام جا كرد
 دعو‌ّي قلندري خطا كرد
اين فقر حقيقي است الحق
 اينجاست سواد وجه مطلق
شمشير فنا درين نيام است
 آن نور سيه درين مقام است
طاووس تو پر بريزد اينجا
 سرچشمه كفر خيزد اينجا»19
بر اين اساس رستم كه هفت خان را كه نماد هفت شهر عشق است طي كرده و بر نفس خويش غالب شده و پيغام سروش را به گوش جان نيوشيده، بايد از همه رنگها تهي گردد، از جمله رنگهايي كه «نجم‌الدين كبري در تفسير آنها گفته است، رنگ آبي رنگ «ن‍َب‍َعان» (كه رنگي است مشترك ميان نفس انسان و آسمان) است و رنگ سبز رنگ حيات قلب و رنگ سرخ رنگ حيات همت و رنگ زرد رنگ ضعف است»21
اما براي تهي شدن از تمام رنگها و برخاستن از كفر رستميت و عشقش كه نماد آن رخش است بايد دل به درياي سياهي كه رنگ و نور ذات است زده و در آن فنا شود چنان‌كه فنا شدن فرجام سير و سلوك هر عارفي‌ست، چون هنگامي كه عارفي به فناء في‌ا... رسيد به بقاء ابدي كه بقاء با... است دست مي‌يازد. در شاهنامه اين دريا به صورت چاهي مجسم شده است كه رستم و رخش را كه نماد پير باطن و عشق است در كام خود مي‌كشد.
جالب است كه در فرجام و پايان اين سفر شغاد هم كه نماد سروش است به تير رستم از پاي درمي‌‌آيد و اين امر نشانگر اين است كه رستم به مقام «لي‌مع‌ا...» رسيده است و به قول شيخ محمود شبستري:
فرشته گرچه دارد قرب درگاه
نگنجد در مقام لي‌مع‌ا...
گفتني است اگر كسي بر حقير ايراد بگيرد و بگويد شاهنامه هيچ جنبة عرفاني ندارد و اصلا‌ً با عرفان بيگانه است و فردوسي هم از عرفان هيچ نمي‌دانسته و ابدا‌ً دامن لب به مي عرفان نيالوده است، او فقط مست شراب حماسه بوده و شاهنامه فقط و فقط عرصة حماسه است ليكن آنچه را كه شما (نگارنده) در اين مقاله به رشتة تحرير درآورده‌اي رستم و سهرابي  است كه بر اساس فكر و خيال خود ساخته و پرداخته‌اي، مي‌گويم همين‌قدر هم كه بپذيريد من توانسته‌ام بر اساس و پايه ذهن و خيال خود، رستم و سهرابي متفاوت از آنچه كه در شاهنامه آمده و شما به آن قائليد بسازم براي راقم اين سطور جاي بسي خشنودي و خوشحالي است.


منابع:
1ـ قرآن، ترجمه الهي قمشه‌اي مهدي
2ـ عرفان اسلامي، انصاريان حسين، انتشارات پيام آزادي چاپ اول 1368
3ـ شرح فارس مصباح‌الشريعه، گيلاني عبدالرزاق به تصحيح سيد جلال‌الدين محدث (ارموي) نشر صدوق چاپ سوم 1366
4ـ مفاتيح‌الجنان، قمي شيخ عباس
5ـ داستانهايي از شاهنامه فردوسي، صانعي (شريعت پناهي) مسعود انتشارات جانزاده چاپ اول 1376
6ـ‌ فرهنگ اشعار حافظ، رجايي احمد علي. انتشارات علمي چاپ هشتم 1375
7ـ ممدالهمم در شرح فصوص الحكم، آملي حسن‌زاده. سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي چاپ اول 1378
8 ـ تجربه ديني و مكاشفه عرفاني، فعالي محمدتقي، مركز نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه چاپ اول 1379
9‌ـ ابعاد عرفاني اسلام، شيمل آن ماري ترجمه عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي چاپ سوم 1377.
10ـ عارفانه‌ها، معصومي رضا، نشر اشاره چاپ ششم 1371
11ـ مفاتيح‌الاعجاز في شرح گلشن راز، لاهيجي شمس‌الدين محمد، مقدمه، تصحيح و تعليقات محمدرضا برزگر خالقي و عفت كرباسي انتشارات زو‌ّار چاپ سوم 1378.
12‌ـ دو رساله عرفاني در عشق، تصنيف غزالي احمد و باخرزي سيف‌الدين به كوشش ايرج افشار،  انتشارات صفي‌عليشاه چاپ سي‌ام 1380
14‌ـ فرهنگ اصطلاحات عرفاني، سجادي سيد جعفر، انتشارات طهوري چاپ پنجم 1379
15ـ پرتو عرفان، كي‌منش عباس انتشارات سعدي چاپ اول 1366
16‌ـ مجموعه مقالات همايش بين‌المللي شيخ نجم‌الدين كبري ناشر رايزني فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي ايران در تركمنستان چاپ اول 1380
17ـ گلشن راز، شبستري شيخ محمود به تصحيح پرويز عباسي داكاني انتشارات الهام چاپ دوم 1380
18‌ـ شاهنامة فردوسي، ژول مول. ترجمة جهانگير افكاري شركت سهامي كتابهاي جيبي 1369
19‌ـ فرهنگ فارسي، معين محمد، انتشارات امير كبير چاپ يازدهم 1376
20‌ـ كليات ديوان شمس مولوي بلخي جلال‌الدين محمد مقدمه بامداد جويباري انتشارات گلشايي چاپ اول 1368
21‌‌‌‌ـ به پاكي خورشيد صادقي امير، مقدمه محمودي بختياري عليقلي، انتشارات سراي مهر چاپ اول 1382
22ـ مثنوي معنوي مولوي بلخي جلال‌الدين، به تصحيح رينولد‌الي‍ّن نيكلسون انتشارات علمي چاپ دوم 1364

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

مهدي اخوان ثالث

akhavan-(1).jpg 


 

 از کتاب از اين اوستا


 

كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
 و با زنجير
 اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
 به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
 چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
 پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
 گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت : بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
 و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
 هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
 خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
 در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
 بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
 
روي جاده ي نمناك
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
 ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
 و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
 هنوز از خويش پرسم گاه
 آه
 چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
 زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
 سگي ناگاه ديگر بار
 وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
 سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
 اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
 به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
 و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
 هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
 پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
 همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
 درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
 ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
 تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
 تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
 چه نقشي مي زده ست آن خوب
 به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
 به شوق و شور يا حسرت ؟
 دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
 دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
 مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
 شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
 وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
 كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
 فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
 هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
 گهي چونان گهي چونين
 كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
 دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
 و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
 ولي من نيك مي دانم
 چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
 كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
 نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك


 

قصه شهر سنگستان
دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
- « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
مي داريم ،
نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
- « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شباني گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
سپرده با خيالي دل ،
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پيغام است .
درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
رهايي را اگر راهي ست ،
جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
نشانيها که دراو ... »
- « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گيو بن گودرز ،
و با وي توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
و آن ديگر
و آن ديگر .
انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
پريشان شهر ويران را دگر سازند .
درفش کاويان را فره درسايه ش ،
 غبار ساليان از چهره بزدايند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
« نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
- « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
و از بسيارها تايي .
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
 نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
که گويد داستان از سوختنهايي .
يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزيره ها و درياها ،
نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
- « به جاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
,, دليران من ! اي شيران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
گرديدند ،
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
که رسته درکنار کوه بي حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
و صيادان دريا بارهاي دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتيها و کشتيها و کشتيها
و گزمه ها و گشتيها ... »
- « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
 هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
شنيدم قصه اين پير مسکين را
بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
- « تواند بود .
پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
درآن نزديکها چاهي ست ،
کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را ،
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب ،
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل .
تواند بود و بايد بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
غم دل با تو گويم غار!
کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
من آن کالام را دريا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
است آيا ؟ ... »
سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
غمان قرنها را زار مي ناليد .
حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
- « .... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آري نيست ! »
     
 
از کتاب زمستان


 

زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 
آواز كرك

 بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
كرك جان ! بنده ي دم باش
 بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
دروغين است هر سوگند و هر لبخند
و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
من اين غمگين سرودت را
هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
 خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
 
پرنده اي در دوزخ
نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
 كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
 پريد از جان پناهش مرغك معصوم
 درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
 به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
 نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
 سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
 عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
 پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
 نگفتندش كجا بايد فرود آيد
 همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
 دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
 چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
 
از کتاب آخر شاهنامه


 

كاوه يا اسكندر ؟
موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
 آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
 واي جغدي هم نمي آيد به گوش
 دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
 آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
 در سكوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
 آبها از آسيا افتاد هاست
 دارها برچيده خونها شسته اند
 جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
 پشكبنهاي پليدي رسته اند
 مشتهاي آسمانكوب قوي
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 يا نهان سيلي زنان يا آشكار
 كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
 اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
 باز ما مانديم و شهر بي تپش
 و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
 گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
 آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
 گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
 گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
 مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
 من به اشكش خيره از اين سوي و باز
 دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و خوان اين و آن
 ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
 شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
 رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
 هر كه آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
 صبر كن تا ديگري پيدا شود
 كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
 
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند
 
شعر منتشر نشده‌اي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
 
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
و اما آب...


 

کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرن‌ها تاريخ
و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

 

شمس‌ آقاجاني: بخشي از وحشت در شعر امروز، ادا درآوردن است
ایسنا
 
استفاده از فضاي وحشت در شعر امروز، يا ناشي از ادا درآوردن شاعران است، يا اين‌كه عده‌اي به‌دنبال ايجاد نوعي نگاه متفاوت هستند. شمس‌ آقاجاني با بيان اين مطلب در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: در هنر و شعر، گاهي حركت‌ها و جنبش‌هايي غلبه مي‌يابند و وقتي ريشه‌يابي كنيم، دو دليل عمده دارند؛ يكي ادا درآوردن است كه پس‌زمينه واقعي، پشت آن‌ها نيست. بعضي‌ها هم صرفا دنبال ايجاد نوعي نگاه متفاوت هستند و به‌دليل اين‌كه تحت تاثير بحران هويتي و شخصيتي هستند، به اين سمت و سوها گرايش مي‌يابند كه بررسي آن به حوزه‌هاي روان‌شناسي و جامعه‌شناسي بازمي‌گردد. وي درباره بخش مهم‌تري از ادبيات كه اصالت دارد و به اين فضاها مي‌پردازد، متذكر شد: گاهي احساس هنري،‌ غريزه شاعران را به سمت استفاده از فضاي وحشت سوق مي‌دهد كه در اين‌باره معتقدم، بر روي بخشي كه اصالت دارد و مجبور مي‌شود به اين سمت و سو حركت كند، نام فضاي وحشت را نمي‌توان گذاشت. اين شاعر ادامه داد:‌ استفاه از فضاي وحشت در ادبيات، به آن معناي واقعي وحشت‌انگيز نيست؛ چون ذهن ما به يك‌سري از فضاها عادت كرده است و مثلا به اين عادت كرده‌ايم كه شاعر از گل و طبيعت صحبت كند و اگر كسي از فضاهاي ديگر، كه به ظاهر شاعرانه نيست، صحبت كند، نامانوس جلوه كرده و ايجاد وحشت مي‌كند. وي با اعتقاد بر اين‌كه در برابر چيزي كه نمي‌شناسيم، وحشت احساس مي‌كنيم، افزود: وحشت ما گاه به صورت ذوق‌زدگي و گاه به صورت ترس جلوه‌گر مي‌شود. درواقع اگر وحشتي هم به وجود آيد، به چيزهاي غير قابل انتظار برخورد كرده‌ايم. آقاجاني همچنين ياد‌آور شد: شايد يكي ديگر از دلايل استفاده از اين فضا را رشد تفكر انتقادي و گذشتن از نوعي تلقي مدرن بتوان محسوب كرد كه طبيعتا ما هم تحت تاثير اين تئوري‌ها به‌صورت مستقيم يا باواسطه قرار مي‌گيريم كه فضاي سنتي ما را تحت تاثير قرار داده است، و چون تاثير ناگهاني است و در زمان بسيار كمي رخ مي دهد، شايد آن فضا، نامانوس و وحشت‌افزا جلوه‌گر مي‌شود. وي درباره استفاده از فضاي وحشت در شعر پست‌مدرن افزود: تفكر پست‌مدرن يا هنر پست‌مدرنيزم، گست زيادي با روال حركتي قبل از خود - بويژه با مدرنيزم - دارد كه در نوع تصويرسازي و تخيل تاثير گذاشته‌ است. يكي از اصول انساني اين تفكر، اين است كه ما هرچيزي را بايد دوباره تعريف كنيم. تصوير به جاي اين‌كه تصوير چيزي باشد، بايد تصويريت خود را نشان دهد. اين شاعر گفت: زيبايي در يك عنصر قشنگ نيست؛ تصادفي و ناگهاني زيبا بودن و خشن بودن زيبايي و ‌تعريف يا نگاه جديد زيبايي‌شناسانه، نحله هنري است. مجموعه اين‌ها در ادبيات و مثلا در شعر يا اين‌كه از زيبايي يك اسب تعريف و توصيفش كنيم، يكي است. به‌طور ناگهاني در يك سطر مي‌آيد، آن‌گاه اسب، سطر، و سطر هم، اسب است. اين رويكردها ممكن است آن ضرابت وحشتناك را ايجاد كند. وي با بيان اين مطلب كه گاهي، واقعيت‌ها خيلي وحشتناك‌اند، ادامه داد: آن‌ها كه خيلي با آن برخورد مي‌كنند، درحقيقت واقعيت‌ها را ناديده گرفته يا خود را از شر مواجهه با آن خلاص مي‌كنند. گاهي غيرطبيعي بودن، اتفاقا طبيعي‌ترين چيز است و واقعيت موجود ما را بهتر بيان مي‌كند. او همچنين متذكر شد: گاهي فضاهاي تازه بهتر روال طبيعي موجود ما را منعكس مي‌كند، تا تلقي نرمال موجود. شمس آقاجاني، در پايان اين گفت‌وگو، درباره‌ي استفاده‌ي برخي از مجله‌هاي ادبي از مقاله‌هاي پيش‌تر منتشرشده‌اش بدون اطلاع او، گله كرد.


 

 


 


براي اولين بار يك شاعر زن ايراني در فستيوال شعر بارسلونا شعر خواني مي كند
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

"ناهيد كبيري" در فستيوال شعر بارسلونا شعرخواني مي كند .
"ناهيد كبيري" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, گفت‌‏: براي اولين بار يك شاعر زن ايراني در فستيوال شعر بارسلونا شعر خواني مي كند . او در اين فستيوال در دو شب پياپي شعرخواني مي‌‏كند.
وي تصريح كرد : اين فستيوال، 24 ارديبهشت ماه به مدت يك هفته در بارسلونا برگزار مي شود. مدعوين اين فستيوال، دو هزار نفر هستند، اين فستيوال از سوي شهرداري اسپانيا برگزار مي شود .
نويسنده رمان "مرا به بغداد نبريد" خاطر نشان كرد : در اين فستيوال، شاعراني از چين , روسيه , آمريكاي شمالي و اروپا حضور دارند. شعرهاي شاعران شركت كننده در اين فستيوال در كتابي منتشر و همزمان با برگزاري مراسم به مدعوين اهدا مي‌‏شود .


 

 


 

شوراي علمي دومين جشنواره سراسري شعر‌‏ " ايران ما "
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

" دكتر ميرجلال‌‏الدين كزازي"،‌"‏ دكتر مظاهر مصفا", "مشفق كاشاني" , "دكتر مرتضي كاخي"، "سهيل محمودي" و "عبدالجبار كاكايي" به عنوان اعضاي شوراي عالي دومين جشنواره سراسري شعر " ايران ما " شناخته شدند .
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا ،شوراي عالي، چهره‌‏هاي در خور تجليل شعر معاصر كه آثار ارزشمندي را با موضوع ايران خلق كرده‌‏اند و همچنين شاعران برگزيده فراخوان جشنواره " ايران ما " را انتخاب مي‌‏كنند .
مراسم اختتاميه جشنواره " ايران ما " در تاريخ 3/3/85 در سالن اجتماعات فرهنگ‌‏سراي ارسباران برگزار مي‌‏شود و 25 ارديبهشت ماه آخرين مهلت گردآوري آثار است .
دومين جشنواره سراسري شعر " ايران ما" به همت خانه شعر بنياد نويسندگان و هنرمندان واقع در خيابان اقدسيه , خيابان گلستان جنوبي , شماره 22 برگزار مي‌‏شود.


 


/ مجموعه شعر " هوشنگ چالنگي " پس از سال ها منتشر مي شود /
هوشنگ چالنگي: ما ايراني ها هميشه به دنبال شعر و شاعري بوده ايم
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

ما ايراني ها هميشه به دنبال شعر و شاعري بوده‌‏ايم و براي حقانيت شعر كارهاي زيادي كرده‌‏ايم .
"هوشنگ چالنگي" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, گفت: ما ايراني‌‏ها هميشه به دنبال شعر و شاعري بوده‌‏ايم، از اين رو هرگز با شعر قهر نكرده‌‏ايم و براي حقانيت شعر كارهاي بسياري كرده‌‏ايم .
اين شاعر گروه ديگر افزود : بي شك در هر دهه‌‏اي، ما شاعران خوبي داشته‌‏ايم و همواره منتقدان به اين حرف صحه گذاشته‌‏اند. دهه 80 نيز شاعران خوبي دارد كه انديشه و شعر آنها قابل تامل است .
چالنگي در پايان گفت‌‏: پس از سال ها قصد دارم كه مجموعه شعري كه شامل شعرهاي سال هاي 1351 به اين سو است را منتشر كنم. اين مجموعه را به نشر "سالي" سپرده‌‏ام، اما هنوز نامي براي اين مجموعه ننهاده‌‏ام .


 


نمايشگاه كتاب/ يك مترجم: نوآوري سبب رونق بازار كتابهاي شعر مي‌شود
تهران ، خبرگزاري جمهوري اسلامي
داخلي. فرهنگي. نمايشگاه مطبوعات


 

"عليرضا بهنام" شاعر و مترجم ، تنوع و نوآوري در چاپ كتابهاي شعر را عامل اصلي در رونق بازار اين گونه كتابها دانست.
وي روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار فرهنگي ايرنا در حاشيه نمايشگاه كتاب، با اعلام اين مطلب، گفت: ناشران نبايد به بهانه فروش اندك كتابهاي شعر، كه به صورت سنتي چاپ و به بازار عرضه مي‌شود، از نشر اين گونه آثار طفره روند.
اين شاعر با بيان اينكه تجربه نشان مي‌دهد جامعه هنوز به شعر علاقه‌مند است، افزود: با نوآوري و تنوع در آثار شعرا در عرصه نشر، كتابهاي شعر نيز مخاطبان وسيع خود را پيدا خواهند كرد.
از اين شاعر و مترجم تا كنون كتابهاي شعر بسياري همچون "عقربه‌ها دور گردباد" و "نيمه من است كه مي‌سوزد" چاپ و روانه بازار نشر شده است.
يكي از آخرين فعاليتهاي او در زمينه ترجمه شعر، چاپ كتاب " كلاه كافكا" است كه به ترجمه اشعار "ريچارد براتيگان" اختصاص دارد.
اين مترجم در پايان تصريح كرد: چاپ كتابهاي شعر با طرحهاي گرافيكي تازه و هنرمندانه در قطع جيبي، با استقبال زياد مخاطبان ايراني روبرو شده است و نمونه‌هاي موفق اين گونه كتابها مي‌تواند براي ساير ناشران، الگوي مناسبي باشد.
نوزدهمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب از ‪ ۱۳‬تا ‪ ۲۳‬ارديبهشت ماه در محل دائمي نمايشگاههاي تهران برپا است.
در اين دوره از نمايشگاه دو هزار و ‪ ۷۵۴‬ناشر از ايران و ساير كشورهاي جهان، بيش از ‪ ۲۸۳‬هزار عنوان از جديدترين كتاب‌هاي خود در حوزه‌هاي دين، فلسفه، ادبيات، هنر، تاريخ، جغرافيا، علوم عملي و علوم خالص را به نمايش مي‌گذارند.


 

 


 

/ نوزدهمين نمايشگاه بين المللي کتاب /
نشست " بررسي موضوع پيامبر در شعر و داستان كودك و نوجوان " برگزار شد
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

نشست "بررسي موضوع پيامبر اعظم(ص) در شعر و داستان كودك و نوجوان" با حضور "ابراهيم حسن‌‏بيگي" و "حميد هنرجو" صبح روز شنبه 16 ارديبهشت ماه در سراي اهل قلم نوزدهمين نمايشگاه بين‌‏المللي كتاب تهران برگزار شد.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا به نقل از ستاد خبري نمايشگاه كتاب، در ابتداي اين نشست، "ابراهيم حسن‌‏بيگي"، داستان نويس با اشاره به اينكه نوشتن پيرامون مسائل ديني به انقلاب مربوط نمي‌‏شود، اظهار داشت: در سال‌‏هاي پيش از انقلاب هم كتاب‌‏هايي بودند كه دربارة موضوعات ديني نوشته مي‌‏شد. اما دغدغه‌‏ها شخصي بود.
وي افزود: اكنون ارادة جمعي بر اين است كه دربارة موضوعات ديني و اسلامي به صورت گسترده فعاليت شود. بايد دين را به كودكانمان ياد دهيم. همان طور كه رياضيات، علوم تجربي و ديگر علوم را به كودكانمان آموزش مي‌‏دهيم بايد در برنامه‌‏ريزي آموزشي براي كودكانمان، اين را نيز لحاظ كرد.
حسن‌‏بيگي ادامه داد: اكنون نظام جمهوري اسلامي ايران سعي دارد كه دين را در قالب ادبيات و هنر ارائه كند. البته بعد از انقلاب كارهاي زيادي در اين زمينه شده است. اما بايد ديد كه كيفيت اين آثار به چه صورتي است. براي اين بررسي نيازمند پژوهش‌‏هاي گسترده هستيم.
وي با اشاره به دلايل كيفيت پايين آثار ديني در حوزه كودكان و نوجوانان، خاطر نشان كرد: يكي از علل پايين بودن كيفيت كتاب‌‏هاي حوزه دين اين است كه اين كتاب ها از درون نويسنده يا شاعر نمي‌‏جوشد. اگر در قبل از انقلاب كتابي منتشر مي‌‏شد، ذوق و خلاقيت نويسنده در اثر كاملاً مشهود بود. اما در پس از انقلاب آثار سفارشي شدند و جوشش از ميان آنها رخت بربست. اين امر باعث شده است كه تأثيرگذاري اين دست كتاب‌‏ها در ميان كودكان بسيار كم شود. چند كودك يا نوجوان را مي‌‏توان يافت كه اظهار كنند فلان مساله ديني را از فلان كتاب آموخته‌‏اند؟
حسن‌‏بيگي با ابراز نگراني از دادن شعارهاي سطحي در سالگردها و مناسبت‌‏ها گفت: من نگرانم كه امسال هم كه به نام مبارك رسول اعظم(ص) نام‌‏گذاري شده است، مثل سال امام علي(ع) صرفاً با دادن شعارهاي سطحي بگذرانيم و در زمينه موضوع رسول اعظم(ص) در ادبيات كودك و نوجوان فعاليت خاص در خور توجهي نكنيم. ما بايد از تجربة سال‌‏هاي مشابه درس و نتيجه بگيريم.
اين نويسنده كودك و نوجوان در ادامه سخنان خود اظهار داشت: نمي‌‏توان عنصر تخيل را از يك اثر هنري گرفت. اساس هنر و ادبيات، تخيل است. در زمينه پيامبر اعظم(ص) هم اگر بخواهيم داستاني بنويسيم گريزي نداريم از اينكه تخيل را وارد اثرمان بكنيم. بخشي از مشكلات ما در زمينه ادبيات ديني اين است كه عده‌‏اي گمان مي‌‏كنند كه نبايد تخيل را وارد اثرشان بكنند.اگر تخيل وارد اثر هنري و ادبي نشود، آن اثر صرفاً يك پژوهش تاريخي به شمار مي‌‏آيد.
وي افزود: طبيعي است كه شأن پيامبر اعظم(ص) در آثار داستاني نبايد پايين بيايد. اما اينكه فكر كنيم تخيل شأن پيامبر را پايين مي‌‏كشد، نادرست است. بلكه صرفاً براي فضاسازي است. نويسندگان نبايد به اين علت، به خودسانسوري روي بياورند.
حسن‌‏بيگي ادامه داد: البته چه خوب مي‌‏شود اگر مشاوراني در كنار نويسندگان ادبيات ديني به فعاليت بپردازند. زيرا اين باعث مي‌‏شود داستان‌‏هاي ما از بنية هنري برخوردار باشد.
وي گفت: آثار ديني در حوزه داستان كودك و نوجوان هنوز ميان تاريخ و داستان معلق هستند و هنوز عناصر داستاني به صورت كامل در اين كتاب ها رعايت نمي‌‏شوند.
حميد هنرجو، شاعر نيز در اين نشست اظهار داشت: در گذشته تصوري وجود داشت كه وانمود مي‌‏كرد معارف ديني فقط براي بزرگسالان قابل لمس است. اما اين نگاه در چند سال اخير تغيير يافته و به اين نتيجه رسيده‌ايم كه مي توان مفاهيم ديني را نرم و آسان و قابل هضم در دسترس كودكان قرار داد.
وي افزود: من فكر مي‌‏كنم شعر كودك و نوجوان در حوزه دين در بعد از انقلاب رشد چشمگيري داشته است. اما بايد هنوز به پرورش نوقلمان در اين زمينه بپردازيم.
هنرجو ادامه داد: اميدوارم در سالي كه به نام نبي‌‏اكرم(ص)نامگذاري شده است بتوان رويكردهاي جديدي را براي اين امر ايجاد كرد و زمينه رشد و توسعه ادبيات ديني كودكان و نوجوانان را فراهم كرد.
اين شاعر كودك به مساله سفارشي نويسي در حوزه ادبيات ديني به ويژه ادبيات ديني كودك اشاره كرد و گفت: سفارشي نويسي باعث مي‌‏شود كه اثر به تصنع نزديك مي‌‏شود. در صورتي كه ساحت ادبيات بسيار والاتر از اين امر است كه ما به سفارشي‌‏نويسي روي بياوريم. همچنين ادبيات سفارشي در حوزه معارف و دين، كم فروغ و ناكارآمد است.
هنرجو به موضوع تأثيرگذاري آثار ديني كودكان اشاره كرد و افزود: برخي از شاعران و نويسندگان قبل از اينكه درد جامعه را بشناسند، دست به قلم مي‌‏شوند. شاعر خوب شاعري است كه مخاطب خود را بشناسد و در جهت رفع ضعف او قدم بردارد.
وي گفت: مساله ديگر در امر كتاب‌‏هاي ديني براي كودكان اين است كه در دورة حاضر ناشران محور نشر كتاب هستند در صورتي كه در زمان‌‏هاي گذشته نويسندگان و شاعران ما تئوري‌‏پرداز حوزه كتاب به شمار مي آمدند. ما اگر بپذيريم كه شاعر يا نويسنده، پيامبر زمان خويش است، بايد براي او اهميت بيشتري قائل شويم.
اين شاعر به تعامل وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي و وزارت آموزش و پرورش در سال پيامبر اعظم(ص) در جهت گسترش كتاب هاي ديني در حوزه كودكان و نوجوانان، اشاره كرد و گفت: شاعران ازخلاء آموزشي در شعرشان رنج مي برند. در حوزه ادبيات ديني براي كودكان چاره‌‏اي نداريم كه نكات آموزشي را در اشعار كودكان بگنجانيم.


 

 


 

شاعرونويسنده معاصر: گراني كتاب عامل گله‌مندي مردم از حوزه نشر است
تهران،ايرنا ‪
فرهنگي. سينما. كتاب. نمايشگاه. معلم.


 

"علي معلم" از شاعران و نويسندگان معاصر كشور گفت: گراني كتاب عامل گله- مندي و استقبال اندك مردم از كتاب و كتابخواني است.
وي روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگي ايرنا در حاشيه نمايشگاه كتاب، افزود: مردم بيش از هر چيزي نسبت به قيمت كتاب‌ها اعتراض دارند.
اين شاعر ادامه داد: دولت بايد در بازار چاپ و نشر حضور داشته باشد و راهكارهاي مناسب در جهت كاهش قيمت كتاب را مبناي كار قرار دهد.
معلم، گسترش و تجهيز كتابخانه‌ها و تشويق خريد كتاب در جامعه را از عوامل ارتقاي فرهنگ كتاب و كتابخواني عنوان كرد.
وي توضيح داد: افزايش سطح كمي و كيفي كتاب، سبب گرايش مردم به مطالعه و كتابخواني مي‌شود.
اين شاعر، وزارتخانه‌هاي آموزش و پرورش و فرهنگ و ارشاد اسلامي را به عنوان متوليان حوزه كتاب دانست و گفت: براي رسيدن به يك جامعه كتابخوان، تمام دستگاهها بايد تلاش كنند، اما دو وزارتخانه ياد شده نقش اساسي و غيرقابل انكاري در مسير فرهنگسازي مطالعه دارند.
معلم ابزاراميدواري كرد كه با حمايت نهادهاي مسوول فرهنگ مطالعه در جامعه رواج يافته و كتابخانه‌ها گسترش يابد.
نوزدهمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب از ‪ ۱۳‬تا ‪ ۲۳‬ارديبهشت ماه در محل دائمي نمايشگاههاي تهران برپا است.
در اين دوره از نمايشگاه دو هزار و ‪ ۷۵۴‬ناشر از ايران و ساير كشورهاي جهان، بيش از ‪ ۲۸۳‬هزار عنوان از جديدترين كتاب‌هاي خود در حوزه‌هاي ديني، فلسفه، ادبيات، هنر، تاريخ، جغرافيا، علوم عملي و علوم خالص را به نمايش مي‌گذارند.


 

 


 

/ بين الملل /
كمكي ديگر براي خريد پرتره شاعر انگليسي
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

حركتي كه به منظور جذب بودجه براي خريد پرتره "جان دان"، شاعر قرن 16 انگليس آغاز شده، 750 هزار پوند ديگر نيز دريافت كرد.
به گزارش گروه هنر ايلنا، اين پرتره كه سال 1595 و توسط نقاشي ناشناس خلق شده از ژانويه امسال موضوع درخواست گالري پرتره ملي بوده است. بنياد ميراث ياد بود ملي مبلغ 750 هزار پوند به گالري مذكور اهدا كرد و كل مبلغ جمع شده گالري را به 1283943 پوند رساند.
اين گالري بايد بتواندتا ماه ژوئن مبلغ مذكور را به 4/1 ميليون پوند برساند.
اين نقاشي كه يكي از مهم‌‏ترين نقاشي‌‏هاي "دان" به شمار مي رود به مدت 400 سال در اختيار يك كلكسيونر خصوصي بوده است. نقاش اين تابلو مشخص نيست، اما آن را به درخواست "دان" به يكي از اجداد مالك فعلي اهدا كرده است.
"جان دان" از سال 1572 تا 1631 زندگي كرده و اين تابلو او را در زماني نشان مي دهد كه يكي از بزرگترين اشعارش را سروده است، اين شعر "براي بانويش هنگامي كه به رختخواب مي رود" نام دارد.
اگر گالري پرتره بتواند 116057 پوند باقي مانده را هم جمع كند، اين تابلو به آن وارد شده و در معرض نمايش عموم قرار مي گيرد.


 

 


 

/ سيزدهمين نمايشگاه مطبوعات و خبرگزاري ها /
نخستين روز نشست شاعران ايران در نمايشگاه مطبوعات برگزار شد
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

روز گذشته چادر 1 نمايشگاه مطبوعات ميزبان نخستين روز نشست شاعران ايران بود، اين نشست با استقبال بي نظير شاعران شهرستاني روبرو شد.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, "سعيده آبشناسان" در نشست مطبوعاتي فصلنامه شعر گوهران كه با موضوع جايزه ملي شعر ايران ( افسانه گوهران‌‏) در چادر شماره 1 مطبوعات برگزار شد، گفت‌‏: شعر متعهد و تعهد در شعر را گرامي مي داريم، اماهمه‌‏ قامت شعر را از منظر شعري كه زندگي است، نمي‌‏نگريم .
وي تصريح كرد : به گمان من, خون شعر معاصر فارسي ,‌‏امروز هم چنان در رگان" رودكي" ، "فردوسي" , "نظامي" ، "سنايي"، "عطار" ، "مولانا" و "بهار" در جريان است و قلب خفته‌‏اش در خانه‌‏اي ابري به دستان پر توان جراحي لايق, از كوچه باغ هاي يوش , جوان شده و در سينه‌‏ "فروغ" تپشي دگرگون را ساز كرده است .
آبشناسان در پايان سخنان خود گفت‌‏: اين قلب 8 دهه پس از افسانه نيما با زبان افسانه‌‏ گوهران مي‌‏تپد تا زمين خاطره انسان را در باغ آيينه‌‏اش از ياد نبرده است، همچنان خواهد تپيد و پيشرفت تكنولوژي و دستاوري نانوتكنولوژي و بيوتكنولوژي , در عصر اطلاعات و ارتباطات، حتي اگر كره‌‏ ما را تا اندازي دهكده‌‏اي بكاهد، با حضور قاطع شعر به قدر تك ضربه‌‏اي و ضرباتي از تپش آن نخواهد كاست .
"علي شاه مولوي"، دبير همايش شاعران ايران گفت‌‏: ما شاعران در طول ساليان سال با هر شرايطي شعر را ترك نگفته و نخواهيم گفت. شعر در سخت‌‏ترين شرايط هر روز بالنده‌‏تر مي‌‏شود و ما بر آنيم با اهداي جايزه شعر ملي حركت جديدي در دوره‌‏اي كه با افول شديد فرهنگ روبرو هستيم، به وجود بياوريم .
وي تصريح كرد‌‏: جايزه ملي شعر به يك شعر قالب غزل ، شعر كودك ، بهترين شاعر اقوام و يك جايزه نيز به صداي زن ايراني خواهد داد. همچنين جايزه ويژه شعر ملي جايزه افسانه گوهران است و در مجموع جايزه ملي شعر، 15 جايزه ملي مي‌‏دهد و اميدواريم كه جايزه ملي شعر جايزه‌‏اي در خور و قابل تامل باشد و تا به امروز افراد و شركت‌‏هاي مختلفي پيشنهاد حمايت مالي از اين جايزه را داده اند كه ما به خاطر اينكه اين جايزه ملي است تنها حاضر به قبول حمايت هايي هستيم كه از داخل كشور باشد .
دبير همايش شاعران ايران در پايان سخنان خود گفت‌‏: كساني كه جايزه ملي شعر ايران را داوري مي كنند، شناخته شده اند و ما بر آنيم كه پس از اهداي اين جايزه هيچ حرف در مورد اهداي اين جايزه نباشد. همچنين از تمام كساني كه مي توانند در طراحي پوستر , الگو و تنديس اين جايزه ما را كمك كنند، دعوت به همكاري خواهيم كرد .
پس از آن "محمد علي سپانلو" گفت‌‏: همواره يكي از آرزوهايم اهداي جوايز ملي شعر بود كه گويي اين آرزوي ما دارد به تحقق مي‌‏رسد. البته سال ها پيش تدارك اهداي چنين جايزه‌‏اي را ديده‌‏ايم كه در داوري 8 شاعر كه خود نيز كتاب داشتند، مجبور شدند خود در اين جايزه شركت نكنند.
وي با اشاره به اينكه مردم پيش از هر نهادي در حفظ تاريخ و فرهنگ ما كوشش مي كنند، 5 شعر را قرائت كرد .
پس از آن، "مريم رئيس دانا" با اشاره به اينكه "ژاك پرور" هنوز يكي از برجسته‌‏ترين شاعران جهان است، 2 شعر از اين شاعر فرانسوي را كه به فارسي برگردانده بود را براي حاضران خواند.
در ادامه، "سعيد آذين" با اشاره به اين نكته كه مترجمان بايد از زبان اصلي شعر را ترجمه كنند، گفت : حداقل اگر از زبان اصلي ترجمه نمي كنيد؛ متن تان را با زبان اصلي مقايسه كنيد. او پس از آن، 3 شعر از "اكتاويو پاز" را براي حاضران خواند .
در ادامه، "پويا عزيزي" با اشاره به ادبيات مهاجرت گفت : بايد به ادبيات مهاجرت از دو جنبه نگاه كرد؛ مهاجرت خود خواسته ،مهاجرتي كه به اجبار كساني كه به هر دليلي از سرزمين خود مهاجرت مي‌‏كنند,‌‏همواره با آثار و نوشته‌‏هاي خود فرهنگ زباني خود را گسترش مي‌‏دهند .
وي افزود‌‏: من در حال حاضر گزيده‌‏اي از شعر شاعران مهاجرت را جمع‌‏آوري كرده‌‏ام و مقدمه‌‏اي نيز بر اين شعرها نوشته‌‏ام كه به زودي اين مجموعه منتشر خواهد شد.
وي در دامه شعرهايي از "اسماعيل خويي" , "يدالله رويايي", "حسين رزم جو" و "مجيد نفيسي" را براي حاضران خواند.
در ادامه، "آزاده زارعيان"، شعري از شاعر مهاجر، "مانا آقايي", "مريم آموسا" شعري از "نسرين رنجبر ايراني", "حسن گوهرپور"شعري از "سهراب رحيمي" و "مظاهر شهامت" شعري از "بيژن فارسي" را براي حاضران خواند.
در بخش شاعران اقوام نيز "عباس محمودي"،شاعر كرد با اشاره به "شيركوه"، شاعر كرد كه ما را با دردها آشنا كرد و 20 سال از آيينه ها و پنجره‌‏هاي ما پاسداري كرد و "بختيار علي" غبار را از پنجره ها و آيين ها ربود. وي شعري از "بختيار علي" را براي حاضران خواند.
در ادامه، "يوسف بني طرف" 2 شعر به زبان آذري براي حاضران خواند و "ليلي گله داران" نيز كه به تازگي به ايران سفر كرده، شعري را براي حاضران خواند. آخرين شعرخوان اين مراسم، "وحيد ضيايي" بود. شعري از "ماري كالسنو" را براي حاضران خواند .
گفتني است، همايش شاعران ايران، پنج شب ديگر در چادر شماره 1 مطبوعات از ساعت 19-16 ميزبان شاعران ايران و اقوام مختلف است.


 

 


 

دومين نشست شاعران ايران برگزار شد
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

دومين نشست شاعران مستقل ايران در چادر شماره 1 مطبوعات برگزار شد .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, عصر ديروز، دومين نشست شاعران ايران در چادر شماره يك مطبوعات با حضور جمعي از شاعران برگزار شد كه "علي شاه مولوي"، دبيري اين نشست را بر عهده داشت .
در ابتداي اين نشست، "دكتر عباسي"، شاعر ايراني عرب زبان با اشاره به بديعات، قصيده‌‏اي را در مدح حضرت محمد خواند و پس از آن گفت‌‏: شعر عربي با شعر فارسي بسيار نزديك است و پس از آن يك شعر را كه به سبك آزاد سروده بود، براي حاضران قرائت كرد .
در ادامه مراسم، "زهرا زاهدي"، شاعر افغان، "آزاده زارعيان" شعرخواني كردند."زارعيان" شعري نيز از "شيدا محمدي"، يكي از شاعران مهاجر خواند.
علي عبداللهي با اشاره به اهميت ترجمه و نقش آن، ترجمه سه شعر آلماني كه براي كودكان سروده شده بود را خواند. "بكتاش آبتين" شعري را از "حسين منزوي" خواند و "علي قنبري" چند شعر از شاعران آمريكايي را خواند و سپس شعري به نام "تمهيدات" را براي حاضران خواند و در ادامه "رضا بختياري اصل"، شاعر اهوازي شعرخواني كرد .
در پايان اين مراسم، علي شاه مولوي گفت‌‏: همايش بزرگ شاعران ايران در روزهاي آتي نيز ادامه دارد.


 

 


 

/شهرستانها/
شب شعر "معلم" در شهرستان سراب برگزار شد
تبريز- خبرگزاري كار ايران


 

سرپرست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان سراب گفت: بايد براي نجات فرهنگ و جلوگيري از نفوذ فرهنگ بيگانه راه فعاليت فرهنگيان و علما گشوده‌‏تر شود.
به گزارش ايلنا،" شفيعي نژاد"در مراسم شب شعر معلم ،افزود: تحقق اهداف فرهنگي در جامعه بدون حضور و تعامل معلمان و فرهنگيان ميسر نخواهد شد.
وي از هنر به عنوان بهترين راه مقابله با تهاجم فرهنگي عنوان كرد و گفت: بايد با اقدام فراجناحي جهت جلوگيري از فرهنگ بيگانه و احياي فرهنگ ديني و ملي راه را بر فرهنگيان مومن و متعهد و علماي اسلام فراختر نماييم و در اين راستا ملاك ارشاد اسلامي نظرات رهبر معظم انقلاب ماست.
شفيعي نژاد تبعيت از فرامين رهبر انقلاب را تنها راه ايجاد و محيط فرهنگي پراميد و با نشاط براي هنرمندان ياد كرد.
همايش شب شعر معلم، به مناسبت گراميداشت ياد و خاطره شهيد مطهري و مقام معلم برپاشده بود و در آن، شاعراني از اردبيل، سراب، مهربان و شربيان در مقام و منزلت معلم شعرسرايي كرده و در پايان با اهداي هداياي فرهنگي از سوي سازمان تبليغات اسلامي و فرهنگ و ارشاد اسلامي سراب از شعرا و معلمان بازنشسته تجليل به عمل آمد.


 

 


 

/ نوزدهمين نمايشگاه بين المللي کتاب /
رويكرد جهاني شدن ادبيات دفاع مقدس در بازار جهاني بررسي شد
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

نشست بررسي رويكرد جهاني شدن ادبيات دفاع مقدس در بازار جهاني برگزار شد.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا به نقل از ستاد خبري نوزدهمين نمايشگاه بين‌‏المللي كتاب تهران، نشست بررسي راهكارهاي جهاني شدن ادبيات دفاع مقدس در بازار جهاني برگزرا شد و "بايرامي" گفت: به نظر مي‌‏رسد براي ادبيات دفاع مقدس هنوز پارامتر مشخصي تعيين نشده است و هنوز در داخل تكليف ما روشن نشده است. هر گاه جنگ رخ مي‌‏دهد، نمودهاي آن در همه كشورها به هر گونه‌‏اي خود را نشان مي‌‏دهند. اما جزئيات هستند كه به يك جنگ مزيت مي‌‏دهند. براي جهاني شدن ادبيات بايد به سمت آنچه مردم خواستار آن هستند پيش برويم.
وي تصريح كرد: متاسفانه برخي از نويسندگان ما فكر مي‌‏كنند براي جهاني شدن بايد در آثار خود مليت و جغرافياي سرزميني را ناديده بگيريم. اما مشكل اصلي ما از همين جا آغاز مي‌‏شود و جهاني شدن ادبيات با آنچه اين نويسندگان فكر مي‌‏كنند بسيار متفاوت است.
احمدزاده در ادامه گفت: پس از گذشت 27 سال هنوز تعريف دقيقي از قهرمان داستان نداريم. يكي از اعتبارات جنگ اخلاقيات بود كه تاكنون در آثار ادبيات دفاع مقدس آن گونه كه بايد به اين مسائل پرداخته نشده است و بايد نويسندگان ما از سطحي‌‏نگري به سمت جدي گرفتن مسائل و عميق شدن در آنها پيش بروند.
در ادامه رضا اميرخاني گفت: نويسندگان ما بايد شرايط جهاني شدن ادبيات را فراهم كنند و نويسندگان و شاعران بايد آثاري را خلق كنند كه در جهان حرفي براي گفتن داشته باشند و مسؤولان فرهنگي كشور نيز در اين كار سهيم مي توانند نقش مهمي را ايفاء كنند.
نوزدهمين نمايشگاه بين‌‏المللي كتاب تهران تا روز 23 ارديبهشت داير است.


 

 


 

/ نوزدهمين نمايشگاه بين المللي کتاب /
ادبيات افغانستان در بازار جهاني كتاب بررسي شد
تهران- خبرگزاري كار ايران


 

همزمان با هشتمين روز برگزاري بازار جهاني كتاب در نمايشگاه امسال ادبيات افغانستان بررسي شد.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا به نقل از ستاد خبري نوزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران، "سيد ضياء قاسمي"، يكي از شاعران افغانستان در نشست بررسي ادبيات افغانستان گفت: فجايع جنگي كه در قرن اخير در افغانستان رخ داد، موجب شد كه ادبيات افغانستان به ويژه داستان در وضعيت گذار از شكل سنتي به شكل مدرن دچار سرگرداني شود.از اين رو ادبيات افغانستان هموار در طول سال ها بنا به مشكلات موجود گاه دشوار ضعف و گاهي نيز با رشد روبرو بوده است.
وي تصريح كرد: در طول دو دهه اخير ادبيات مهاجرت به شكل جدي در افغانستان رشد پيدا كرده و استيلاء كمونيست ها در افغانستان در سال 1357 موجب شكل‌‏گيري ادبياتي به نام ادبيات زيرزميني و نوع ديگري از ادبيات با عنوان ادبيات مقاومت شد.
قاسمي با اشاره به ادبيات مهاجرت افغانستان كه اولين بار در پاكستان شكل گرفت، ادامه داد: شاخه ادبيات مهاجرتي كه در ايران شكل گرفت بسيار قوي‌‏تر از ادبياتي بود كه در پاكستان شكل گرفت؛ چرا كه جامعه پاكستان بسيار ناهمگون و از نظر فرهنگي نيز قابل مقايسه با ايران نبود.
وي افزود: در شاخه ادبيات مهاجرت همواره شاعران از نويسندگان پيشروتر بوده‌‏اند و نويسندگان رفته رفته به داستان‌‏نويسي روي آورده اند.
"محمدعلي محمد پنجابي"، اولين داستان كوتاه افغانستان را نوشت كه اين داستان به صورت پاورقي نشر شد و هنوز هم به صورت كتاب منتشر نشده است.
وي تصريح كرد: ما ادبيات داستاني در افغانستان در دهه 40 به اوج خود رسيد و به يكباره متوقف شد. متأسفانه دولت‌‏هايي كه در افغانستان حاكم بوده‌‏اند از زبان فارسي حمايت نكرده اند. از اين رو چون فرهنگستاني در افغانستان شكل نگرفته است، واژه‌‏سازي در افغانستان به وجود نيامده و واژه‌‏هايي كه در زبان فارسي ايران، فراموش شده‌‏اند هنوز در افغانستان استفاده مي‌‏شوند.
پس از آن، "محمد حسن‌‏زاده"، شاعر افغاني گفت: صنعت نشر در افغانستان در دهه 40 به صورت ابتدايي شكل گرفته است و هنوز ناشري در افغانستان نداريم، بيشتر كتاب‌‏هايي كه در افغانستان عرضه مي‌‏شود، در ايران منتشر مي‌‏شود و به افغانستان برده مي شود.
وي تصريح كرد: به تازگي اولين چاپخانه 8 رنگ در افغانستان شروع به كار كرده است واميدواريم كه حركت هاي جدي در اين راه صورت بگيرد.
در پايان اين مراسم، "سيد الياس علوي" و "مسعود حسن‌‏زاده" شعرخواني كردند.
نوزدهمين نمايشگاه بين‌‏المللي كتاب تهران تا روز 23 ارديبهشت داير است.


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

اي مرز پر گهر

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي ، در يک شناسنامه ، مزين کردم
و هستيم به يک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران



ديگر خيالم از همه سو راحتست
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه ي قانون ...
آه
.ديگر خيالم از همه سو راحتست


 


از فرط شادماني
رفتم کنار پنجره ، با اشتياق ، ششصد و هفتاد و هشت
بار هوا را که از غبار پهن
و بوي خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود
درون سينه فرو دادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي کار نوشتم
فروغ فرخزاد



در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتيست زيستن ، آنهم
وقتي که واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي
سال پذيرفته ميشود



جايي که من
با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ، ششصد و هفتاد و
 هشت شاعر را مي بينم
که ، حقه بازها ، همه در هيئت غريب گدايان
در لاي خاکروبه ، به دنبال وزن و قافيه ميگردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يکباره ، از ميان لجن زارهاي تيره ، ششصد و هفتاد و
 هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن
خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سياه
پير در آورده اند
با تنبلي به سوي حاشيه ي روز مي پرند
و اولين نفس زدن رسميم
آغشته ميشود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه
گل سرخ
محصول کارخانجات عظيم پلاسکو



موهبتيست زيستن ، آري
در زادگاه شيخ ابودلقک کمانچه کش فوري
و شيخ اي دل اي دل تنبک تبار تنبوري
شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و
پشت جلد و هنر
گهواره ي مولفان فلسفه ي " اي بابا به من چه ولش کن "
مهد مسابقات المپيک هوش- واي !
جايي که دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت
ميزني ، از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و برگزيدگان فکري ملت
وقتي که در کلاس اکابر حضور مييابند
هريک به روي سينه ، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز
برقي
و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف
کرده و ميدانند
که ناتواني از خواص تهي کيسه بودنست ، نه ناداني



فاتح شدم بله فاتح شدم
اکنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت شمع
نسيه مي افروزم
و ميپرم به روي طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامي
درباره ي فوايد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين کلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين کف زدني پرشور
بر فرق خويش بکوبم
من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که يکروز زنده بود
و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست بهره
خواهم برد


من ميتوانم از فردا
در کوچه هاي شهر ، که سرشار از مواهب ملي ست
و در ميان سايه هاي سبکبار تيرهاي تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به ديوار مستراح
هاي عمومي بنويسم
خط نوشتم که خر کند خنده



من ميتوا نم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي که اجتماع
هر چهارشنبه بعد از ظهر ، آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميکند
 در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
که ميتوان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنکه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من ميتوانم از فردا
در پستوي مغازه ي خاچيک
بعد از فرو کشيدن چندين نفس چند گرم جنس
دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي کولاي ناخالص
و پخش چند ياحق و ياهو و وغ وغ و هوهو
رسما ً به مجمع فضلاي فکور و فضله هاي فاضل روشنفکر
و پيروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
که در حوالي سنه ي يکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسماً به زير دستگاه تهي دست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوي اصل ويژه بريزم



من ميتوانم از فردا
با اعتماد کامل
خود را براي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يک
دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان کنم
زيرا که من تمام مندرجات مجله ي هنر و دانش - و
تملق و کرنش را ميخوانم
و شيوه ي " درست نوشتن " را ميدانم
من در ميان توده ي سازنده اي قدم به عرصه ي هستي
نهاده ام
که گرچه نان ندارد ، اما بجاي آن
ميدان ديد باز و وسيعي دارد
که مرزهاي فعلي جغرافياييش
از جانب شمال ، به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب ، به ميدان باستاني اعدام
ودر مناطق پر ازدحام ، به ميدان توپخانه رسيده ست



و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيکل گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
- آنهم فرشته ي از خاک و گل سرشته -
به تبليغ طرحهاي سکون و سکوت مشغولند



فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفيعي رسيده است ، که در چارچوب
پنجره اي
در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين
قرار گرفته ست



و افتخار اين را دارد
که ميتواند از همان دريچه - نه از راه پلکان -
خود را
ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند



و آخرين وصيتش اينست
که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت
استاد آبراهام صهبا
مرثيه اي به قافيه کشک در رثاي حياتش رقم زند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

تولدي ديگر



همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد



من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "



زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت



در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ي يک عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند


آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را
دوست دارم "



دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت



گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد



کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده است



سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد



و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .



من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

فتح باغ 
 

آن کلاغي که پريد 
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد 
و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود 
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر



همه ميدانند 
همه ميدانند 
که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس 
باغ را ديديم 
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست 
سيب را چيديم 
همه ميترسند 
همه ميترسند ، اما من و تو 
به چراغ و آب و آينه پيوستيم 
و نترسيديم



سخن از پيوند سست دو نام 
و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست 
سخن از گيسوي خوشبخت منست 
با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو 
و صميميت تن هامان ، در طراري 
و درخشيدن عريانمان 
مثل فلس ماهي ها در آب 
سخن از زندگي نقره اي آوازيست 
که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند


مادر آن جنگل سبز سيال 
شبي از خرگوشان وحشي 
و در آن درياي مضطرب خونسرد 
از صدف هاي پر از مرواريد 
و در آن کوه غريب فاتح 
از عقابان جوان پرسيديم 
که چه بايد کرد



همه ميدانند 
همه ميدانند
 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم 
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم 
در نگاه شرم آگين گلي گمنام 
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند



سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست 
سخن از روزست و پنجره هاي باز 
و هواي تازه 
و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند 
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است 
و تولد و تکامل و غرور 
سخن از دستان عاشق ماست 
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم 
بر فراز شبها ساخته اند 
به چمنزار بيا 
به چمنزار بزرگ 
و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم 
همچنان آهو که جفتش را



پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم 
از بلندي هاي برج سپيد خود 
به زمين مينگرند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

آن روزها


آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار 
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش 
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند 
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من 
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم 
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير 
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت



آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد



بر نردبام کهنه ي چوبي 
بر رشته ي سست طناب رخت 
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه 
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –


و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه 
… فردا


 



 گرماي کرسي خواب آور بود 
من تند و بي پروا 
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را 
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم 
چون برف مي خوابيد 
در باغچه ميگشتم افسرده 
در پاي گلدانهاي خشک ياس 
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم


آن روزها رفتند 
آن روزهاي جذبه و حيرت 
آن روزهاي خواب و بيداري 
آن روزهاي هر سايه رازي داشت 
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد 
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود 
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود


آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل 
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي 
که شهر را در آخرين صبح زمستاني 
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز



بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي 
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام 
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال 
و باز مي آمد 
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت


 


 


آن روزها رفتند 
آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي 
آبي رنگ
دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زد
يک دست ديگر را 
و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دت مشوش ،
مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
در ظهرهاي گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم 
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه 
ميبرديم
و به درختان قرض ميداديم 
و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي 
هشتي
ناگاه
محصورمان مي کرد
و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها 
و تبسمهاي دزدانه


آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
از تابش خورشيد، پوسيدند
و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
و دختري که گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اکنون زني تنهاست
اکنون زني تنهاست



+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

نام شعر : دريا و مرد

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 


نام شعر : وهم

جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

Click to backClick to backClick to backClick to backClick to backClick to backClick to backClick to backClick to backClick to back
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

قسمت اول

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .
در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت .
آن همه مار ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ، زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ، انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند .
دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي كوچك را صدا كردم ، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را كنار مي كشد ، دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج
مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود تا تولد يك فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ، pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود ، عمويم اينها را نمي دانست .
نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديكي نمي كردند و آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريكا و ... نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق كيميا،
كه يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به rite باروري فكر مي كنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد. كبرا درياي Acvzttha است.
عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را نخوانده بود ، خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند .وقتي كه زندگي اش را نثار
مي كند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل
مي شود . و نه اين افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است ، و مار است. نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند . و جايش دايره كل است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

 

الهی چشمی که دشمن بین است فکار شود وچشمی

که دوست بین است یکی دوهزار شود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

الهی مرا آن ده که مرا آن به

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

حقيقت برملا ميشود، شكسپير نمايش‌نامه‌نويس واقعی نبود
 To be Shakespeare or not, that was his question

 

برندا جيمز و ويليام رابينستان نويسندگان كتاب "حقيقت برملا ميشود" ادعا كرده‌اند : خالق آثاری چون رومئو و ژوليت و هاملت و ... نه شكسپير كه سياستمدارانگليسی سر هنری نويلSir Henry Neville  بودهاست.

رومئو و ژوليت، هاملت، ليرشاه، مكبث و ... تا به حال به عنوان آثار بی‌رقيب ويليام شكسپير ( 1564-1616) در جهان شناخته شده اند.  دوازده  تراژدی، ده كمدی، پنج رمان دراماتيك و هفت اثر تاريخی به عنوان او ثبت شده اند.

اما طبق نظر اين دو شخصيت دانشگاهی انگليسی،‌ اين آثار متعلق به شكسپير نبوده، و از آن سر هنری نويل( 1562-1615) سياستمدار، زميندار، متمول و همعصر شكسپير است.

نويسندگان مي گويند:" نياكان نويل از جمله ادوارد سوم، پادشاه وقت انگلستان و جان گوانت با چنان دقتی در نمايش‌نامه‌های تاريخی شكسپير توصيف و تشريح شده اند، که نميتوان گفت توسط كسی كه فقط دارای دانش و آگاهی در اين باره بوده نوشته شده است.

"نويل به عنوان رييس كمپانی ويرجيينيای لندن به بيش از 20.000 سند درباره‌ی غرق شدن كشتی‌ها در منطقه برمودا در سال 1906  دسترسی داشته است . چيزی كه به نظر می رسد اثر زيبای "طوفان" دوسال بعد از آن ملهم شده است.

" نمايش نامه‌هايی كه متعلق به شكسپير هستند مي تواند فقط توسط شخصی نوشته شده باشند که آشنايی عميقی با زندگي دربار، نجبا، سياستمداران و دولتمردان دوره اليزابت اول، و ايتاليا و فرانسه دارد.

و جيمز مي گويد: "چه گونه مردی كه در سن 13 سالگي ترك تحصيل كرده و ظاهرن هيچ گاه از انگلستان خارج نشده توانسته شعرهايی به آن  پيچيدگی بنويسد؟"

 

اين دو محقق در كتابy كه پنجم ماه اكتبر 2005 منتشر شد از روی اين راز پرده  برانداختند .

نشريات انگليسی خبراز دلايل و مدارك متعددی دادند كه اين دو پژوهشگر به منظور اثبات ادعای جنجال برانگيز  خود اعلام كرده بودند .

بنا به نظر برندا جيمز و ويليام رابينستاین، سر هنری نويل بهFalstaff   معروف بود .  فالستاف ، يكی از شخصيت‌های ثابت در آثار شكسپير است. او كسی است با تحصيلات و فرهنگ بالا و دارای نبوغ خاص، و بقولی يک نخاله ‌فرهيخته و با احساس.

برندا جيمز، از محققين آثار شكسپير، و يكي از دانشياران سابق دانشگاه پرتسموت بوده ؛ ويليام رابينستاین، تاريخ‌دان و استاد تاريخ دانشگاه ولز و برايستوت است .

خانم جيمز به راديو چهار گفته است: "هر قدمی از زندگی نويل منطبق با موضوعات و ترتيبات زمانی نمايش‌نامه‌هاي شكسپير است."

 

نويل در مدت كوتاهی (1599- 1600)، به عنوان سفير به فرانسه اعزام و به دربار هنری چهارم اعزام می شود ، يعنی همان سالی كه "هنری پنجم" نوشته می‌شود.

جيمز و رابينستاین عقيده دارند اين اثر در فرانسه و به زبان فرانسه نوشته شده، درحالی كه به قول محققين شكسپير اصلن فرانسه نمی‌دانسته. سال بعد - سال قيام عليه گروه اسكس Essex- نويل به زندان می‌افتد. توجه به اين نكته خالی از لطف نيست كه آثار اين دوره شكسپير تراژيك و غم‌زا هستند.

 

رابينستاین ميگويد: "نوشتن نكات حساس سياسی در متون و آثار نويل موجب تزلزل موقعيت ديپلماتيكش می‌شد. هرچند نويل سياستمدار قهار و مؤثری بوده، ولی نام او در تاريخ چندان نمانده و امروز خيلي كم به آن بها داده شده است..."

و ماريك ريلانس در مقدمه كتاب نوشته :‌

كتاب فوق بسيار پيشرو است.  شما نيز مانند من تنها كسی نخواهيد بود كه با تاثر از صفحات اين كتاب تصورتان از اين نويسنده شهير تكان خواهد خورد.

 

جاناتان بيت‌، پروفسور ادبيات دوره رنسانس دانشگاه وارويك، مي گويد: "اين كه شكسپير واقعی پيدا شده فقط يك شايعه است و بايد اين حرف‌ها را به آشغالدانی ريخت و اين ادعاها در حد حرف است، چيزهايی كه هرگز پايدار و ايستا نخواهند بود."‌

اين كتاب اولين تحقيق درمورد صحت اين موضوع نبوده است، اما به نوعی تحقيقات را در اين زمينه تكميل كرد ه است .

 

ولی آيا كشف جديد اين دو محقق باعث تغييراتی در اين عرصه خواهد شد؟

بايد شكيبا بود.

مسلم اين كه آستراتفورد-آن-آوون ( (Stratford-on-Avonزادگاه شكسپير، كماكان به عنوان يك مركز توريستی باقی خواهد ماند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 



  کوري
سیامک ارزان‌پور

معرفی نويسنده
ژوزه دو سوسا ساراماگو

ژوزه دو سوسا ساراماگو در شانزده نوامبر ۱۹۹۲ در روستاي کوچک «آزينهاگا» در کشور پرتغال به دنيا آمد. ژوزه زمان بسياري از دوران کودکي خود را با والدين مادرش در روستا سپري کرد. او در سال ۱۹۴۷ اولين کتاب خود را با نام «سرزمين گناه» منتشر کرد. از ديگر آثار او مي‌توان به «بالتازار و بليموندا» ۱۹۸۲، «سال مرگ ريکاردو ريش» ۱۹۸۶، «تاريخ محاصره ليسبون» و «بلم سنگي» ۱۹۸۹ اشاره کرد. در سال ۱۹۹۳ دولت پرتغال معرفي کتاب «انجيل به روايت مسيح» به جايزه‌ي ادبي اروپايي را وتو کرد. او در سال ۱۹۹۵ رمان کوري و در سال ۱۹۹۷ رمان «همه نام‌ها» را منتشر کرد. ساراماگو در ۱۹۹۵ برنده‌ي جايزه ي ادبي کامو شد و در ۱۹۹۸ توانست جايزه ي «نوبل» را براي ادبيات از آن خود کند. ساراماگو يکي از بزرگ‌ترين داستان‌سرايان و رمان‌نويسان قرن است. زبان رک‌گوي او که اغلب آن را در آثارش به کار مي‌گيرد تحسين همگان را برمي‌انگيزد. تا به امروز حدود سه و نيم مليون از آثار او به بيش از سي زبان دنيا منتشر شده است.

ما دنيا را وقتي يکي از حواس به ناگهان از بين رود چگونه تصور مي‌کنيم. هر يک از ما بارها به يک انفجار اتمي که بيش‌تر انسان‌ها و زيرساخت‌هاي بشري را نابود مي‌کند، انديشيده‌ايم. مشکلات و مخاطراتي که يک انسان در چنين شرايط روياگونه‌اي با آن مواجه است کمابيش يکسان است و هر فرد مي‌تواند تجسم کند که چه چيزهايي به راستي تغيير مي‌کنند. با اين وجود کم‌تر کسي مي‌تواند در قلمرو تخيلاتش تغييراتي را که در شخصيت خود يا ديگر نجات‌يافتگان پيش خواهد آمد به تصوير کشد. در واقع تصورات از چنين حادثه‌اي در حد بيان مشکلات ظاهري و نحوه‌ي مواجهه با آن باقي مي‌ماند. ساراماگو در «کوري» چنين مسأله‌ي دشواري را به تصوير مي‌کشد. تشريح قوي او نه تنها شامل تغييرات در ظواهر و اين که شخصيت‌هاي داستانش چگونه با آن برخورد مي‌کنند مي‌شود، بلکه به قلمرو روان‌شناختي نيز وارد شده و با هوش و زکاوت خود خواننده را متحير مي‌سازد.

روی جلد کتاب کوری

مردي در پشت چراغ راهنمايي منتظر سبز شدن چراغ است و ناگهان کور مي‌شود. اين اولين شخصي است که کور مي‌شود. اين کوري اسرارآميز که در هيچ يک از متون پزشکي شناخته‌شده نيست به سرعت همه‌گير مي‌شود. در نخستين روزهاي کوري دولت از سرايت سريع آن وحشت‌زده شده و انبوه کوران را به قرنطينه مي‌فرستد و کوران ناگزير خود کنترل امور روزمره را به عهده مي‌گيرند. با افزايش تعداد کوران در اندک زماني هرج و مرج حکم‌فرما گشته و گروهي اوباش کنترل آذوقه‌ي ارسالي توسط دولت را به دست مي‌گيرند. با اين وجود هفت شخصيت اصلي داستان زماني که معلوم مي‌شود نگهباناني که آنان را در قرنطينه محاصره کرده‌اند، خود به کوري مبتلا شده‌اند، موفق به فرار از قرنطينه شده و قدم به شهر کوران مي‌گذارند. شهري که در آن به غير از يک‌نفر همه کورند. همسر دکتر به دليلي نامعلوم بينايي خود را از دست نداده و مي‌تواند به اين گروه کوچک امتيازي براي نجات يافتن دهد....

در اين داستان خواننده با ترکيبي کمتر از ده شخصيت روبه‌رو است. در طول اثر به جاي نام اشخاص توصيفي از آن‌ها وجود دارد. در توجيه چنين سبک نگارشي، يکي از شخصيت‌هاي داستان مي‌گويد که کورها نيازي به اسم ندارند. «مردي که اول کور شد» نام يکي از شخصيت‌هاست. نام شخصيت ديگر «همسر مردي که اول کور شد» است و ديگري «دکتر»ي است که مرد کور براي معالجه به سراغش مي‌رود. نويسنده به کمال از عنصر غافلگيري در «کوري» بهره مي‌گيرد به گونه‌اي که با نخستين اتفاقاتي که به سرعت بعد از کور شدن راننده روي مي‌دهد خواننده به آساني فراموش مي‌کند که نويسنده هنوز براي کوري که محرک اصلي اين داستان است هيچ دليلي ارائه نکرده است. خداوند، مسيح و قديسان در اين داستان وجود دارند ولي در برخوردهاي به وجود آمده در ميان شخصيت‌ها اثري از دين به چشم نمي‌خورد و شخصيت‌هاي داستان نيز در رنج‌ها و مصائب مددي از او نمي‌جويند. نويسنده خود خداوند «کوري» است. خداوندي که مشعل هدايت را به دستان زني مي‌سپارد ولي او را از آفات راه مصون نمي‌دارد. تنها امتياز مشعل رنج بيش‌تري است که عايد زن مي‌کند.

«کوري» داستاني تمثيلي است از زندگي انسان‌ها و در پايان هنگامي که گروه هفت نفره در شهري که همه‌ي ساکنانش کورند سرگردان مي‌شوند، تبديل به اثري خوفناک و در عين حال رقت‌انگيز مي‌شود. نحوه‌ي نگارش اثر به اندازه‌اي روان و واقعي است که درتمام طول داستان خواننده‌ي خود را در ميان اثر مي‌يابد و در تصميمات و مخاطرات با شخصيت‌هاي داستان سهيم مي‌شود. نويسنده با جادوي کلام خويش خواننده را از زندگي روزمره‌ي خود جدا کرده و او را در سرزميني خيالي رها مي‌سازد. سرزميني که در آن عشق، نفرت، تلاش براي بقا، شهوت، منطق و ... چون چشمي براي ديدن باقي نمانده با فراغ بال عريان مي‌شوند. خواننده همراه با تک‌تک شخصيت‌هاي داستان مي‌گريد، رنج مي‌کشد، احساس عجز و ناتواني مي‌کند و به حرکت خود ادامه مي‌دهد. سرانجام در نقطه‌اي که نفرت و يأس از خود در خواننده به انتها مي‌رسد، او را با جادويي ديگر به دنياي واقعي برمي‌گرداند. شگفت آن که خواننده در اين رجعت به شباهت‌هاي زندگي روزمره‌ي خود با سرزمين جادويي پرداخته و هر دو را يکسان مي‌يابد. مي‌توان گفت «کوري» آينه‌اي است که خواننده همه‌ي خود را در آن مي‌بيند. آينه‌اي که در آن فاصله‌ي تبه‌کار و قرباني در دنيايي بدون احساس و منطق، تنها در اختيار داشتن ابزار مناسب براي ارتکاب جرم است. و با اين ترتيب «کوري» انسان را وادار به قضاوت در مورد خود در محکمه‌اي که قاضي نيز کسي به جز وجدانش نيست مي‌کند. دادگاهي که دور از ملاحظات و جانب‌داري‌ها برگزار شده و نتيجه، هر چه که باشد، مورد قبول خواننده است.



 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 



   یاد دهخدا، از زبان دهخدا
 

علامه علی‌اکبر دهخدا

«گفته‌اند که شکيباترين مؤلفين لغت‌نويسانند. اين درست است چه هر مؤلفي با مطلبي يا اقلاً جمله‌اي سروکار دارد، لغت‌نويس با حرف و حرکت هم کار دارد علاوه بر مطلب و جمله. ولي من مي‌گويم لغت‌نويس اگر فداکارترين مؤلفين نيست متهورترين و بي‌پرواترين آنان است چه هر مؤلف مي‌تواند انتخاب کند تأليف خود را از آن‌چه مي‌داند و پس از انتخاب هم هر جا معلومات او وافي نيست مي‌تواند آن قسمت را محذوف يا کوتاه کند، ليکن چون سروکار لغوي با همه چيز است و لغت همه چيز است و هيچ کس جز عالم الغيب همه چيز نتواند دانست، نهايت بي‌پروايي است که شخص بدان دست يابد. لغوي همه چيز را بايد در کتابي گرد کند و هيچ را نمي‌تواند اسقاط کرد. وي حاضر شده است همه‌ي ناداني‌هاي خود را تشهير و خود را لخت و عور به همه نشان دهد. بي‌پروايي طرف مهلکات و يکي از دو طرف مذموم شجاعت باشد».

آن‌چه گذشت به قلم علامه‌ي فقيه، علي اکبر دهخدا، و به منظور درج در مقدمه‌ي «لغت‌نامه‌ي دهخدا» تحرير گرديده است. علامه دهخدا، چه در آن هنگام که به استخراج لغت از متون فارسي قديم و جديد مي‌پرداخته و چه آن هنگام که به تنظيم، تأليف و چاپ لغت‌نامه سرگرم بوده است، مطالبي را که براي انتشار در مقدمه‌ي لغت‌نامه در نظرش مي‌آمده، روي فيش‌ها و برگه‌هاي لغت، اوراق دفتري يا برگه‌هاي پراکنده‌اي مي‌نوشته است. برخي از اين يادداشت‌ها به صورت مدوّن بوده و در قالب يک مقاله در جزوه‌ي مقدمه‌ي لغت‌نامه منتشر شده‌اند. در حالي که يادداشت‌هاي فراواني بعدها به صورت گسسته و غيرمسلسل از ميان اوراق بازمانده‌ي مرحوم و يا در لابه‌لاي فيش‌هاي لغت يافت شده‌اند. اين يادداشت‌ها در «تکمله‌ي مقدمه‌ي لغت‌نامه‌ي دهخدا»، به همراه مقدمه‌ي اصلي لغت‌نامه، به مناسبت يک‌صدمين سالگرد تولد علامه دهخدا به طبع رسيدند.

علامه علی‌اکبر دهخدا - جوانی

در سال ۱۳۵۸ خورشيدي به منظور بزرگ‌داشت يک‌صدمين سالگرد تولد دهخدا، قطعه تمبري به همراه عکس وي چاپ مي‌شود. همزمان تکمله‌ي مقدمه‌ي لغت‌نامه و ديگر آثار او در دست‌رس علاقمندان قرار مي‌گيرد. «خاطراتي از دهخدا و از زبان دهخدا»، «گزيده‌ي امثال و حکم»، «مجموعه‌ي اشعار دهخدا» و «مقالات دهخدا» مشتمل بر «چرند و پرند»، «مجمع الامثال دخو»، «هزيان‌هاي من» و «يادداشت‌هاي پراکنده» به کوشش دکتر سيد محمد دبيرسياقي در اسفند ۱۳۵۸ به طبع رسيدند. هم‌چنين «مقالات سياسي دهخدا» و «نامه‌هاي سياسي دهخدا» به همت آقاي ايرج افشار به چاپ رسيدند. آن زمان يک‌صد سال از تولد دهخدا مي‌گذشت و از او و آثارش بسيار ياد شد. امروز نيز پنجاه سال از وفاتش مي‌گذرد و به همين مناسبت سرمقاله را مجالي ديديم براي يادکردن از آن بزرگوار. خواستيم به پاس تحمل تعب طويل اين شکيبا مرد لغوي و اين عدالت‌طلب جنبش مشروطه از او يادي کنيم. اما چگونه؟... چگونه از او ياد کنيم که درخور شخصيت و خدمات بي‌انتهايش باشد؟ از زندگيش چه بگوييم که در خيل کتب و مقالات و وب‌سايت‌هايي که درباره‌اش نوشته‌اند، به وفور ياد نشود؟ از فکر و انديشه‌اش چه بنويسيم که نگاه تيزبين و ژرفاي افکارش را تضييع نکرده باشيم؟ ... بهتر ديديم که به بازنشر قسمت‌هايي از يادداشت‌هاي پراکنده‌اش بپردازيم، چه زبان دهخدا بسا رساتر است و قلم او بسا شيواتر.

«وقتي ضعف و انکسار ملت خود را ديدم دانستم که ما ناگزير بايد با سلاح وقت مسلح شويم، و آن آموختن تمام علوم امروزي بود، و اگر نه ما را جزو ملل وحشي مي‌شمردند و بر ما آقايي روا مي‌بينند. و آموختن آن اگر به زبان خارجي بود البته ميسر نمي‌شد، و اگر بر فرض محال ميسر مي‌گرديد، زبان ما اُسّ مميزات مليت است متزعزع مي‌گشت. پس بايستي آن علوم و فنون را ما ترجمه کنيم و در دست‌رس مکاتب بگذاريم و اين ميسر نمي‌شد جز بدين که اول لغات خود را بدانيم، و اين کار نوشتن لغت‌نامه‌ي شامل و کافل تمام لغات را لازم داشت. اين بود که من به فکر تدوين لغت‌نامه افتادم. »

«نخست دانسته‌هاي خويش را از لغت گرد کردم و شواهدي که از بر داشتم بدان ملحق ساختم و آن گاه که گمان بردم محفوظات من به پايان آمده است به خواندن کتب نظم و نثر فارسي و عربي از ادب و علم پرداختم و چون فراهم ساختن مجموع لغات متداول محاورتي و کتبي مي‌خواستم، چنان که نظم و نثر خواص نويسندگان و شعراي دست‌رس را خواندم، از منظوم و منثور عاميانه و مبتذل نيز چشم نپوشيدم يعني بدان‌سان که شاه‌نامه‌ي فردوسي و ترجمه‌ي طبري بلعمي و تاريخ بوالفضل بيهقي را مطالعه کردم شبيه‌نامه‌ي تکيه‌ها و چهل طوطي و حسين کرد را نيز ديدم و شواهد و امثال جمله‌ي آن‌ها بيرون کردم و اين کار فحص و قطعي، حتي نوروز و عيدين و عاشورا، بيرون از بيماري صعب چند روزه و دو روز هنگام رحلت مادرم رحمة الله عليها که اين شغل تعطيل شد، و دقايقي چند که براي ضروريات حيات در روز، و مي‌توانم گفت که بسيار شب‌ها نيز، در خواب و ميان نوم و يقظه در اين کار بودم، چه بارها در شب از بستر برمي‌خاستم و پليته برمي‌کردم و چيزي مي‌نوشتم ....»

«مرا هيچ چيز از نام و نان به تحمل اين تعب طويل جز مظلوميت مشرق در مقابل ظالمين و ستم‌کاران غربي وانداشت چه براي نان همه‌ي طرق به روي من باز بود و با ابديت زمان، نام را نيز چون جاوداني نمي‌ديدم پاي‌بند آن نيز نبودم و مي‌ديدم که مشرق بايد به هر نحو شده است با اسلحه‌ي تمدن جديد مسلح گردد، نه اين که اين تمدن را خوب مي‌شمردم، چه تمدني که دنيا را هزاران سال اداره کرد مادي نبود.»

يادش گرامی و راهش پر ره‌رو…


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 



  وحشی بافقی

زندگی نامه

كمال‌ الدين‌ بافقي‌ متخلص‌ به‌ وحشي‌ از شعراي‌ مشهور دوره‌ ‌صفويه است‌. وي‌ درسال‌ ۹۳۰ هجري‌ قمري‌ در بافق‌ یزد بدنيا آمد و تحصيلات‌ مقدماتي‌ خود را در زادگاهش‌ سپري‌ نمود. وحشي‌ در جواني‌ به‌ يزد رفت‌ و از دانشمندان‌ و سخنگويان‌ آن‌ شهر كسب‌ فيض‌ كرد و پس‌ از چند سال‌ به‌ كاشان‌ عزيمت‌ نمود و شغل‌ مكتب‌ داري‌ را برگزيد. وي‌ پس‌ از روزگاري‌ اقامت‌ در كاشان‌ و سفر به‌ بندر هرمز و هندوستان‌، در اواسط عمر به‌ يزد بازگشت‌ و تا پايان‌ عمر در اين‌ شهر زندگي‌ كرد. وحشي‌ بافقي‌ در سال‌ ۹۹۷ هجري‌ قمري‌در سن‌ شصت‌ و يك‌ سالگي‌ درگذشت‌ . اين‌ شاعر بزرگ‌ روزگار خود را با اندوه‌ و سختي‌ و تنگدستي‌ و تنهائي‌ گذراند و دراشعار زيبا و دلكش‌ او سوز و گداز اين‌ سالهاي‌ تنهايي‌ كاملا مشخص‌ است‌ . وي‌ غزل‌ سراي‌ بزرگي‌ بود و در غزليات‌ خود از عشقهاي‌ نافرجام‌ ،زندگي‌ سخت‌ و مصائب‌ و مشكلات‌ خود ياد كرده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌ وحشي‌ رباعيات‌ ، ترجيع‌ بند، تركيب‌ بند و مثنوي‌هاي‌ زيبايي‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌ كه‌ تبحر و تسلط او را بر شعر و ادبيات‌ فارسي‌ نشان‌ مي‌دهد. از شاهكارهاي‌ هنري‌ وحشي‌ بافقي‌ مي‌ توان‌ به‌ مثنوي‌ فرهاد و شيرين‌ اشاره‌ كرد كه‌ ناتمام‌ ماند و بعد ها وصال‌ شيرازي‌ از شعراي‌ بزرگ‌ ‌قاجاريه آن‌ را تكميل‌ كرد.  آثار باقي‌ مانده‌ از وحشي‌ بافقي‌ عبارتست‌ از: -ديوان‌ اشعار -مثنوي‌ خلد برين‌ -مثنوي‌ ناظر و منظور -مثنوي‌ فرهاد و شيرين. مشهورترین اثر او ترکیب بند شرح پریشانی است که بخش هایی از آن را در ادامه می خوانیم.

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

نیما اسطوره شعر امروز
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

sohrabsepehri.com
Copyright 2001-2004 , SohrabSepehri.com | Designed by : Sirang Rasaneh
Sohrab Sepehri
مرگ پایان کبوتر نیست
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

 

به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشگی نه رواست (رودکی)

 

این ضرب المثل  که  اجاره نشین خوش نشین است در مورد ادیبان جوان مصداق پيدا نکرد و  ادیبان  از پل امتحان حقیقت  تایپ  خود را از  تنگنا رهانید هرچند به قول  کمال  خجندی:

 ما خانه خراب کردگان را

در دل غم خانمان نگنجد

 

 و یا به قول  جامی

 بس  عمارت  که بود  خانه رنج

بس خرابی  که بود  خانه ی گنج

 

نمی توان  گول ظاهر قضیه را  خورد با این  حال  این وبلاگ زمینه ای را فراهم  کرده است

تا با امکانات  بیش تری در  خدمت شما باشیم منتظر قدوم شما گرامیان به خانه ی جدید  می مانیم

 

کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید

که سایه بر سرش افکند چون تو  مهمانی (سعدی)

در ضمن از همراهی ونظرات خود ما را محروم نسازید .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

من درد ترا زدست آسان ندهم

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

كه آن درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان   

                   مستم کن و هردو جهانم بستان                                    

             از هرچه دلم قرار گیرد بی تو        

                                  آتش به من اندر زن و آنم بستان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

ای عزیز دوست داری از خاطراتت بدی تا ما هم در تجربه های تلخ وشیرین تو سهیم بشیم ؟

خوب بفرست خوشحال میشیم

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

دوست دارید برامون انشا بنویسید؟

خوب من یه موضوع بدم؟

اگه دوست داشتید برام بفرستید اخه شما خیلی با ذوقی حتما چیزای خوبی برام میفرستی

موضوع: در وصف بهار

باشه؟

مرسی

حتما نمرت بیسته

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

      ما ومجنون همسفر بودیم در وادی عشق    

  او به سر منزل رسید وما هنوز آواره ایم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر      

        یادگاری که در این گنبد دوار بماند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

ما برای تکمیل کار هنوز در حال بازسازی وارائه مطالب جدید هستیم چنانچه مایلید در یک یا چند زمینه به ما مطلب ارسال کنید تا به نام شما (در صورت تمایل ) ثبت شود .متشکرم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

عزیزان ادیب وهنرمند ونازنینم از اینکه به ما سر زدید و به ما محبت دارید صمیمانه تشکر میکنم . امیدوارم ما را در این راه با مطالبی که ارسال میکنید ونظرات خود وشعرها وعکسهای خوبتون در جهت روشنگری و رشد فرهنگی یاری کنید بدون شک شما همواره در کنار ما خواهید ماند . ما به همت و همراهی وهمدلی شما نیازمندیم ودست با محبت شما را میفشاریم. همیشه سبز وشاد باشید. 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  | 

برف نگرانم نمی کند. حصار یخ رنجم نمی دهد. زیرا پایداری می کنم. گاهی با شعر و گاهی با عشق! که برای گرم شدن وسیله دیگری نیست جز آنکه دوستت بدارم یا برایت عاشقانه بسرایم ... نزار قبانی

سه شنبه، 26 اردىبهشت، 1385

ماجراهای من و آقای O - قسمت ششم

 

نوامبر ۲۰۰۴

آقای O به همراه دو تا از دوستانش چند روزی به يک شهر ساحلی سفر کرده بود.  فردا صبح بايد سر کار باشد. می گويد اين همه  راه را آمده تا مرا ببيند. باورم نمی‌شود. بهانه می‌گيرم. لج می‌کنم. چيزی می‌پرسم و طفره می‌رود. چشم‌هايش را می‌بندد. يک دقيقه فرصت می‌دهد تا معذرت‌خواهی کنم. چشم‌اش را که باز کند من نيستم!

آهسته از پشت ميز بلند می‌شوم. به پارکينگ هتل می‌روم. ماشين‌ام را روشن می‌کنم و می‌روم.

آقای O صورتحساب را پرداخت می‌کند و به گوشی همراه‌ام زنگ می‌زند.

- کجا رفتی مسخره؟ اين چه‌ کاری بود؟ آبروی من را...

- دست بردار!

- کجايی الان؟

- دور خودم می‌چرخم...

- همان‌ جا بايست تا بيايم

- لازم نيست!

 

ماشين آقای O خاموش می‌شود. سوار ماشين‌ام می‌شود که دنبال تعميرکار برويم. می‌گويم: تو بران!

عصبی است. صورت گردش سرخ شده. چند بار نزديک است تصادف کند. با يک ماشين  آينه به آينه می‌شود. شر و شر عرق می‌ريزد. می‌گويد: اگر ماشين‌ام خراب نمی‌شد برای هميشه ترک‌ات می‌کردم!

برمی‌گرديم کافی‌شاپ. چيز ديگری سفارش می‌دهيم. O می‌گويد: وقتی چشم‌هایم را باز کردم و ديدم نيستی ترسيدم. حس کردم خيلی تنهايم. می‌گويد: می‌ترسم يک روز چشمانم را باز کنم و رفته باشی.

خودم هم می‌ترسم. نمی‌توانم ادامه دهم. نمی‌دانم اسمش دوست داشتن است يا وابستگی. مستاصل‌ام!

                                                                                                                                 ادامه دارد...

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
دوشنبه، 25 اردىبهشت، 1385

ماجراهای من و آقای O - قسمت پنجم

 

نوامبر ۲۰۰۴

از دست O عصبانی‌ام. سعی می‌کند از دلم در بياورد. در نمی‌آيد لعنتی! خيلی سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم. می‌گويد: چشم‌هايت آشتی نکرده‌اند. چکار کنم آشتی بشوی؟

دارد رانندگی می‌کند. با خودم کلنجار می‌روم. صدايش می‌کنم. با لبخند سمت من برمی‌گردد. محکم زير گوشش می‌زنم. چشم‌هايش درشت می‌شود. شوکه‌شده‌ام. انتظار اين حرکت را از خودم ندارم. می‌ترسم...

 

آقای O می‌گويد: آشتی؟

جواب نمی‌دهم. قرمز می‌شود. در سکوت می‌راند.

با خودم می‌گويم آن سيلی حق‌ات بود. دلم خنک شد!

                                                                                                                               ادامه دارد...

 

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
يكشنبه، 24 اردىبهشت، 1385

ماجراهای من و آقای ‌O - قسمت چهارم

 

نوامبر ۲۰۰۴

کم‌کم دارم به اين ديدارهای هفتگی عادت می‌کنم. حس می کنم زندگی‌ام دارد ريتم ملايم تری به خودش می‌گيرد. 

آقای ‌O می‌گويد: از حالا تا جمعه چقدر مانده؟

می‌گويم: تا چشم بهم بزنی تمام می‌شود.

می‌گويد: يک سال!!

می‌گويم: ۱۱ ماه!

می‌خندد. پايين گونه‌هايش چال می‌افتد. از اينکه با او زير يک سقف زندگی کنم تصوير روشنی ندارم. بيشتر دوست دارم همينطور ادامه بدهم. دور، با فاصله، محتاط...

عادت کرده‌ايم به نوشتن. به سه نقطه‌هايی که فقط خودمان می‌دانيم با چه کلماتی پر می‌شوند...

                                                                                                                                 ادامه دارد...

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
جمعه، 22 اردىبهشت، 1385

ماجراهای من و آقای O - قسمت سوم

 

اکتبر ۲۰۰۴

آقای O می‌گويد: چهاردهمين گربه‌ی روی شيروانی هستم.

پای سينما قدس قرار داريم. روپوش سفيد و برمودای مشکی می‌پوشم. شال مشکی‌ام را سرم می‌کنم،  برای آخرين بار توی آينه نگاه می‌کنم و از خانه بيرون می‌زنم.

SMS  می زند: پس کجايی؟

می‌گويم: توی راهم. چند تا موش بگير تا برسم

جواب می‌دهد: موش نمی‌خواهم. صبر می‌کنم تا يک هاپوی گنده شکار کنم!

نرسيده به ميدان از ماشين پياده می‌شوم. کرايه را حساب می‌کنم و پياده راه می‌افتم. يک نفر دنبالم راه افتاده. نگران نيستم. چند دقيقه‌ی ديگر وقتی سر قرار برسم گورش را گم می‌کند.

آقای O را از دور می‌بينم. از دفعه‌ی پيش جذاب‌تر شده. باز هم خنده‌ی بزرگ هميشگی اش را به صورت‌ام می‌پاشد. سلام می‌کنم. براندازم می‌کند و بی‌هدف کنار هم راه می‌افتيم. گه‌گاه چيزی می‌پرسيم از هم. هر دو ساکت‌ايم. دارم فکر می‌کنم: من، اينجا، به موازات شانه‌های اين مرد، چه می‌کنم؟!

می‌گويم:من جلوتر نمی‌توانم بيايم. اينجا نوشته از آوردن سگ به داخل پارک خودداری کنيد!

آقای O می‌خندد: به خودت هم رحم نمی‌کنی؟!

روی يکی از نيمکت‌ها می‌نشينيم. مردی سر هم‌سرش داد می‌زند و فحش می‌دهد. بچه‌ها کمی آنطرف‌تر پارک را روی سرشان گذاشته‌اند. آقای O می‌گويد: اينجا پر از نور و رنگ و سبزی و زندگی است. اما سفيدی روپوش شما با همه‌ی رنگ‌ها تفاوت دارد!

با خنده‌ می‌پرسم: جيغ می‌زند. نه؟

آقای O می‌خندد و سرش را پايين می‌اندازد. پيشانی‌اش عرق کرده. از قضاوت عجولانه‌ام شرمنده می‌شوم. اين مرد محجوب و آرام را دوست دارم. برای اولين بار در زندگی‌ام حس می‌کنم دارم درگير يک ماجرای عاشقانه می‌شوم. عادت کرده‌ام که دوست‌ام بدارند. اين‌بار اما خودم اسير شده‌ام. به زنجير توی پايم خيره شده. پاهايم را زير نيمکت پنهان می‌کنم.

                                                                                                                           ادامه دارد...

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
چهارشنبه، 20 اردىبهشت، 1385

ماجراهای من و آقای O - قسمت دوم

 

اکتبر ۲۰۰۴

از دور می‌بينم‌اش. با همان لبخند بزرگ. دور می‌زنم و سپر به سپر پشت سرش پارک می‌کنم. نمی‌دانم چکار کنم. احتمالن او هم!

بالاخره  پياده می‌شود. شيشه را پايين می‌کشم.

- سلام

لبخند براق‌اش را روی صورتم می‌پاشد.

- سلام نارنجی! بزرگ شدی!

می‌خندم. او هم بزرگ شده. يعنی گردتر!

می‌گويم ماشين را توی دانشکده پارک می‌کنم و برمی‌گردم.

باورم نمی‌شود خودش باشد. چقدر با صدايش، با کلماتش تفاوت دارد. وقار نوشته‌هايش را ندارد. جورابم را بالاتر می‌کشم و بند بوت‌ام را محکم می‌کنم. آقای O هيجان‌زده است. دست‌های کوتاهش را روی فرمان گذاشته و شرشر عرق می‌ريزد. زمان به سوال و جواب‌های مسخره می‌گذرد.

تمام اشتياق ديدنش تمام شده. دلم می‌خواهد فرار کنم. هم دوستش دارم و هم ندارم. حس می‌کنم گير افتاده‌ام. شايد او هم مثل من فکر می‌کند. گردنم را کج می‌کنم و مستاصل نگاهش می‌کنم. حواسش به من نيست. از توی کيف‌اش سمفونی ۹ بتهوون را در می‌آورد و به من می‌دهد.

آقای O می‌گويد تو خيلی خوبی. خيلی روشن! می‌گويد حتا از ايده‌آل‌های من هم ايده‌آل‌تری...

با خودم فکر می‌کنم اينجا، توی ماشين اين مرد چه می‌کنم؟!

                                                                                                   ادامه دارد...

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
دوشنبه، 18 اردىبهشت، 1385

ماجراهای من و آقای O - قسمت اول

 

دسامبر 2002

ساعت ۸ کلاس دارم. استاد قانون سه لنگری درس می‌دهد. شب گذشته خوب نخوابيده‌ام. دستم را زير گوشم گذاشته‌ام و به نوشته‌های روی تخته نگاه می‌کنم. کيف از روی پايم تالاپ روی زمين می‌افتد. ريمل، ماتيک، آينه، کليد، پول خرد، خودکار، فندک... آقای کناری کمک‌ام می‌کند وسايل‌ام را جمع کنم. استاد حضور و غياب نمی‌کند. از کلاس بيرون می‌زنم. ساعت حدود ۹:۳۰ است. با آقای O ساعت ۱۰ قرار دارم. ديشب پيش از خواب email زدم و خواستم پای برد ستون آزاد منتظر باشد. خدا کند که زياد معطل نکند. بدجوری خوابم گرفته. می‌روم نمازخانه و کوله نارنجی‌ام را زير سرم می‌گذارم و دکمه‌های کتم را باز می‌کنم. سعی می‌کنم در سکوت نمازخانه بخوابم. بگذار کمی منتظر بماند. خيالی نيست!

۱۱:۳۰ بيدار می‌شوم. نگاهی به آينه کوچکم می‌اندازم. صورتم از خستگی شکل ناله شده. از طبقه اول به لابی همکف نگاهی می‌اندازم. نيست. احتمالن رفته. از پله‌ها پايين می‌آيم. همينطور بی‌هدف سمت در می‌روم. يک مرد کوچک با يک لبخند بزرگ سمت من می‌آيد.

- آقای O هستم

- اُه

از عکس‌اش کمی خوش‌قيافه‌تر است. از قد کوتاهش جا می‌خورم. معذب‌ام. دوست ندارم کسی مرا با او ببيند. می‌گويم برويم بيرون، دوست ندارم کميته انضباطی شوم! آرام و سربزير پشت سرم راه می‌افتد. توی دلم می گويم اين را ديگر کجای دلم بگذارم!

می‌گويد برويم توی پارک بنشينيم.

هرچه سعی می‌کنم فاميلی‌اش را به خاطر نمی‌آورم. مخ‌ام چِت کرده. هنوز بيدار نشده‌ام.

روی اولين نيمکت می‌نشيند. منتظر است کنارش بنشينم. روبرويش می‌ايستم.

- نمی‌نشينی؟

- نه! راحت‌ام!

- پس من هم می‌ايستم

می‌ايستد. تقريبن هم قد هستيم. به سر بزرگش نگاه می‌کنم. چرا اينجا هستم؟! دلم می‌خواهد زودتر برود. به نيمکت‌های وسط پارک اشاره می‌کنم. دو تا نيمکت نزديک هم. روی لبه‌ی يکی از نيمکت‌ها می‌نشينم و اشاره می‌کنم روی نيمکت ديگر بنشيند. توی دستش روزنامه‌ی حيات نو (آن وقت‌ها هنوز مرحوم نشده بود!) و يک بروشور دارد. بروشور را طوری گرفته که من ببينم. چيزی نمی‌پرسم. چندتايی سوال می‌پرسد. کلافه‌ام. آفتاب مستقيم توی چشم‌ام می‌زند. میگویم: ديرت نشود! به ناهار نمی‌رسی

- نه! هنوز فرصت هست

می‌پرسد شما مذهبی هستيد؟

دليل سوال‌اش احتمالن چادری است که سر کرده‌ام. مدت‌هاست به چيزی معتقد نيستم اما نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواهد با او هم عقيده باشم. می‌گويم: بله!

می‌گويد: من هم قبلن بودم. اما الان... اگر سير شما را نزولی و سير مرا صعودی در نظر بگيريم...

حرفش را قطع می‌کنم: من فکر می‌کنم مهم اعتقاد داشتن به چيزی است. حالا هر چه که می‌خواهد باشد. حتا اگر يک تکه چوب... اعتقاد محکم داشتن به چيزی که...

بين کلامم می‌پرد. ديگر گوش نمی‌کنم. حرفش که تمام می‌شود بحث را عوض می‌کنم. مدام به ساعتم نگاه می‌کنم. می‌گويم: ديرتان نشود! از وقت ناهارتان...

بالاخره بلند می‌شود. می‌گويم از ديدنتان خوشحال شدم. چند تا تعارف تکه پاره می‌کنيم.

آقای O می‌رود. از پشت سر نگاهش می‌کنم. می‌دانم بار آخری است که می‌بينم‌اش!

 

                                                                                                                     ادامه دارد...

 

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
سه شنبه، 12 اردىبهشت، 1385

برکه‌ی مهتاب

يک آسمان درد می‌شوم

کهکشانی می‌زايم

تا با نگاهت رصد کنی

نه!

تنها ستاره‌ای قطبی تقديم آسمانت می‌کنم

که شب‌های تيره

راه خانه‌مان را گم نکنی

اين همه را برای تو می‌کشم

برای توست که اين همه می‌کشم

برای ماهتاب نگاهت

که برکه‌ی تاريکم را می‌روشنايی

اصلن نمی شود مادر يک کهکشان باشم

و از ماهی چون تو بارور نشده باشم!

 

[][]

تصوير تو بر تنم نقش می بندد

اين شبها در خودم نمی گنجم

آنقدر

که پنجره‌های خوابم را

سمت لبخند تو باز کنم ،

فرصت بده!

تنها با ليوانی از اين برکه به عمق اش دست نخواهی يافت...

 

[][]

تنم را به قدم هايت می سپارم

اين چهارراه

از چهار طرف بن بست است

صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من می‌رسی!

 

[][]

بگذار آفتاب بر آيد

خيالی نيست!

وقتی من و تو می‌دانيم

پشت اين نور مکرر

زيبايی يک شب پر ستاره خوابيده

ديگر از اين مهربانی ناخوانده ابری نمی‌شويم

ما به اين پرده‌ی روشن

برای خلوت پشت پنجره‌مان محتاجيم

بگذار...                     

                                                        اسفند۸۱

 


 

يکتای من

من را ببخش اگر چون پرنده‌ی ترس‌خورده‌ای گه‌گاه به انگشت‌های مهربانی‌ات نوک می‌زنم. تنها تويی که می‌دانی لبخندهای ِ هرچند لاغر امروزم را از خالق ِ دستان ِ تو دارم. تو که شکسته‌های پراکنده‌ام را ذره ذره بی آن که بدانی و بدانم به من پيوند زدی و قطعه‌های گم‌شده‌ام را با قطعه‌هايی از خودت پر کردی. اين گنجشک ِ زير ِ  باران‌ مانده هنوز برای پريدن صبوری ِ نگاه ِ تو را می‌خواهد. آرام و خزنده پيش بيا! همچونان همه‌ی اين همه وقت. بگذار آرام و ذره ذره در تو حل شوم...

ای بی‌نشان ِ محض، نشان از که جويمت                                           گم گشت در تو هر دو جهان، از که جويمت

تو گم نه‌ای و گم‌شده‌ی تو من ام وليک                                              نايافت يافت می‌نتوان، از که جويمت

دل در فنای وحدت و جان در بقای صرف                                           من گم‌شده در اين دو ميان، از که جويمت...

                                                                                                                                         عطار 

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
جمعه، 8 اردىبهشت، 1385

آتش عشق تو در جان خوش‌تر است                                  جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای                                   تا قيامت مست و حيران خوش‌تر است

تا تو پيدا آمدی پنهـــــــــــــــان شدم                                    زان‌که با معشوق پنهان خوش‌تر است

                                                                                                                                  عطار

 

 

من هنوز توی اين‌همه خيابان

دلم خواسته

دست روی مشکی ِ موهای ِِ اين‌همه آدم بکشم

که برگردد

خيال کنم تويی!

خيس ِ خيال ِ اين بوق ِ لعنتی

که تو در هوای ِ آن نفس می‌کشی...

گردنم را از نفس‌ات می‌دزدم

تو مرا از توی اين شعر!

شاعر ِ اين شعر

لای ِ سپيد ِ پيراهنت مرده

برای خالی ِ اين بوق ِ لعنتی

که تو

در هوای آن

نفس می کشی!

 

                                          اسفند ۷۹ تا اردی‌بهشت ۸۵

 

پ.ن:

صبور باش عزيز من صبور باش تا من بتوانم کلمه‌ای نو، جمله‌ای نو، فقط برای تو بسازم و بنويسم. تا در برابر تو اينگونه تهی‌دست و خجلت‌زده نباشم... با وجود اين من و تو خوب می‌دانيم که عشق، در قفس ِ واژه‌ها و جمله‌ها نمی‌گنجد مگر آن‌که رنج‌ ِ اسارت و حقارت را احساس کند. عشق، برای آن‌که در کتاب‌های عاشقانه جای بگيرد، بسيار کوچک و کم‌بُنيه می‌شود.

عزيز من!

عشق هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.

                                                                            (نامه بيست و پنجم - نادر ابراهيمی)

 

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
يكشنبه، 3 اردىبهشت، 1385

گرچه انسانی را در خود کشته‌ام

گرچه انسانی را در خود زاده‌ام

گرچه در سکوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زنده‌گی را شناخته‌ام

اما ميان ِ اين هر دو -شاخه‌ی جدا مانده‌ی من!-

ميان ِ اين هر دو

                     من

لنگر ِ پر رفت و آمد ِ درد ِ تلاش ِ بی‌توقف ِ خويش‌ام.

 

                                                                احمد شاملو

 

 

من پا به پا...، نه! شانه به شانه کنار ِ تو

روح‌ام مشوش است. پر از اضطرابم و...

يک عمر در کنار تو از من گذشته‌ام

هی نردبان شدم و تو از من زدی جلو

سهم تو راه اصلی و من يک مسير تنگ

تو خط‌کشی، چراغ، ولی من پياده‌رو

تا کی؟ بگو کنار تو تا کی بدون ِ تو؟

هی ایست! هی خطر! پری از خط و تابلو

 

- عمرم سلام! خوب و خوشی؟

آخ دلم برات...

[آن سو سکوت]

قطع شده؟ اَه الو الو...

 

هی گيج می‌خورم، پر ِ حرفم ولی سکوت...

هی گيج می‌خورم... ته ِ خط‌م... تلو تلو↓

تا سطرهای آخر ِ اين قصه می‌کشم

نعش ِ پر از لگد شده‌ام را...

برو

برو

آن‌طور محو و خيره به من زل نزن نخند!

روی خطوط ِ نازک ِ اعصاب ِ من نرو

                                    

پيام هاي ديگران ( بايگاني شده )
يكشنبه، 27 فروردين، 1385

انگشتهايش را که توی تاريکی اتاق آرام لای موهای کوتاهم می‌کشد، خودم را جمع می‌کنم.

- با رفتنت به هر کجا که بخواهی مخالفتی ندارم. انگيزه‌ی رفتنت آزار دهنده است... (کمی مکث می‌کند) با فرار کردنت مخالفم... با پاک کردن صورت مساله...

- اما من برای... (بغض می‌کنم)

- کاش واقعن قصدت ادامه تحصيل...

- اشتباه می‌کنی

- تو را خودم بزرگ کردم. اشتباه می‌کنم؟

اشتباه می‌کنی. همينکه بالای سرم نشسته‌ای و محاکمه‌ام  می‌کنی اشتباه می‌کنی. خودت هم اندازه‌ی من مقصری. تو هم فريب خوردی مادر! تو هم بازی خوردن‌ام را باور نداشتی. دليل مخالفت تو چيزهای ديگری بود. حتا تو هم با تجربه‌ی ۴۰ سالگی‌ات نتوانستی بوی تعفن ماجرا را بفهمی. همه فريب خورديم. قصه آن طوری نبود که تعريف‌مان کردند...

- اگر مثل جمعه حالت بد شد، اگر مثل آن تابستان لعنتی بالای ابرويت شکافت... فاطمه هيچ می‌فهمی تنهايی يعنی چه؟ آن هم جايی که هيچ کس حتا زبانت را....

- تنها نيستم. برای بار ِ هزارم...

- برای خاطر تنهايی خودم نيست که جوش می‌زنم. دير يا زود بايد به نبودنت عادت کنم. برای تنهايی خودم بزرگت نکردم فاطمه... هرچه دارم و ندارم برای توست. (صدايش به صلابت هميشه نيست) هر طور که دوست داری عمل کن. سد راهت نمی‌شوم که بگويی... مثل هميشه... لجباز، سرکش... هيچوقت به ميل مادرت...

خواستم بگويم مگر تو به ميل ِ مادرت... حرفم را قورت دادم. توی دلم خيلی حرف‌هاست که نمی‌زنم مادر. حالا هم که توی تاريکی دستهايت را روی ستون فقراتم می‌کشی و من تير می کشم... هی مادر، تنم درد می‌کند!

- دست نزن!

- هاه؟

- به من دست نزن

دستت را پس می‌کشی و من بيشتر جمع می‌شوم. هرچه جمع می‌شوم پراکندگی‌ام جمع نمی‌شود. امروز توی جاده وقتی ماشين دو سه دور دور ِ خودش چرخيد فهميدم چيزی ديگر به هيچ چيز وصلم نمی‌کند. وقتی منفعل و بی‌تفاوت،  من و ماشين و جاده دور خودمان می‌چرخيديم و حتا جيغ‌های کنار گوشم به خودم نمی‌آورد... نگاه‌های دريده‌ی آن دو مرد بود شايد، که از شن‌زار حاشيه بيرونم کشيد.

 

ای لوليان... ای لوليان... يک لولی‌ای ديوانه شد... ديوانه شد... ديوانه شد... دیـــــــــــ....

دريا وقتی عکس ماه روی صورتش نيفتاده باشد دريا نيست. امروز که زير آفتاب پاهايم را توی آب گذاشته بودم و سرد نمی‌شدم، يک‌ چيزی مثل تب، کمی تندتر از وقتهايی که تب می‌کنم، توی تنم بود. سرد نمی‌شدم. زل زده‌بودم به او که آمده‌بود از زيبايی‌های چمخاله عکس بگيرد، از شيخ زاهد عکس بگيرد، از شيطان‌کوه عکس بگيرد، از من عکس بگيرد... به همراه خاموشم که با دور ايستادن و سکوت‌اش، با تنها گذاشتن‌ام بيش از همه درکم می‌کند اين‌روزها. اين روزهايی که روی سطح آب شناورم. های مادر! هرچه باد به صورتم خورد و آب روی انگشتهای بی‌جورابم ريخت سردم نشد. دستت را از کبودی روی ساق‌ام بردار و بگو چرا سرد نمی‌شوم؟

- آب شدی... هيچ می‌بينی چه به روزمان آورده‌ای؟

به روزمان خيلی چيزها آورده‌اند. نگاه کن! تو تحليل رفتن تنم را می‌بينی و من دارم از درون تمام می‌شوم. خالی می‌شوم. پوک می‌شوم. بی خيال می‌شوم. از صرافت می‌افتم. از صرافت همه‌چيز! فرو ريخته‌ام مادر... مادر... مادر... می‌خواهم فرار کنم. حتا از دستهای بخشنده و نوازشگرت. ديگر هيچ چيز آرامم نمی‌کند. تنها در خودم غرق می‌شوم و می‌پوسم. زير اينهمه لجن می‌پوسم. دست روی تنم نکش و حرفی نزن. بگذار بروم. حرف از خيابان پلازا نيست. من از خودم فرار می‌کنم. از برابر چشمهای مضطرب تو. دارم تو را می‌کشم. دارم خودم را می‌کشم. رنج می‌کشم از رنج کشيدن‌ات مادر...

 

اگر خدا بداند در دل‌های شما خير و هدايتی وجود دارد، در مقابل آنچه از شما گرفته شده بهتر از آن را عطا می‌کند و خداوند آمرزنده‌ی گناه و مهربان است...

                                                                                                  (سوره انفال - آيه ۷۰)

 

 

خانه

آرشیو

تماس


PersianStat - An eye on your website
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حمید / شیدا  |